دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. بدنام برو از همه دور شو

    به کرونا که فکر می‌کنم نمی‌انم چرا همه‌اش این آهنگ کوچه بازاری با ترجیع‌بند "بدنام برو از همه دور شو" میچرخد توی سرم. اگر چه آدم موقعیتی نوشتن نیستم و خیلی جوگیر نمیشوم. اما این یکی فرق می‌کند. شاید هر کدام از ما خیلی اتفاقات متفاوت و سخت و تلخی را تجربه کرده باشیم. اما این یکی جنسی از همه جنس‌ها بدجنستر دارد. تا بیخ حلقمان آمده و اصلا نمی‌دانیم با کی و چی طرفیم. وقتی بیرون می‌رویم وسواس فکری و رفتاري رهایمان نمی‌کند. نمیدانم کجا و چی پاک است و چی آلوده است؟ 

    یک مطلبی را میخواندم که برای فعال کردن هر دو نیمکرده مغز عادات معمولیتان را به طور دائم تغییر بدهید. مثلا اگر راست دست هستید شروع کنید بعضی از کارها مثل مسواک زدن، قاشق به دست گرفتن و ... را با دست چپ انجام بدهید و برعکس. اگر هر روز یکجا مینشینید، از یک مسیر مشخص می روید، یک چیز مشخص میخورید و ... همه را عوض کنید و بعضی روزها کاملا برعکس آنها را انجام دهید. این باعث میشود که از هر دو نیمکره مغزتان استفاده کنید. یک پیام مهم هم دارد. اینکه کائنات و هستی دائم در حال تغییر و تحول دائمی است و نباید دل بست و عادت کرد و تصور کنیم که قطب عالم امکان هستیم و دیگر تغییر در زندگی ما به وجود نخواهد آمد. حالا کرونا همه عادتهای طبیعی و آنچه را که فکر میکردیم لایتغیر است را به راحتی از ما گرفته و حتی دقیقا برعکس آن را حاکم کرده. مثل همین که آدمها قبلا وقتی به هم میرسیدند تا حد فاصله یک دست به هم نزدیک میشدند و با هم دست میدادند و حتی همدیگر را تنگ در آغوش میکشیدند. حالا اما نه تنها نباید دست و آغوشی در کار باشد که باید فاصله ایمن را هم رعایت کرد و هر کسی هم مراقب است که نکند خطری برایش ایجاد شود.

    به هر حال از آنجا که من کلا خوشبینالدوله هستم و در هر موقعیتی تلاش می کنم که آن وجه خیلی خوشحالی دارش را پیدا کنمT در مورد کرونا با همه خطرها و سختی ها و بدبختیهایی که دارد هم کلی فرصت خوب پیدا کرده ام مثل اینها:

    • تصفیه آدمها (چک کردهام که در کتاب غلط ننویسیم ابوالحسن نجفی، تصفیه درست است و تصفیه حساب یعنی پاک کردن و تسویه یعنی یکسانسازی): کرونا همه را به بازاندیشی در خود و دیگران فراخوانده است. همه مرگ را در یک قدمی حس میکنند و رفتارها بر اساس نزدیک شدن مرگ و مردگان متفاوت میشود. همه میاندیشند که اگر من هم بگیرم چه خواهد شد؟ شنیدهام بعضی از پزشکان و پرستارها حتی وصیت نامه نوشته اند. معتقدم آدمهای برآمده از کرونا آدمهای دیگری خواهند بود. شاید حداقل در روزهای اولیه رهایی که هنوز اثر کرونا از خون و رفتار پاک نشده، خیلی بیشتر قدر چیزهایی که دارند را بدانند.
    • کارهای خانگی: یکی از مهمترین مشکلات زندگی این است که کارهایی لازم است انجام شود اما معمولا گرفتاریهای ریز و درشت فرصتش را نمی دهد. علاوه بر همه خوبی های دیگری که داشته یکیش این بوده که کلی از کارهای خانه که مدتها باید انجام میشده اما شرایطش باید جور میشده حالا انجام شده. مثلا محافظ لباسشویی جرقهزده و خراب شده. مدتها مشکل داشتیم چون لباسشویي‌ها را برای جلوگیری از سر و صدا جوری سنگين درست مي‌کنند که به کف آشپزخانه میچسبد. قبلا یکبار کلنگی را اهرم کردم و درش آوردم. اما کلنگه نبود و حس و حال و برنامه اش هم. حالا این بار و در این روزها با کنکاش به دنبال راه حل و با کمک یک بیل درست شد. یا فر گاز مدتها بود که نیاز به سرویس داشت. انجام شد و حالا فربد هی فرت و فرت لازانیا و پیتزا درست می کند و حسابی کیف می کند. 
    • خانه مانی: چندان با خانه ماندن بیگانه نیستم. شغل دانشگاهی هم این امکان را می دهد که بعضی وقتها کلا در خانه بمانی و مجبور به حضور دائمی در محل کار نیستی. اما تا قبل از کرونا کلا کسر شان بود و مردی که در خانه می ماند انگار یکی دو تخته از مردانگیش کم می شد. به همین خاطر سالها بود که کتابخانه نشین بودم. اگر کتابخانه ملی نمی رفتم حداقل در کتابخانه مجتمع شهدای محل خودمان یک میز و صندلی دست و پا می کردم و روزگار در آنجا به سر می کردم. اما این روزها دیگر کسی نمی تواند تو را متهم به خاله خانگی کند و حتی از حضورت هم استقبال می کنند. این نزدیک خانواده بودن معایبی دارد اما بعد از یک دوره بلند مدت بیرون زیستی، شما را با مشکلات خانمهایی که مجبورند در خانه باشند بیشتر آشنا می کند. البته می توانی علوم جدیدی مثل شیمی و فیزیک و ریاضی و ... را هم بی هزینه بیاموزی. مثلا، ترکیب کدام شوینده ها، بهتر می تواند جرم آن کاشی آخری دست چپی بالای حمام که تا حالا در عمرت هم ندیده ای را پاک کند. یا با چه زاویه  و شتابی باید شامپو فرش را روی مبلها بکشی که هم لکه ها را ببرد و هم پرز پارچه مبل را در نیاورد. یا مثلا گیره های پرده چندتا است و با چه محاسبه هندسی باید تقسیم مساوی شود که با قلابهای روی چوب پرده هماهنگ بوده و کم و زیاد نشود و تعداد چینهای والان را به هم نزند.
    • علم بهتر است یا ثروت: این کلیپ و پیام شیرین ترین پیامی بود که در این روزها دیدم و شنیدم. آخر چند سالی بود که حرصم در می آمد که بخواهم برای مردم امر واضحی مثل اینکه باید درس خواند و باسواد بود و فرهنگ و کتاب را جزئی ضروری از زندگی به حساب آورد را توضیح بدهم. حالا در بین پیامهای کرونایی چندین بار آمده بود که سالها فکر می کردیم ثروت بهتر از علم است اما حالا فهمیدیم که همچنان تا آخر دنیا علم است که انسانها را نجات می دهد. هر چند ما همچنان معتقدیم که علم و ثروت (به معنای اسباب آرامش) هر دو در کنار هم خوب است.
    • کتابخوانی: بالاخره بعد از سالها خون دل خوردن برای ترویج کتابخوانی، فرصت کرونا باعث شد که اقشار مختلف مرتبط و نامرتبطی داد سخن از بهترین تفریح و ابزار تاب آوری این روزهای حصر خانگی، یعنی کتابخوانی سر بدهند. هم افراد سرشناس و هم گروه هایی که چندان توجهی به این امر مهم نداشتند، به نوعی مدافع آن شده اند که این را به فال نیک می گیریم
    • تجربه کلاسهای خانگی: به یمن داشتن دانشجویان مجازی و الکترونیکی در گروهمان، با آموزش مجازی بیگانه نبودیم. تجربه خیلی خوبی هم بود. هر کسی در یک جای کشور یا حتی دنیا نشسته باشد و در کلاس شرکت کند. اما هیچ وقت از خانه برگزار نکرده بودم. هم برای خودم و هم برای اهالی خانه این تجربه جالب بود. یک عکس طنز هم آمده بود که آقایی با کت و شلوار و کراوات بر روی مبل نشسته و دو بالش را زیر لپ تاپ گذاشته و دارد کلاس مجازی دانشگاهی برگزار می کند. اما پائین تنه اش با یک شلوارک پوشانده شده است. برای بچه ها هم جالب بود. اینکه پای تلوزیون بنشینند و مباحث کلاسی را بشنوند و در کامیپوتر تکالیف را بگیرند و انجام بدهند و خودشان ارسال کنند. قسمت اول تلوزیونی اش را در زمان جنگ تجربه کرده بودیم اما آن وقت فقط یک طرفه بود و نمی شد تعامل داشت و تکلیفی فرستاد.
    • توجه به پالودگی اطلاعات: باز از آن مباحثی بود که سالها در حوزه سواد اطلاعاتی و رسانه ای و مدیریت اطلاعات در مورد آلودگی و پالودگی اطلاعاتی بحث شده بود و کسی کمتر توجهی به آن داشت. اما، به دلیل اشاعه بیش از حد اطلاعات هم موضوع اضافه بار اطلاعاتی مورد توجه قرار گرفت و هم مساله سواد اطلاعاتی لازم برای تشخیص اطلاعات پالوده از اطلاعات آلوده و چگونگی ارزیابی و اطمینان از صحت مطالبی که به دستمان می رسد.
  2. پس کاری کن که همیشه بتوانی بنویسی‌‌اش

    یک وقتی –که یادم نمی آید کِی – در یک جایی – که یادم نمی آید کجا – مطلبی در مورد نوشتن از من منتشر شد. در آن نوشته اشاره کرده بودم که چقدر خوب است آدمی تمام  افکار، یافته ها، برداشتها و روزانه هایش را بنویسد. نظرات مختلفی در زیر آن نوشته از افراد گوناگون رسید که خیلی خوب و مفید بود. اما یکی از این نظرات خیلی پربسامدتر از بقیه بود. "اینکه دلمان می خواهد بنویسیم و چند بار هم اینکار را کرده ایم، اما به دلیل ترس از چیزهایی که نمی خواهیم دیگران بدانند و از سوی دیگر می ترسیم از قضاوتی که ممکن است در مورد ما بکنند، نمی نویسیم".

    من هم در جواب یکی از نظرات نوشتم: "خب کاری کنید که بتوانید بنویسیدش".

    این نظر و پاسخ ساده، بیانگر یک فلسفه عمیق زندگی است و از همین جا می شود سیاهه وارسی رفتار درست را شکل داد. قدیمیها در نصیحت به جوانان می گفتند و می گویند: حرفت را بجو. یعنی اینکه قبل از گفتن هر حرفی حسابی در مورد جوانب آن فکر کن و بعد حرفی را بیان کن. حالا باید بگوییم، هر کاری را که خواستی انجام بدهی با این معیار ساده آن را ارزیابی کن. آیا آن کار قابل نوشتن هست؟ و آیا اگر قابل نوشتن بود، قابلیت انتشار هم دارد؟ اینگونه می شود معیارهایی تعیین کرد که با چارچوب نوشتن رفتار را ارزیابی و اقدامات را بر اساس آن سنجید.

    طبیعی و واضح است که لازم نیست همه اتفاقات روزمره را بنویسیم یا در مورد آنها فکر و ارزیابی از این دست داشته باشیم. بسیاری از کارهای تکراری و روزمره مثل غذا خوردن، خوابیدن، مدرسه یا سرکار رفتن و ...، کارهایی است که ده ها سال است بشر انجام می دهد و هیچ موضوع خارق العاده ای برای نوشتن و انتشار ندارد. مگر اینکه تجربه جدید یا تفکر متفاوتی را شامل شده و با رویکردی متفاوت به آن نگاه شود. هرچند که این روزها، با وجود شبکه های اجتماعی و مجازی، غذا قبل از اینکه در دهان افراد قرار بگیرد اول بیست سی لایک و کامنت از سوی کاربران شبکه های اجتماعی می گیرد و بعد تازه وارد دهان و سیستم هاضمه می شود.

    حالا چرا نوشتن و منعکس کردن یومیه های آدمیان اهمیت دارد؟ از چند جهت می شود به این مساله نگاه کرد.

    1. نوشتن بدون فکر امکان پذیر نیست. پس وقتی که داریم چیزی را مکتوب می کنیم، حتما باید فکر کرده باشیم تا قالب و چارچوبی برایش تعیین کنیم. ضمن اینکه، در حال نوشتن هم دائم باید اندیشه های مختلف را بررسی و بهترین را روی صفحه آورد.
    2. نوشتن باعث انسجام فکری می شود. وقتی چیزی را می نویسیم تلاش می کنیم که همه جنبه ها و زوایای آن را مد نظر داشته باشیم و برخی نقاط تاریک آن هنگام نوشتن برایمان روشن می شود. با نوشتن مثل پلان یک ساختمان عمل می کنیم که تلاش می شود همه موارد دیده شود تا چیزی از قلم نیافتاده و در جای مناسب خودش قرار گیرد.
    3. نوشتن باعث مرور وقایع می شود و کمک می کند که اشکالات را رفع کنیم. اگر هم کار تمام شده و نمی شود اصلاح کرد، تجربه ای می دهد که در کار بعدی حتما به آن نکته توجه شده و از روی دادن اشکال جلوگیری کنیم.
    4. همیشه اولین جمله کلاسم در درس سازماندهی این بود: "نظم در کارها باعث نظم فکری می شود و نظم فکری انسجام کاری را به دنبال دارد و انسجام کاری آرامش می آفریند که آرامش هم خلاقیت را به ارمغان می آورد". همین مساله در مقوله نوشتن کاملا مشهود است. وقتی چیزی را می نویسیم و همه گوشه های پیدا و پنهان آن را از نظر می گذرانیم، بازاندیشی و درست اندیشی و کشف تجربه و دانش رخ می دهد.

    قطعا منافع و زاویه های دیگری هم هست که در این مقال نمی گنجد.

    موضوع دیگر در این ارتباط، به بعد از نوشتن بر می گردد. بعد از نوشتن چرا باید منتشر شوند؟

    1. انتشار مطالب فرصت تکمیل و صیقل خوردن فکر و کار را فراهم می کند. یعنی اینکه افراد دیگری حتما پیدا می شوند که نظراتی ارائه می کنند. این نظرات ممکن است بدیهی و معمولی باشند و قبلا در نوشته شما دیده شده باشند. حسن این نوع نظرات تائید شدن مطلب است و انرژی مضاعف ناشی از درست اندیشی را در پی دارد. برخی نظرات دیگر هم سازنده و مکمل هستند که توجه شما را به نکاتی که ندیده اید و جنبه هایی که باید اضافه شوند جلب می کنند که تکلیف آنها هم روشن است. قسمت سوم که مهمترین نظرات است، نظرات مخالف و اشکال گیرنده است. این نظرات اگر چه تلخ می نمایند اما بسیار بسیار برای تکمیل و اصلاح کار لازم هستند. باید مثل دارویی تلخ که برای سلامت لازم است آنها را پذیرفت و به آغوش کشید.
    2. انتشار یومیه ها و تجربه ها، برای دیگران آموزنده هستند. به ویزه اینکه تجربه زیسته خیلی خوبی در درون خود دارند و کمک می کنند که افراد دیگر بدون تحمل هزینه و صرف وقت و حتی خطرات احتمالی، از نتیجه زحمات شما بهره مند شوند. البته اگر قدرش را بدانند و آنقدر عاقل باشند که استفاده کنند.
    3. یکی از دلایل جالب انتشار را می شود با استناد به جناب یوال نوح هراری صورت بندی کرد. در کتاب مهم و معروف ایشان یعنی "انسان خردمند" اشاره مستوفایی به اینکه چرا انسان خردمند توانسته است در جریان تکامل، بر دیگر حیوانات دنیا برتری یافته و همه آنها را تحت انقیاد خود درآورد. ایشان دلیل ماندگاری و تسلط انسان را زبان منحصر به فرد او می شمارد. اینکه انسان می تواند چیزهای غیرفیزیکی و مادی مثل خیال، اندیشه، و ... را به صورتی منتقل کند، راز ماندگاری او است. اما قسمت جالب اینجا است که "وراجی بشری" بخش عمده ای از کار ماندگاری و تخیل جمعی و همکاری گروهی و تصرف دنیا را انجام می دهد. شاید انتشار کمک به ارضای بخش وراجی مکتوب بشری باشد. (اگر دوست داشتید در قسمت نظرات به آنها اشاره کنید. این هم بخش تبلیغات و مشتری یابی ما)

    ما معمولا چیزهایی را می نویسیم که خیلی پر اهمیت هستند و به نظرمان یا باید ماندگار شوند یا اینکه دیگران را هم در جریان آنها بگذاریم. نوشتن کار سختی است. به ویژه اگر قرار باشد آن را در معرض دید و قضاوت دیگران هم بگذاریم. اگر با همین رویه پیش برویم که همه احساسات و اتفاقات هر روزه مان را به روشی که مخصوص خودمان است مکتوب کنیم و نگهداری کنیم، بعد از سالها گنجی را در اختیار داریم که قدر و قیمتی برای آن نیست. حالا تصور کنید که یک قرن گذشته و پژوهشگر یا تاریخ دانی به دنبال اطلاع و کشف حال و احوال آدمیان دوره های گذشته بوده. یک تکه فلز، استخوان، سگ نبشته، حتی پشگل جانوران گذشته، الان با چه عزت و احترامی از زمین برداشته و بسته بندی و سریعا راهی آزمایشگاه می شود تا ما را با ریشه های خودمان آشنا کند. چرا که بسیاری از رفتارهای حال حاضر ما ریشه در قرنها و حتی میلیونها سال گذشته ما دارند. بنابراین، همین نوشته های به ظاهر بی ارزش معلوم نیست برای آیندگان و پژوهندگان آنها چه گنجی به شمار خواهد آمد. خاصه اینکه، حالا به سبب نوشتن دائم مراقبه کنیم که کارهایمان بعدا قابل نوشتن باشد و ایضا، هزاران سال بعد که پژوهشگران باستان شناسی دارند روی آنها کار می کنند، آبرویمان نرود که بگویند چه آدمهای بی کلاسی و بی ادبی بوده اند.

  3. بغض زندگی را بخند

    سال‌هاست که همه تلاش ما در خانه و با بچه ها این است که تا می توانیم طنز ببینیم. ناخودآگاه اینطور پیش آمده که البته ما هم جلویش را نگرفتیم و به آن خوش آمد گفتیم. بر اثر اتفاقاتی از جمله همکاران خیلی خوب مدیریت کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی و خیلی ماجراهای دیگری که بر اثر قانون جذب –به هر چه فکر کنید برایتان پیش می آید- کلا گرایش به طنز در زندگی شکل جدی پیدا کرده است.

    روز سه شنبه 10 دی 98 یک فایل تصویری در شبکه های مجازی پخش شد و تقریبا تا ظهر ده دوازده مرتبه از کانال‌های مختلف به دستم رسید. در مورد دوپامین، سروتونین، اکسی توسین و سایر هورمون‌های شادی‌بخش صحبت می کرد. یکی از آموزه هایش که خیلی در جان من رسوخ کرد این بود که هر وقت کار خوبی می کنید به خودتان جایزه بدهید مثلا یک کافه بروید یا هر کار شادی بخش دیگری که شما را خوشحال می کند. یادم آمد که بدون علم و همین طور دیمی، قبلا چند بار این کار را کرده ام. مثلا یک کارگاه داشتم برای کتابداران سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران نزدیک ساعت 13 تمام شد و گرسنه و ناهار نخورده آنجا را ترک کردم. از عرض خیابان که رد می شدم چشمم خورد به تابلوی هتل 5 ستاره اسپیناس در بولوار کشاورز که تازه افتتاح شده بود. همانجا به جای اینکه مستقیم بروم و به آن سوی خیابان برسم، راهم را با زاویه ای 45 درجه ای کج کردم و صاف رفتم نشستم در رستوران خیلی نو و براق هتل اسپیناس. آنقدر تازه بود که فکر می کردم این قاشق و چنگالها اولین بار در عمرشان جلوی من گذاشته شده اند از بس که برق می زدند. چیزی حدود 97 هزار تومان با قیمت آن وقت و با احتساب بیمه بابت کارگاه گرفته بودم و وقت پرداخت صورتحساب 103 هزار تومان با احتساب 7 درصد ارزش افزوده (آن اوائل 7 درصد بود و بعدا کردندش 9 درصد) پرداختم.

    نزدیک ظهر در استوری اینستاگرام آقای امین تویسرکانی آگهی دیدم با این مضمون "شکرپاره، نشست ادبیات طنز تهران" از ساعت 17.30 در خانه شعر و ادبیات. اسم صابر قدیمی و سعید بیابانکی و خود امین تویسرکانی هم بود. بدون معطلی و علیرغم همه کارهایی که داشتم، تصمیم جدی گرفتم که حتما در این شب شرکت کنم. به ویژه این چند وقت اخیر که شدیدا درگیر نوشته ها و پادکستهای احسان عبدی‌پور با آن نگارش و خوانش زیبا و طنز دلکش هستم، اصلا برای تصمیم گیری تعلل نکردم.

    ساعت 13 آخرین جلسه درس سمینار تحقیق مجازی بود که از خانه برگزارش کردم. خیلی تجربه جالبی است که در خانه نشسته باشی و مثلا گرمکن ورزشی پایت باشد و کلاس وزینی برگزار کنی و در مورد اتفاقات فرهنگی و پژوهشی دنیا صحبت کنی. البته چون از لحاظ روانی آدمی که شلوار راحتی منزل تنش هست ممکن است دچار افت شدید اعتماد به نفس بشود من لباس رسمی پوشیدم. بعد هم سوار شدم و ساعت 17.25 دقیقه برای اولین بار جلوی خانه شعر و ادبیات در تپه های فرهنگی عباس آباد دستی ماشین را کشیدم. نم کم جان بارانی هم می زد که ظاهرا بعدا تبدیل شد به مصیبتی عظما چون مجری برنامه به خاطر همین باران درگیر ترافیک شد و 45 دقیقه بعد رسید و خیلی از مهمانها هم یا اصلا نرسیدند یا به عکس یادگاری اختتامیه رسیدند.

    افراد مختلفی آمده بودند و انصافا شعرهای قشنگی خواندند. چند ساعتی فارغ از هر سختی و تلخی و زشتی دنیا از ته دل خندیدیم. البته که روح عصاقورت داده ایرانی در ابتدای امر خیلی جدی و سخت نشسته بود و یواش یواش که یخ همه آب شد تازه متوجه شدیم که می شود از ته دل خندید. خاطرات و گفته های افراد خیلی جالب بود که بخشی از آنها را در اینجا می آورم:

    صابر قدیمی: شاعر طنزپرداز و مجری توانایی است. به نظرم توانایی بازیگری خیلی خوبی هم دارد و گفته ها و اشعار طنزآمیزش با اجرای خودش و زبان بدن و توانایی بازیگری که دارد خیلی شیرین می شود. مثلا در اجرای مراسم تقدیر از دست اندرکاران هفته کتاب (17 آذر 98) در کنار همه شوخی هایش این یکی خیلی عالی بود. همان روزهای گرانی بنزین بود که اشاره کردند الان این بنزین خیلی خوب کاری کرده و ما مجبوریم با مترو بریم. بعد اونجا همه رو می بینیم. دوست و آشنا و حتی فامیلهامون رو. اونم نه از دور که از فاصله نزدیک و با دست و بدن طوری نزدیکی ناشی از ترافیک جمعیت در مترو را نشان می داد که آدم یاد ساموئل جکسون با آن قدرت بازی می افتاد.

    ایشان گفت که یک روز با شاعر طنزپرداز دیگری تازه از یک مراسم شب طنز بیرون آمده بودیم که یک نفر ما را شناخت و بعد از سلام و علیک گفت اشکالی نداره که یک عکس داشته باشیم. ما هم ایستادیم و منتظر شدیم که ایشان گوشی یا دوربینی در بیاورند و عکس بگیرند. اما هیچ حرکتی نبود. بعد گفتیم می خواهید که با دوربین ما عکس بگیریم. عکس را که گرفتیم، ایشان دست دادند و خداحافظی کردند. گفتیم که عکس را نمی خواهید که برایتان بفرستیم. گفت نه. می خواستم شما یک عکس با من داشته باشید.

    یا اینکه، شوخی هایی که با اسامی افراد می شود که یک بار و دوبارش با مزه است اما وقتی هر روز مردم فکر می کنند وقتی با یک طنزپرداز مواجه می شوند، حتما چیزی بگویند و انتظار داشته باشند خود طرف هم بخنند دیگر زیاده روی است. از جمله اینکه هر کی به ما می رسد، می گوید شما قدیمی هستید؟ جدیدتون کی میاد؟

    آقای سعید بیابانکی شاعر بلندآوازه و چیره دست دیگری بود که حضور داشت و هم شعر خواند و هم در کنار آقای قدیمی با جملات طنزآمیز، مجلس را شاد می کرد. خاطره هایی هم ایشان نقل کرد:

    گفت: یک روز از مترو بیرون آمدم و آقای مسنی سلام و علیک گرمی با من کرد و گفت که از خواندن اشعار و کتابهای من لذت برده و برنامه های من را می شناخت و همه را هم اشاره می کرد. خیلی خوشحال شدم و کمی که صحبت کرد به مغازه آبمیوه فروشی در آن نزدیکی اشاره کرد و من فکر کردم که مغازه ایشان است و می خواهند که دعوت کنند به آبمیوه. یکهو درآمد و گفت بیزحمت از این مغازه برای من یک هویج بستنی بگیرید.

    آقای بیابانکی یک کتاب دارند به اسم "سکته ملیح". می گفتند وقتی که این کتاب منتشر شد همان روز و بعد هم شب و فردا، همه دوست و آشنا و برادر و مادرم زنگ می زدند و می پرسیدند بهتری؟ خوبی؟ الان در چه وضعیتی هستی؟ و من تعجب می کردم. بعد فهمیدم که یک روزنامه برای انتشار این کتاب تیتر زده: "سکته ملیح سعید بیابانکی".

    آقای شروین سلیمانی هم که از شاعران طنزپرداز دیگر هستند، گفتند که یک کشور هست در آفریقا به اسم گابن. این کشور خیلی از نظر سیاسی و اجتماعی و اقتصادی وضعیت بغرنجی دارد. شعر خیلی مفصلی در مورد کشور گابن خواندند. ولی نمی دانم چرا همه حضار احساس می کردند که این کشور و وضعیت آن را به طور کامل می شناسند!!!!!!!

    آقای مهدی استاد احمد هم شعر خواندند و خاطره گرفتند. ابتدای برنامه هم آقای مهدی فرج‌الهی یکی از شعرهای طنز ایشان "دیدم مینی بوس از ادکلن آکنده است" و شعری از سعید بیابانکی را با گیتار به زیبایی اجرا کردند. یکی از مهمترین مشکلات ایشان با اسمشان است. گفت که هر کس به من می رسد با این فامیلی کلی شوخی می کند. مثلا می پرسد شما تازه استاد شدید یا از بچگی هم استاد بودید آقای استاد احمد. یا اینکه یکبار رفته بودیم شیراز برای برنامه ای و بنری زده بودند و روی آن نوشته بودند مقدم میهمانان گرامی: استاد بیابانکی، رفیع، قدیمی و احمد را گرامی می داریم. فکر کرده بودند که این استاد جزئی از نام ایشان نیست و لقبی است که حذف کرده بودند.

    دیگر اینکه یکبار زنگ زدم منزل یکی از دوستانم و نبود. به مادرش گفتم که پیامم را به ایشان بدهد. پرسید شما و من گفتم: استاداحمد هستم. بعد دوستم گفت که مادرم گفته این رفیقای تو عجب آدمهای متکبر و عوضی هستند. از دوستت می پرسم شما؟ می گه استاد هستم. آدم باید یه خرده افتادگی داشته باشد و اینقدر متکبر نباشه.

    آقای امین تویسرکانی هم در جلسه بودند و کتاب ایشان به اسم: "از پشت میز عدلیه" هم معرفی شد در مورد آن صحبت کردند. وقتی کتاب به دستم رسید و خواندمش آنقدر کیف کردم که در پست اینستاگرامی در مورد آن نوشتم. اتفاقا امین خان تویسرکانی هم دیده بود و خیلی خوشحال کننده بود. این کتاب خاطرات یک قاضی دادگستری است که به طنز نوشته شده و بسیار هم خواندنی است. تعداد بیشماری از آن را خریده و اهدا کرده ام. کتاب را هم خانم دکتر ماندانا صدیق بهزادی به من اهدا کرده بود. فکر می کردم که ایشان می دانند تویسرکانی هستم که کتاب را دادند. اما بعدا که با هم صحبت کردیم متوجه شدم که به خاطر تشابه فامیل نویسنده و شهر ما آن را نداده اند. گفتند که در یک تور احتمالا یزد نویسنده کتاب در مورد آن با دوستش صحبت می کرده و از آن می خوانده اند و مشتاق شده و کتاب را دیده و خریده و اهدا کرده بودند. هم اینکه یک قاضی که معمولا مظهر جدیت است، کتاب طنز بنویسد و هم اینکه استاد جدی تری مثل خانم دکتر بهزادی این کتاب را به آدم هدیه کند، خودش جمع اضدادی است. به هر حال، ایشان آمدند و در مورد کتاب و عواقب نوشتن آن صحبت کردند و بخشهایی از کتاب را خواندند.

    در حین صحبت آقای بیابانکی گفتند شما که قاضی هستید اگر به این سوال من که سالهاست با آن درگیر هستم پاسخ بدهید خیلی خوشحال می شوم. "خیار غبن" یعنی چه؟ و همین شروع ماجرای مفصلی شد که حضار و مجریان کلی در مورد آن گفتند. اینکه دقیقا مثل یک فحش است و ... آقای تویسرکانی هم معنای آن را توضیح دادند و گفتند که کامل آن این است و هر جا دیدید که آن را در سندها نوشته اند بدانید که می خواهند سرتان کلاه بگذارند: "اسقاط کافه خیارات بالاخص خیار غبن فاحش بالاخص افحش".

    از ایشان پرسیدند شما که طنزپرداز هستید آیا شده است که تا کنون حکم طنز هم بدهید. پاسخ جالبی دادند و گفتند:

    "در دادگاهی کار می کنند که شکایت از مسئولان در آنجا طرح می شود. یکبار پسر یکی از مسئولان عالی رتبه به سازمانی مراجعه می کند برای کاری و وقتی کارش راه نمی افتد به مسئول مربوطه می گوید: می دانی من کی هستم؟ من پسر فلانی هستم. آقای اداره‌چی هم بر می گردد می گوید پسر نوح هم اینچنین بود. همین می شود که این آقا آمده بود شکایت که ایشان به من توهین کرده اند و باید برخورد شود. من می توانستم با چند خط سر و ته قینضیه را هم بیاورم. اما حکم مفصلی نوشتم و توضیح دادم که حضرت نوح فرزندان بیشمار داشته و فرد متشاکی هم تعیین نکرده که کدام یک از فرزندان نوح مد نظرش بوده. بنابراین نه تنها این توهین به شمار نمی آید بلکه اتصاف شاکی به فرزند یکی از پیامبران اوالوالعظم و صاحب وحی خودش یک اعتبار و احترام است. فلذا این شکایت باطل است و چه بسا که باید شاکی از متشاکی دلجویی و تشکر هم به عمل آورد".

     

    بعد از جلسه که با ایشان صحبت کردیم در مورد وجه تسمیه فامیل تویسرکانی ایشان پرسیدم. گفتند که ما اجدادمان تویسرکانی بوده اند و در زمان قاجار به اصفهان کوچیده اند و الان دیگر کسی را در تویسرکان ندارند ولی در اصفهان خاندان بزرگی با فامیل تویسرکانی هست. جالب اینکه گفتند پدر محترم ایشان پزشک بوده اند و یک کتابخانه خصوصی مجهز دارند که بیش از 12000 جلد کتاب دارد و فهرستنویسی و رده بندی هم شده و نرم افزار کتابخانه ای هم دارد.

    در مجلس گفتند که هر کس با دو کلمه باران و سفر شعری طنز بگوید جایزه دارد (آنهم چه جایزه‌های طنازانه‌ای) و من هم نوشتم:

    خواستم به روی ماهت، پاشم نَمی ز باران

    افشان ریزگردها، گِل کرد روی ماهت

    گفتم برای رخصت، چندی سفر بباید

    بنزین به خاطر آمد، سوختم رسید به پایان

  4. هر چی درستش خوبه

    عقربه های ساعت قجریِ آنتیک بالای سرش روی 4 و 23 مانده بود. ساعتی که سالهاست همین جا و با همین عقربه ها سر جای خودش باقی مانده و دستی از آستین روزمرگی ها بیرون نمی آید که آن را به امروز و حال برساند. وقتی اتاق را ترک می کنم و بیرون می آیم، مردنگی های سردر ساختمان از شیشه های رنگی طبقه دوم عمارت به چشم می آیند که یاد روزهایی را زنده می کنند که همه آنها روشن می شد و زندگی را نوید می داد. حالا سالهاست که ندیده ام این مردنگی های سرخ و سبز و آبی، نوری را به خود ببینند. با این فکر که آدمهای سازنده و بنا کننده این تجهیزات به چه فکر کرده اند و چطور این چیزها را ساخته اند، از پله ها پائین می آیم و چلچراغ بزرگ تالار می دود دنباله همین افکارم که چند ماه یا سال است که این چلچراغ هم رنگ نور را به خود ندیده و از کِی این همه آویزهای کریستال آن به خاک نشسته است.

    این روزها، مدام افکارم حول دایره همین ماجرا می چرخد که ما ابزارها و وسائل را برای چه ساخته ایم و چرا وقتی یک چیزی را می سازیم و مدتی می گذرد، دیگر به کارکرد و درست بودن آن فکر نمی کنیم و به حال خود رهایش می کنیم؟

    حتما شما هم فراوان با چنین صحنه هایی مواجه شده اید که چندتایی از آنها را ذکر می کنم:

    • آبنماهای ساختمان یا پارکها که سالهاست آب به خود ندیده اند و همه رنگهایشان طبله کرده و جا به جا ریخته و کچ و آهک محلول در آب شهری تمامی سوراخها و سطح آنها را پوشانده است.
    • پله برقی هایی که دائم خرابند
    • دردهایی رمیده زیر سردرهای شیکی که یک قفل گنده به آنها زده اند و باید از دری کوچک و تنگ و بد ترکیب تردد کنی
    • وب سایتهایی که نصفِ بیشتر آیکنها و لینکهایشان خراب یا قدیمی است
    • دکمه های کنده شده کت یا مانتوها یا زیپهایی که سالهاست خراب هستند
    • ساعتهایی که هیچ وقت باطری ندارند یا با تغییر ساعت نیمسال اول و دوم تغییر نمی کنند
    • چراغهای راهنمایی سر چهار راه ها که هیچ وقت خدا نمی شود به آنها اعتماد کرد. یا سر یک ثانیه ای گیر می کنند که معلوم نیست کی تمام می شود و کلی تصادف را باعث می شوند یا اینکه از یک ثانیه ای یکباره می پرند و صفر می شوند و شما هیچ وقت نمی توانید روی آنها حساب کنید
    • پزشکانی که روپوش نمی پوشند و ماسک نمی زنند
    • کارگرانی و موتورسوارانی که کلاه ایمنی بر سر نمی گذارند
    • اعلانهای روی دیوار که مثلا سه ماه یا یکسال از تاریخ برگزاری یا اقدام آنها گذشته است
    • و...

    کیفیت در جزئیات نهفته است. وقتی که یک امر جزئی به دقت مورد توجه قرار گرفته و کارکرد صحیح آن صورت می گیرد، یعنی اینکه برای دست اندرکاران مهم است که همه چیز این مجموعه درست و دقیق و کارآمد باشد و این یعنی کیفیت.

    ما در اینجا به طور معمول خیلی چیزهای خوب و عالی را دوست داریم و اصلا وقتی که می خواهیم چیزی بخریم یا بنا کنیم، همیشه باید آخرین نسخه و آخرین طرح را به دست بیاوریم. خودمان را به آب و آتش می زنیم که آخرین مدل گوشی یا تبلت موجود در بازار را بخریم و کمی دلمان آرام بگیرد که ما به روزیم. اما در خیلی از جاهای دنیا، آخرین و جدیدترین بودن مهم نیست. کارکردها برایشان اهمیت بیشتری دارد. هر چیز قدیمی را هم آنقدر خوب نگه می دارند و مراقبت می کنند که مثلا بعد از گذشت مدتهای مدید می بینیم که قطاری به جا مانده از صد سال پیش هنوز روی ریل است و کار می کند. ساختمانهای بسیاری از کشورهای اروپایی بیش از صد یا صد و پنجاه سال قدمت دارند، اما همه بازسازی شده و روزآمد هستند و قابل سکونت.

    یکی از مهمترین مسائل زندگی مردم و دولتهای جهان، مراقبت، نگهداری و کاربردی سازی است. یعنی اینکه وقتی چیزی ساخته می شود، طبیعی است که نمی تواند تا ابد مثل همان روز اول کار کند و به مرور زمان دچار فرسودگی می شود اما اگر به خوبی از آن مراقبت شود و به موقع احتیاجات اولیه و معمولی آن برطرف شود، هم طول عمر بیشتری دارد و هم می تواند به درستی کار کند. به همین خاطر است که شاهد دستگاه ها، کارخانه ها، مشاغل و ... در دنیا هستیم که حتی مثلا تا 300 سال از عمر آنها می گذرد اما هنوز کارآیی دارند. ضمن اینکه هر چیزی را که ساخته اند یا برای جایی تعبیه کرده اند، هر روز فعال می شود و مورد استفاده قرار می گیرد. در حالی که در اینجا خیلی وقتها بسیاری از چیزهای ضروری را می بینیم که در ساختمان تعبیه شده، اما نه کسی حال راه اندازی آن را داشته و نه وقتی خراب شده برای تعمیر و بازسازی آن تلاشی به عمل آمده است. ضمن اینکه تا جای ممکن سعی می کنند که همه جا فعال بوده و مورد استفاده قرار گیرد چرا که به قول شاملو "حضور آدمی آبادانی است" و اگر دقت کرده باشید هر ساختمانی که مدتی خالی از سکنه می شود با سرعت عجیبی رو به خرابی می گذارد.

    یک روز با همکارم که معاون فناوری اطلاعات مرکز بود و مسئول سرورها و سیستمهای رایانه ای در اتاق نشسته بودیم که تلفن زنگ زد و گفتند که فلان سرور دچار مشکل شده و الان چون ساعت کاری تمام شده و عصر چهارشنبه است همکاران رفته اند و نمی شود آن را درست کرد. ایشان هم بعد از مدتی چک و چانه و غرغر گفت که خاموشش کنید تا شنبه. بعد که تلفن تمام شد، دادش بلند شد که این سیستم و سرویس نمی شود که تا تقی به توقی می خورد، کلا خاموش و خلاص.

    به همین خاطر هر طرح و ایده ای که برای اجرا می آید اولین چیزی که از همکاران می خواهم روشن کنند این است که استمرار و مداومت طرح چگونه است و آیا فکرش را کرده اید که این کار چگونه ادامه می یابد؟ چون شروع کردن به مراتب آسان تر از ادامه دادن و تکمیل کردن است. چه بسیار وبلاگهایی که با شور و حرارت شروع شده اند و بعد از مدتی کمرنگ شده و حالا هم دیگر کلا به خاموشی گراییده اند. یا کانالها و وبگاه ها و صفحات وبی یا حتی مجلات و همایشها و برنامه های پر طمطراق و زرق و برق. اگر کاری را کوچک شروع کنیم ولی مداوم به مراتب بهتر از کاری پرشکوه است که دولت مستعجل باشد. حتما شنیده اید که در آمریکا به احترام ادیسون و کار سترگ اختراع برق (هر چند ممکن است در آن شبهه باشد)، یک دقیقه در سال برق را خاموش می کنند. جدای از اینکه همین یک دقیقه چقدر ممکن است خسارت داشته باشد، پیام نهفته آن این است که برق تحت هیچ شرایطی قطع نمی شود و همیشه دایر است و این یک دقیقه یعنی یک اتفاق چشمگیر و مهم به احترام علم و دانش.

    ساختمان کتابخانه ما –یعنی کتابخانه مرکزی دانشگاه شهید بهشتی – در دهه 1340 شمسی بر روی تپه ای در وسط دانشگاه تاسیس شده که یعنی قلب دانشگاه باشد و از همه سوی هم دیده شود و هم قابل دسترس. اما به سبک ساختمانهای پهلوی دوم و برای شکوه و جلال آن، پلکان وسیعی برایش ساخته اند که با بنیه مردمان آن روزگار سازگار بوده و مردم الان از دیدن آن به وحشت می افتند. در فکر چاره بودیم که بعد از مطالعه و ارزیابی فراوان، بالاخره به این نتیجه رسیدم که از سمت شمالی ساختمان یکی از همین درهای متروکه را بازسازی کنیم و رفت و آمد کتابخانه به آنجا منتقل شود. همه فکر و تلاشم این بود که بتوانم پیش بینی کنم که آیا مشکلی پیش نخواهد بود که مجبور شویم آن را مسدود یا تعطیل کنیم؟ بالاخره در را "درگشایی یا درنمایی" (مثل رونمایی یا بازگشایی) کردیم. هر روز که کتابخانه می رفتم و می روم اولین کارم این بود که ببینم این در سروقت باز است یا خیر. بسیار پیش آمده بود که مثلا ساعت 9 صبح در هنوز بسته بود. آنقدر پیگیری کردم که بالاخره مجبور شدم تهدید به توبیخ کنم که این در اگر اعلام شده باز است باید همیشه خدا سروقتش باز باشد و به هیچ وجه تعطیل و بسته نباشد. بعد از حدود یکسال موفق شدم که این مساله را جا بیاندازم که اگر سنگ هم از آسمان ببارد وقتی این قول را داده ایم باید سر عهد خود باشیم و به هر طریق ممکن این در را باز نگه داریم. آبان ماه امسال که هنوز سیستم گرمایی کتابخانه راه نیافتاده بود و دستگاه گرماساز مخصوص یکی از بخشها هم کار نمی کرد متوجه شدم که در را به خاطر سوز و سرما بسته اند. جر و بحث و کار بالا گرفت که همکاران اصرار داشتند در را ببنید و من با این استدلال که مردم مسخره ما نیستند که هر وقت دلمان خواست سرویسی را بدهیم و با اولین مشکل درش را تخته کنیم، سر حرفم ایستادم که حتما و تحت هر شرایطی باید این در باز باشد. خدمتی که استمرار نداشته و از مدل "هر وقت دلم خواست" باشد، دیگر خدمت نمی شود. یا باید اول فکر همه جا را بکنیم و همه شرایط را مهیا کنیم و کاری را شروع کنیم یا اینکه اصلا نباشد شروع کنیم و به کسی قولی ندهیم. این مساله در مورد فعالیتهای داوطلبانه هم هست که فرد مزد و مزیتی نمی گیرد اما نمی شود به صِرف اینکه داوطلبانه است هر طور و هر وقت دلمان خواست آن را پیش ببریم.

    همیشه اول مهر و اولین روز کاری فروردین، ساعتها اتاق و محل کارم را با ساعت جدید تنظیم می کنم و اگر باطری ساعتی تمام شود تلاش می کنم که در سریعترین زمان ممکن آن را راه بیاندازم. چرا که یا نباید چیزی را نصب کرد یا باید دائم به روز نگهش داشت و کارآیی آن همیشه در اولویت باشد.

  5. کلاهِ گشاد به‌ سر‌رفتگی

    هر کسی که در ایران زندگی می کند، کم یا بیش حداقل یکبار در زندگی یا در نمونه های حاد آن، دست کم یکبار در روز، چنین احساسی به او دست می دهد که "عجب کلاهی سرم رفته". احساس مرغِ همسایه غاز بودن، یکی از احساسات ازل و ابدی بشر است اما در ایران، نه تنها مرغ همسایه که موش و سوسک و جیرجیرک و کرمهای همسایه هم غاز و تیهو هستند و فقط وقتی که از مرز ایران رد می شوند و مهر ورود فرودگاه ایران در تذکره آنها درج می شود، تبدیل به موجودات حقیری که الان هستند می شوند.

    تصویری که ایرانیها از زندگی در خارج از مرزهای ایران دارند به این شکل است که هر روز نزدیک ظهر (نه صبح زود) در رختخوابی مشرف به یک دریاچه با نوک شاخه های پر شکوفه درختان و برگهای سبز فرورفته در آب، چشم باز می کنند و یک ندیمه جوان و زیبا با کیمونوهای رنگین کمانی آسیای شرقی، دست به سینه و مودب تعظیم کرده و به نرمی می گوید صبح بخیر سرورم، چه چیزی احتیاج دارید در این روز زیبا؟ مابقی روز هم به همین سیاق در تخیل ابر وار ایرانی به سر می شود. در نظر ایرانیهای مقیم ایران، خارج نشینانِ بی درد هر لحظه دارند رویاهای آنها را زندگی می کنند و در مرادهای آنان غلت وا غلت می زنند. آنها کسانی هستند که نصف ایران‌نشیان هم کار نمی کنند اما درآمدشان سر به فلک می زند. آن هم با آن همه آزادی و امکانات و عشق و حال دائمی. اغلب هم چنین موقعیتی را آن وقت که ارزان بوده داشته اند که خیلی کم هزنیه که یعنی تقریبا مفت، بروند و در بهترین کشور دنیا الان غرق نعمت باشند. آخر جمله شان هم این است: ما هم اینجا خودمون رو حروم کردیم، "والا به خدااااا".

    این احساس از کجا نشات می گیرد و چرا چنین شده که همه یا حداقل بیشتر مردم ایران تصور می کنند که تمامی اهالی کره زمین در عشق و حال دائمی به سر می برند و بدبخت ترین آدمیان کره خاکی، کسانی هستند که در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنند؟ این سندرم خود بدبخت بینی، دلایل متعددی می تواند داشته باشد. برخی بیرونی هستند و به سابقه تاریخیِ دائم در بلابودن ایرانی بر می گردد. او که هر وقت چشم باز کرده، غول نتراشیده و نخراشیده ای در کسوت بیابان گرد و مغول و اجنبی بالای سر خودش دیده که به قصد تاراج او آمده. همین شده که دیگر دلش نیامده چشمانش را باز کند و همینطور در خواب غفلت مانده. تازه، در عالم خواب یا خود به خواب زنی هم چندان بد نمی گذرد. چشمانت را می بندی و از این دنیای دون و دغل به جهانی سراسر گل و سنبل پر می کشی. هر چقدر که دلت بخواهد، بر توسن خیال می تازی و بدون یک ریال هزینه تا هر سراپرده ای که دلت بخواهد سر می کشی. اما اشکال کار در اینجاست که تا ابد نمی توانی در خواب بمانی یا خودت را به خواب بزنی. بالاخره یک روز باید چشمانت را باز کنی و هر چقدر که دیرتر این مهم را انجام دهی، گرفتاریهایت بیشتر و بیشتر می شود.

    یک دلیل دیگر هم تجربه زیسته ای است که کمر به اثبات همه این بدفکریهایِ ایرانی بسته است. به قول طرف که می گفت: "نمی دانم چرا هر چه گم می شود همه به من شک می کنند" و دیگری در جوابش می گفت: "نمی دانم چه حکمتی است که متاسفانه همیشه هم درست فکر می کنند و شوربختانه همه اشیاء گم شده هم نزد تو پیدا می شود". یعنی اینکه این احساس منفی همیشه همیشه هم فقط احساس منفی خالی نیست و خیلی از اوقات واقعا کلاه سر آدم رفته است. این وضعیت به مثال جاده ای است یک طرفه که همه راننده ها در جهت درست رانندگی می کنند و فقط یک راننده مجنون در بین آنها، شروع می کند خلاف جهت مسر رانندگی کردن. مسلم است که این کار غیر معمول چندان هم بی زحمت نیست و طبیعی است که برخوردهای مختلفی از سطحی و معمولی تا عمیق و خطرآفرین پیش بیاید. تمام مردم دنیا –به غلط یا درست بودن آن کاری نداریم و فقط در پی تشریح موقعیت هستیم –چیزهایی را می خورند، می پوشند، می نوشند، می بینند، تجربه می کنند و... که تقریبا در اغلب کشورهای جهان رایج است و مشکلی در آن نیست. اما در ایران باید از همه خوردنی ها، پوشیدنی ها، نوشیدنی ها، دیدنی ها، تجربه کردنی ها و... جهان چشم بپوشی که خب این کار امر ساده ای نیست و هزینه های گزاف تحمیل می کند. آن هم نه در دوره پارینه سنگی که بشر در تمام طول عمرش به غیر از چند وابسته خانوادگی و قبیله ای، دیگر آدمی را به خود نمی دید؛ بلکه در عصر ارتباطات و اطلاعات و دنیای بدون مرز و شیشه ایِ رسانه های مردم‌نهاد.

    در حالی که من فکر می کنم آنچنان هم که فکر می کنند و به تصویر می کشند "در شرق و غرب خبری نیست". نه اینکه شرایط با اینجا فرق نکند، اما مدینه فاضله ای که تمام مصائب دنیا پشت درهایش مانده و آن درها، ابواب‌الجنه واقعی باشند هم نیست. زندگی خارج از مرزهای ایران هم قطعا مسائل و مشکلات خاص خودش را خواهد داشت. با همه روزمرگی ها، غربت، زبان، فرهنگ، تنهایی، بی رسمی و ... به ویژه برای مردمان احساسی و تا خرخره فرورفته در فرهنگ و سنت ایرانی با بوی چلوکباب و قلیان، آن مدینه فاضله، چندان هم فاضله به نظر نمی آید. اما نمی دانم چه سری است که نه آنهایی که می روند و رحل اقامت در بلاد فرنگ می افکنند واقعیات را بازگو می کنند و برای اینکه حرص ایران نشیان را در بیاورند، یک بهشت شبانه روزی و دائم الشعف از آنجا ترسیم می کنند و نه آنان که در ایران مانده اند، بعضی از زمزمه های "خارج از مرزهای مام وطن چندان گاوی سر راهت سر نمی برند" را می شنوند. هر یک بر سیاق خود به تنومندسازی آن ور آب، و حقیرسازی این ور آب مشغولند. حال آنکه باید گفت، زندگی در یک کشور یا مکان خاص علاوه بر شرایط و شانس و امکانات، به روحیات و خلقیات خود فرد هم بر می گردد. یعنی هر کس باید نسخه مخصوص روحیات خودش را بیابد. چه بسیار افرادی که با احساس خلا در زندگی خود مواجه شده و راه را در هجرت و رفتن به کشوری دیگر گمانه زده اند و بعد از رفتن تازه دیده اند که عجب کلاهی در آنجا به سرشان رفته.

    همین است که ایرانیها (به قول محسن نامجو "ایرونیها") چه اینور آب و چه آن ور آب، این احساس کلاه گشاد بر سر رفتگی را دائم باید با خود به این سوی و آن سوی بکشانند.

  6. اینجا آتن 10: ایفلای 85ام: سفر از من باز نمی‌گردد

    شمس لنگرودی به زیبایی می گوید: بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

    روز آخر سفر حکایت غریبی دارد. گویی تازه از خواب پریده ای. به سرعت برق و باد می گذرد و تو می مانی و یک دنیا خاطره رنگین و یک عالمه حسرت جاهای نرفته و ندیده. با این امید که شاید در سفری دیگر، بی حسرت کوله پشتی ات را به دوش بکشی.

    پنجشنبه شده و جرس فریاد می دارد که بربندید محملها. روز خنک 7 شهریور 98 است و قبل از رفتن به فرودگاه بازهم باید تلاشی بکنم که شاید بشود مسترکارت را خالی کرد و این مشکل را هم حل کرد. ساعت 13.10 دقیقه پرواز برگشتم است.

    همه اش کلمه آخر در ذهنم می چرخد. آخرین صبحانه، آخرین کوچه، آخرین خیابان و آخرین میدان سینتگما. فروشگاه زنجیره ای پابلیک ساعت 9 باز می شود. اگر ساعت 11 فرودگاه باشم خوب است. فروشگاه و قسمت موبایل و لپ تاپ و هر خرت و پرت دیگری را زیر و رو می کنم. اما نمی شود و بامید فرودگاه دوحه راهی می شوم.

    هنوز هم نمی توانم با این یک قلم جنس کنار بیایم. اینکه، آدم برای رفتن به فرودگاه بین المللی و سفر خارجی با مترو برود فرودگاه. مسیر طولانی است. بخشی از مسیر زیر زمین و بخشی دیگر روی زمین است. از کنار کارخانه های بزرگ و فروشگاه ایکیا رد می شویم. مناظر سرسبز است و دیدنی. فرودگاه در روز جلوه دیگری دارد. کلمه های سیزن که همه اش در آژانسهای مسافرتی از آن حرف می زنند را حالا دارم درک می کنم. شلوغ و رنگارنگ و پر هیاهو.

    اینبار یادم می ماند که بگویم کنار پنجره بدهد. هر چند روی بال باشد اما باز بهتر از ردیف وسط است. از گیت رد شدن مصیبتی است. صفی طولانی و هوا هم گرم است. اما همه آرام هستند و بلوایی در کار نیست. وقتی از بازرسی رد می شویم یک بچه تمام فرودگاه را گذاشته روی سرش. تفنگ پلاستیکی دارد که نمی گذارند ببرد توی هواپیما.

    پرواز سر وقت انجام شد و کنارم آقای نشسته بود که تا نزدیکی های آخر پرواز که من خواستم دوری بزنم از جایش تکان نخورد. جزیره های یونان که تا می خواهی یکی را ببینی از بالا، تمام شده و دیگری شروع شده همینجور میایند و می روند. کشتی ها دیده می شوند اما قایقها فقط خطی از خودشان به جای می گذارند.

    در فرودگاه دوحه نزدیک یک ساعتی وقت دارم و بعد پرواز بعدی. فرودگاه پر استرسی است. همه در حال دویدن هستند و آنقدر گیتهایش پر سر و صدا و با عجله و سخت گیری است که آدم ترس برش می دارد.

    تنها سوغاتی که بچه ها خواسته اند مک دونالد است. در فرودگاه نیست و از کینگ برگر برایشان می گیرم و امیدوارم که سالم بماند تا به مقصد می رسد. این هم از جاذبه های توریستی است که فقط در کشور ما دیده می شود. غذایی که تمام ملت جهان می خورند را باید به عنوان سوغاتی بیاریم. یاد عادت روستای خودمان می افتم. قدیمها که در شهر و دیار ما بربری نبود، هر کسی که از تهران می آمد یکی از سوغاتی های ویژه و دلبرانه اش نان بربری بود.

    خانم و آقای ایرانی در حال سفارش و خرید برگر هستند و یک صد دلاری می دهند که طرف نمی گیرد و می گوید نه خرد داریم و نه می توانیم این صد دلاری را بگیریم. یاد 500 یورویی خودم می افتم.

    پرواز با ده دقیقه ای تاخیر انجام می شود که جالب است در پروازهای دیگر اینطور نیست. با اینکه جایم کنار پنجره است، وقتی می رسم به صندلی می بینم دو خانم مسن دو صندلی کنار پنجره را اشغال کرده اند. می خواهند جابجا شوند که می گویم مشکلی نیست و می نشینم. از همان ابتدا همسفرهای دلنشینی به نظر می رسند. عکسهای تبلیغی هواپیما که از مناظر قطر پخش می شود به مسجد می رسد و خانمه می گوید این مسجد را ساخته اند که روی ایران را کم کنند. راننده تور می خواسته مرا ببرد آن مسجد را ببینم گفته ام خودمان به اندازه کافی در کشورمان داریم. دو خانم خواهر هستند و از سن لویس آمریکا با پروازی طولانی آمده اند. سن لویس را به خاطر یحیی پسر خانم رهادوست که دانشجوی آنجا بود و کتاب چرا نویسنده بزرگی نشدم ایشان که در آن شهر رخ داده خوب می شناسم. یکی از آنجا بازنشسته دانشگاه است. صحبت دانشجویان ایرانی می شود که می گویم در گذشته از هر 20 دانشجوی یک کلاس، 15 نفر ایرانی بوده اند. می گویند که خیلی کم شده و در سال گذشته فقط 7 دانشجوی ایرانی به سن لویس آمده بود. یکی از ایشان خانه ای دارد که به دانشجویان ایرانی اجاره می دهد. ماهی 700 دلار هم می گیرد. با هم در مورد دانشجوها و اساتید و پروژه های دانشجوهای ایرانی صحبت می کنند که خیلی بامزه است. می گوید فلانی دانشجوی دکتر مددی بوده ولی رها کرده. از بس سخت می گیرد و جزئیات کارهایشان را هم کارشناسانه می گوید. خلاصه، کمی به صحبت و کمی به مطالعه می گذرد.

    اتفاق عجیب در این پرواز، وجود وای فای است که بعد از بلند شدن و رد کردن مدت امنیتی پرواز فعال می شود و می توانی وصل شوی و در ارتفاع 40.000 پایی اینترنت داشته باشی. در همانجا یک استوری از وای فای در اینستاگرام گذاشتم. دوستی آنلاین بود و گفت که چند سال پیش فیلمی را دیده تخیلی بوده و در آن فیلم در هواپیما اینترنت فعال بوده. حالا این تخیل هم به امری واقعی بدل شده.

    همین که پله را می گذارند و می آییم در هوای آزاد، بوی دود همه جا را می گیرد و فکر می کنم که آتش سوزی شده. یادم می آید که این بوی وطن است.

    چند نکته در مورد آتن و این سفر هست که قبلا از قلم افتاده و در این آخرین یادداشت باید به آن اشاره کنم.

    تتو و پرسینگ به یک ترند جهانی بدل شده و ظاهرا قرار است نقش به روز بودن را ایفا کند. فکر می کنم آدمها آنقدر چیزهای مختلف دیده اند که اشباع شده اند و دیگر بدن معمولیشان جواب نمی دهد و با تتو و پرسینگ دارند این بدن معمولی را به یک اتفاق غریب بدل می کنند. اتفاقا در یکی از نشستهای ایفلا هم به این موضوع که آیا کتابداران پرسینگ کنند خوب است یا بد اشاره می کردند.

    گدا در یونان رویت شد. در کشورهای دیگر ندیده بودم. البته گداها نه به آن شکلی که درب و داغان در ایران می بینیم. آرام و خواهند اما طلبکار نیستند. در کشورهای اروپایی دیگر ندیده بودم.

    مترو اگر دستفروش نداشته باشد جایی می شود سوت و کور. چیزی شبیه متروهای آتن که نه کسی جنس زیر قیمت می فروشد و نه کسی حراجش کرده. بی هیجان از داد زدن دست فروشهای مترویی.

    پارکینگ هم ظاهرا از مشکلات این جامعه است. چون هتلم در مرکز شهر است فراوان می بینم که در جای جای شهر پارکینگ عمومی هست. این معضل را همینطور رها نکرده اند و برایش راه حل یافته اند و پارکینگهای فراوان در جای جای شهر در نظر گرفته اند که نگهبان دارد. یک چیز جالب دیگر اینکه اگر ون یا ماشین بزرگی در جایی که تنگ است پارک کند فلاشر ماشین را روشن می گذرد که ماشینهای دیگر متوجه آن شوند.

    موتورسواری زنان هم در اینجا رایج است. اغلب موتورهای وسپا و برقی سوار می شوند. موتورهای سنگین هم هست که آدم را اسیر می کند با آن غرش طوفانی اش. واقعا ما چرا باید بی دلیل از این همه لذت شیرین بی بهره باشیم. موتورسواران مجهز هستند و تند می رانند و صدای موتورهایشان هم ترسناک است و هم آدم را سرحال می کند. اگر تجربه موتورسورای با سرعت داشته باشید می دانید که از چه حرف می زنم.

    آبگرمکنهای خورشیدی هم فراوان دیده می شود و تقریبا در تمامی پشت بامها موجود است. اینها قدر انرژی را می دانند و اگر چیز خوب و پاک و سالمی باشد حداکثر استفاده را از آن می کنند.

    دیش ماهواره هم در اغلب پشت بامها و پشت پنجره خانه ها دیده می شود. اما کسی با آن مشکلی ندارد. حالا نمی دانم برای دیدن برنامه های کانال های 1 تا 6 از آن استفاده می کنند یا کانالهای منحرف غربی!

    فرشهای تبریز در یکی از کوچه پس کوچه ها فروخته می شد. یک مغازه ای بود با مجسمه ای کوتوله و هندی در ورودی اش و یکی دو قالی آویزان از در. داخل شدم و دیدم چقدر ایران در آنجا حضور دارد. پرس و جو کردم و گفت اغلب قالی ها ایرانی است و هندی و ترکیه ای هم هست. نزدیک به شش هزار یورو قیمت یک قالی دو متری تبریز بود که خوب می شناخت. گفتم ایرانی ام و گفت از همان اول فهمیدم. نوع نگاه ایرانی ها به قالی فرق می کند.

    سنگ فرش خیابانهای اروپایی و بخشهای تاریخی آدم را اسیر می کند. خود سنگ فرش پیامی ویژه گویی دارد که بدون هیچ تلاشی شما را در خلسه ای از تاریخ و سنت و گذشته می برد. اینجا هم سنگ فرش زیاد است و کوچه ها اغلب با سنگ فرش پوشانده شده اند. اما سنگ فرشی که نه ماشین و نه پا را آزار نمی دهد و به این سرعت هم خراب نمی شود. مدام هم یاد کتاب "سنگ فرش هر خیابان از طلاست" می افتم.

    انجیر و زیتون هم درختهای رایجی است و با بادی که دائم می وزد آدم را یاد رودبار خودمان می اندازد. انجیر آنقدر فراگیر است که روی میز صبحانه همیشه هست و الحق هم درشت و آبدار و خوشمزه است.

    ماشین‌ها از سمت راست حرکت می کنند و فرمانشان هم سمت چپ است. در نوشته های قبل از سفر که می خواندم نوشته بودند که جهت حرکت ماشینها مثل انگلستان و از چپ با فرمان در راست است. تعجب کردم که مگر یونان مستعمره انگلستان بوده که چنین چیزی باشد.

    بوکینگ و هتل هم در ایران جواب نداد و به همین دلیل مجبور شدم هزینه بیشتری بپردازم. وقتی این را به دوستی گفتم که هتل آپارتمانها را تا آخرین مرحله می رفتم و در مرحله پرداخت خطا می داد گفت که اگر با فیلترشکن می رفتی و آی پی ایران نبود شاید می شد. این هم تجربه ای شد که اگر عمری باشد و جرات سفری باشد برای سالهای آینده.

    جیرجیرک‌ها را هم قبلا حضورتان معرفی کرده ام. شب و روز می خواندند و یکی دو تا هم نبودند. گویی حقوق بگیر هستند و اگر نخوانند کارفرمایشان دعوایشان می کند.

    تعهد عکسی خارجی ها هم جالب است. وقتی از کسی می خواهی که ازت عکس بگیرد، آنقدر با دقت می خواهد عکس بگیرد و فیگور عکاسی می گیرد که آدم خودش شرمنده می شود. در عکس هم تعهد درونی و اخلاقی دارند.

    گرافیتی هم جزء چیزهای غریبی است که بر در و دیوار آتن به وفور دیده می شود. هر کس هر طور که دلش خواسته هنرش را به نمایش گذاشته و بعضی طرح های زیبا و البته برخی هم چشم‌آزار به وجود آورده اند.

    مهاجرت یک فیزیک دان را هم شاهد بودم. در هواپیمای تهران به دوحه وقتی پیاده می شدیم آقا و خانم مسنی با زوج جوانی حرف می زدند که فارغ التحصیل شریف بودند و بورس فیزیک از دانشگاه لوس آنجلس گرفته بودند و حالا باید 13 ساعت در فرودگاه می ماندند تا به پرواز آمریکا برسند و برای همیشه از این کشور بروند. چند نفر دیگر با این شرایط در پرواز بودند؟ روزی چند نفر اینطوری داریم که از کشور خارج می شوند؟ چقدر باید این مغزها و نخبه های ما بروند و هی حسرت بخوریم؟

    روز یکشنبه 17 شهریور 98 خانم پورخامنه که بسیار مشتاق هستند و با حضورشان فروغ دیگری به ایبنا داده اند، میزگردی تشکیل داده بودند و با آقای دکتر زمانی (کتابخانه ملی) و آقای طیرانی (کتابخانه مجلس) در مورد ایفلا و تجربه هایمان صحبت کردیم. نکته آقای دکتر زمانی جالب بود که ایفلا به دنبال کتاب و کتابخانه در سطح جامعه است که ما به آن "کتابداری اجتماعی" می گوییم. اما در کشور ما کتابداری بیشتر به دنبال کار فنی بوده است. به همین خاطر چندان استقبالی از ایفلا نداریم. من همچنان معتقدم و بودم که کلا کشور ما راهبرد مناسبی برای ایفلا ندارد و فقط جرقه های شخصی و فردی در مورد آن داریم.

    بازگشته‌ام از سفر، سفر از من باز نمی‌گردد

  7. اینجا آتن 9: ایفلای 85ام: عرب محله

    آخه کی می تونه ساعت 8 صبح در محل کنفرانس حاضر باشه برای ارائه مقاله. آن هم بعد از اینهمه شب نخوابی و بدو بدو. در گام شمار موبایل دیدم که بعضی روزها تا 12 کیلومتر هم راه رفته ام. با این حال صبح بعد از دوش گرفتن و خوردن صبحانه مفصل همیشگی، یعنی چیزهایی که امکان ندارد در حالت معمولی بخورم، راهی محل کنفرانس می شوم. آخر ساعت 8.5 صبح شروع نشست 208 ایفلا باعنوان: "ادواریها، منابع پیایندی و ارتباطات علمی مرتبط با استانداردها – ادواریها و سایر منابع پیایندی" (چه عنوان شلم شوربایی) است و قرار است تا 10 ادامه داشته باشد. ساعت 8 می رسم و اول می روم سراغ سالن اسکالکوتاس. هیچ کس نیست. سالن بزرگ و شیب دار و مثل بقیه سالنها تاریکی است. می روم اتاق سخنرانان و دوباره برنامه را نهایی می کنم و یک قهوه خوب با شکر و یک آب گازدار بر می دارم (فکر کنم تنها جایی است که نوشابه، و آب و قهوه رایگان دارد).

    می روم در سالن و با دیگران که تقریبا همدیگر را می شناسند خوش و بشی می کنم و می رویم در جایگاه سخنرانان می نشینیم. اینجا برای سخنرانی، همه سخنرانها می آیند بالا و می نشینند و وقتی مسئول نشست اسمها را صدا می کند می روند پشت تریبون و مقاله را ارائه می کنند. اسلایدها با عکس و مشخصات هم قبلا در سیستم وارد شده است. مقاله ما برگرفته از پایان نامه خانم نگین شکرزاده است. ارائه مدلی برای نشریات فارسی کتابخانه ملی بر اساس استاندارد پرس‌اُاُ (الگوی مفهومی مدیریت نشریات ادواری) است که 90 مجله کتابداری فارسی زبان در سامانه رسای کتابخانه ملی را بررسی کرده ایم. نشست دو رئیس از آمریکا دارد که یکی خانم بِکِت که رئیس آی اس اس ان (شماره استاندارد بین المللی پیایندها) است و دیگری خانم مرینگ. 7 مقاله قرار است ارائه شود. اسم زومر، آلبرگ و انیل که مقاله دارند و کنارم نشسته اند مو به تنم سیخ می کند. سالها است اینها را در مقالاتشان می شناسم و از ایشان می خوانم و حالا اینجا شانه به شانه مایا زومر (ماجا نوشته می شود) نشسته ام و در گوشی با هم پچ پچی هم می کنم. خانم پاسیار و معماریان از کتابخانه ملی ایران هم عضو همین نشست ایفلا هستند و حضور پیدا می کنند. آقای دکتر خسروی هم افتخار می دهند و به سالن تشریف می آورند. مقاله را که ارائه می کنم گویی بار سنگین بیش از هشت ماه دوندگی از دوشم برداشته می شود.

    جالب است که بعد از نشست در قسمت نمایشگاه خانم معماریان را می بینم و در مورد مقاله صحبت می کنیم. خانم معماریان مسئول شاپای ایران در کتابخانه ملی هستند. در بررسی مجلات ما در مقاله اشاره کرده بودیم که حدود 80 درصد مجلات شاپا ندارند. اما منظورمان این بوده که در فهرستنویسی اینها را وارد نکرده اند نه اینکه خود مجله نداشته باشد. ایشان می گوید خانم بکت (رئیس آی اس اس ان) پرسیده که چرا این مقدار مجله شاپا ندارد. برایشان توضیح دادم که مشکل از سیاست فهرستنویسی در ایران بوده که شابک و شاپا را تا سالها از پیشینه های فهرستنویسی حذف می کردیم و خواستم که این توضیح را به خانم بکت هم بدهند. فقط ماندم که چقدر دقیق هستند این خارجکیها.

    در این روز که آخرین روز حضور من در ایفلای امسال بود و دیگر فردا از صبح راهی فرودگاه هستم، سعی کردم حسابی از بخشهای مختلف استفاده کنم. به همین خاطر مفصل و دقیق رفتم سراغ بخش نمایشگاه. اسکنرهای پیشرفته که هم اسکن می کند و هم ورق می زند بخش عمده ای از تجهیزات بود. قیمت آنها از 70 هزار دلار تا 150 دلار در نوسان بود. جالب بود که نماینده شرکت آمریکایی

    با آقای دکتر زمانی رفتیم دفتر سالمرون و لایتنر که هدیه انجمن را به آنها بدهیم. بدون هیچ تشریفاتی یک خانمی آنجا بود که گفت الان جلسه هستند و لوح را با یادداشت آنجا گذاشتیم که به دستشان برسد. بعد هم لوح انجمن را به رئیس انجمن کتابداران آمریکا دادیم و عکسی به یادگار گرفتیم. جالب این است که تمام این روسا در عین سادگی و با خوشرویی تمام برخورد می کنند.

    در دور بعدی نمایشگاه گردی، یک پایگاه جالب اطلاعات و آمار چینی را دیدم. شرکتی بود که هر آنچه اطلاعات آماری و حیاتی دیگر برای کشور چین لازم بود تهیه می کرد و به هر کس و هر نهادی که می خواست می فروخت. یک ایده خوب برای راه اندازی در ایران که مشکل اطلاعات و آمار یک معضل همیشگی است. دستگاه گردگیر کتاب، میکروفیلم ساز هم از دیگر تجهیزات خوب بود. آقاهه می گفت بهترین راه نگهداری بلندمدت اطلاعات میکروفیلم است. راست هم می گوید. کار سختی است انتقال اطلاعات بر روی آن اما در بلندمدت یکی از مطمئن ترین روشهای نگهداری اطلاعات است. در نشست متادیتا شرکت کردم. مختصر و مفید و سریع گزارش می دادند و بیشتر روی تحولات جدید تاکید می کردند که باید استاندارد هم باشد. فرازه هایی پلاستیکی و جالب دیدم که روی قفسه سوار می شد و راحت کتاب را نگه می داشت. از دیگر اقلامی که در چند غرفه بود، وسایل و تجهیزات صحافی ساده و سریع بود. پلاستیکهای چسب داری که سریع می توانی روی کتابهای آسیب دیده بچسبانی و از هم پاشیدن شیرازه جلوگیری کنی. وقت ناهار که شد دوباره دست به کیف شدیم و برنج و قورمه سبزی و نان و آجیل و غذاهای دوستان دیگر محفل را گرم کرد.

    مطلبی که در مورد ایفلا نوشته بودم خیلی مفصل بود و امروز بخش دوم آن هم منتشر شد. خیلی خوب و خوشحال کننده است که داغ داغ مطلب و تحلیل آدم منتشر شود. آقای دکتر محمود آموزگار لطف کرده بود و مطلب را در استوری اینستای خودش که خیلی پرمخاطب است گذاشته بود که یعنی توجه ها را جلب کرده و این خیلی چسبید.

    قرار بود که امشب برای شام در جایی دور هم جمع شویم و مراسمی ایرانی بگیریم. البته به بهانه تولد پریسا خانم پاسیار هم بود که این سه سال گذشته اش را در کشورهای مختلف برگزار کرده اند و در حواشی ایفلا. کارهای فراوانی داشتم و برای مراسم رای گیری و پیش اختتامیه ها نایستادم.

    یکی از گرفتاریهایم این بود که مسترکارتی که سال گذشته گرفته بودم در حال منقضی شدن بود. یعنی زمان کمی داشتم و مقدار زیادی هم دلار در آن داشتم. در کشور خودمان هم که نمی شود از آن استفاده کرد و در صورتی که تاریخ کارت تمام شود دیگر نه از پول خبری هست و نه راه به جایی می شود برد (این هم دردی درمان ناپذیر از امور مالی کشور ما). تصمیم گرفتم که اگر بشود پول را خرج کنم. رفتم سراغ خرید گوشی که دیدم مصیبت زیاد دارد. هم اینکه گزینه های موجود در فروشگاه زنجیره ای پابلیک، چنگی به دل نمی زدند و هم اینکه بعد از به ایران آوردن باید 16 درصد برای فعال سازی و ثبت بدهی. معلوم هم نیست چه مشکلات دیگری داشته باشد. لپ تاپ و طلا را هم امتحان کردم که هیچ کدام گزینه های مناسبی نبودند و ریسک خیلی بالایی داشتند. خیلی هم وقت گذاشتم و به نتیجه ای نرسیدم.

    یکی از عجایب پنهانی که اینبار کشف کردم این بود که هر کجا فروشگاه و خرید باشد، حتما پای یک ایرانی در میان است. در حالا سر و کله زدن با گوشی ها بودم که مکالمه ای فارسی توجهم را جلب کرد. پسر نوجوانی داشت از خصوصیات هر کدام از گوشی ها برای پدرش می گفت و با خیال راحت که هیچ کس در این ته دنیا زبانش را نخواهد دانست به فارسی توضیحات مبسوط و تحلیلهای ایرانی از بازار گوشی می کرد. یک چیز دیگر هم اینکه اگر شما در مناطق شلوغ وای فای گوشی را روشن کنی بازهم احتمال اینکه یک اسم ایرانی در بین وای فایهای فعال ببینی بسیار بالاست. من که دیدم یک وای فای نوشته "Jamalian".

    لوکیشن محل برگزاری مراسم را دوستان فرستاده بودند. خوشبختانه اینترنت همراهم خیلی کمک می کرد و این سیم کارت ناجی این سفر شده بود. تماس گرفتند که مکان عوض شده و جای دیگری رفته ایم که دوباره اعلام کردند. به آنجا که رسیدم همه نشسته بودند و هنوز غذا نیاورده بودند. همه در مورد ایفلا و برنامه ها و تجربیات آن صحبت می کردند. تولد برای خارجی ها خیلی اتفاق مهم است و معمولا برای آن خیلی ذوق می کنند. چه مال خودشان باشد و چه مال دیگری فرق نمی کند. بعد از شام که مرغ و کباب و پاستا بود و البته در رستورانی حلال با فضایی روباز و زیبا به نام الکساندرو. بعد هم کیک تولد و شمعی که روشن نمی شد و با سختی روشن کردیم و مدیریت رستوران هم تولدت مبارکی گذاشت و خاطره ای دیگر از ایفلا برای همه ما رقم خورد. یک نسخه از کتاب "شبه در مسیر غرب" از بریل مرکاب (معشوقه آنتوان دو سنت اگزوپری یعنی نویسنده شازده کوچولو) را به عنوان هدیه تولد به ایشان دادم. بعد از شام دوستان قصد عزیمت با مترو کردند اما من تصمیم گرفتم که این شب آخری را در شبهای آتن، خیابان گردی کنم.

    از مسیری که گوگل مپ می داد راه افتادم و یکباره خودم را در محله عربها یافتم. برخلاف بقیه محله ها خیلی شلوغ و پر سر و صدا بود. آدمهای مختلفی در رفت و آمد بودند یا در گوشه و کنار ایستاده بودند و معمولا سیگار می کشیدند. آدم یاد محله های خلافکار و خطرناک فیلمهای هالیودی می افتاد. هم جالب بود که در آتن که معمولا کوچه هایش خلوت است چنین شلوغی هست و هم راستش یک کم ترسیده بودم و احتیاط می کردم. مغازه ها هم مثل بقالی های خودمان بود. همه چیز داشتند و قیمتها هم به مراتب ارزانتر بود و باعث شد قهوه مورد نیازم را خریداری کنم که در این سفر کلا از یادم رفته بود. گوشی هایی هم که در فروشگاه پابلیک قیمت کرده بودم در این محله حدودا 20 تا 30 یورو ارزانتر بودند. خوش خوشان در هوای خنک و دل انگیز آتن با موسیقی ملایمی در گوش رهسپار شدم تا بتوانم آخرین قطره های حضور در آتن تاریخی و زیبا را به جان دریابم. در میعادگاه شبانه آتن و میهمانهایش یعنی میدان سینتگما نشستم و قدری از موسیقی دائمی آنجا شنیدم و رفت و آمد مردم هزار رنگ و هزار حال، سرحالم آورد و خستگی از جانم به در کرد.

    اتفاق جالبی هم افتاد. روی همان پله های کنار پارلمان یونان و نزدیک آرامگاه سرباز گمنام که همیشه جوانها در حال موسیقی پخش کردن و رقص بودند ظاهرا دو دستگی رخ داد. به همین خاطر، دو جوانی که صاحب باند موسیقی بودند آن را خاموش کردند و کول گرفته و بردند در زاویه دیگری از میدان و این قسمت بی موسیقی شد. در آنجا بساط پهن کردند اما مشتری نداشتند. دیدم که ظاهرا اختلاف سلیقه های تند و تیز در همه جای دنیا دیده می شود.

    شب که برگشتم هتل ساعت حوالی 12 بود. نشستم به نوشتن و در لابلای آن وسائل جمع کردن. خوبی برگشتن این است که می دانی چه وسایلی داری و باید فقط آنها را در چمدان بچپانی. دیگر نگران چروک شدن لباسها و ریختن غذاها نیستی. چرا که لباسها یک راست باید بروند در لباسشویی و غذاها هم که خورده و تمام شده اند. تا ساعت 3 نیمه شب مشغول نوشتن و جمع آوری و بسته بندی وسایل بودم تا بالاخره زیپ چمدان کشیده شد.

  8. اینجا آتن 8: ایفلای 85ام: میک‌آپی کنم

    بعد از صحبت مفصلی با آقای دکتر خسروی و دکتر زمانی، در حال عبور از نمایشگاه و رفتن به سمت هتلهایمان هستیم. عصر دوشنبه 4 شهریور 1398 (26 آگوست 2019) است. در استند (شما به فارسی چی می گیدددد؟ مثل این خارجی ها) ایفلا خانم سالمرون در حال عکس گرفتن بودند. سلام و علیکی کردیم و قرار شد همانجا بنشینیم و صحبتی بکنیم. روز قبل از آن، آقای دکتر محمود آموگار که از دوستان نیک و اهل فرهنگ هستند، پیام دادند حالا که در ایفلا هستید با مسئولین ایفلا صحبت کنید که در صورت کاندیداتوری شهر یزد برای پایتخت جهانی کتاب، حتما حمایت کنند. قبلا دو بار تهران و نیشابور کاندید شده بودند ما رای نیاوردند. ایفلا، یونسکو و انجمن قلم جهانی روی این موضوع نظر دارند. موضوع حقوق کپی رایت و آزادی بیان دو نکته ای هست که ایران همیشه از این جهت برای پایتختی ضربه می خورد. البته آقای آموزگار توصیه کردند که به جزیزه کرت هم بروم و قبر نیکوس کازنتزاکیس را ببینم که متاسفانه نطلبید.

    خانم سالمرون خیلی خون گرم آمد و نشست و خودمانی شروع کرد به صحبت. وقتی پرسیدیم که بعد از این برنامه اش چیست؟ گفت که من شغل دارم و باید برگردم سر شغل خودم و ادامه بدهم. یعنی رئیس ایفلا بودن به این معنی نیست که کتابخانه و شغلت را رها کنی. امسال خانم مک کنزی جانشین سالمرون شدند و امیدوارم که خانم مک کنزی هم بتوانند بیایند ایران. دوستان آی بولتن قرار گذشته بودند که با چند نفر از سران کتابداری دنیا صحبت کنند و ویدئوهایی در مورد آینده کتابخانه ها که مرتبط با موضوع کنگره پنجم انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هست ضبط کنند. خانم سالمرون گفت بگذارید بروم دفترم که آنجا هم لباسهایم مناسب ایران باشد و هم میک‌آپی بکنم که در تصاویر خوب بیافتم (خیلی راحت و صمیمی). در مورد یزد و پایتختی کتاب هم گفتند که با رئیس جدید باید صحبت کنند و راهبرد ایشان مهم است. در آخر هم هدیه انجمن کتابداری ایران (بشقاب میناکاری ایرانی) توسط رئیس انجمن یعنی آقای دکتر خسروی تقدیم خانم سالمرون شد.

    وقتی از سالن آمدم بیرون دنبال این بودم که یک جای جدید بروم. بر روی گوگل مپ و در قسمت اترکشن (جذابیتها) همه جاهای دیدنی را نشان می داد. از بین همه ساحل را انتخاب کردم. دیدن دریای زیبای مدیترانه و ساحلهای تمیز و آرام آتن جزء جذابیتهای سفر به یونان است. البته در جزایر خیلی زیباتر و دیدنی تر است اما به هر حال فعلا دست ما به جزایر نمی رسد و باید همینجا را دریابیم. رفتم به سمت بندر پیرس. در یک ایستگاه از دخترخانمی پرسیدم می خواهم بروم بیچ. ایشان هم با لهجه خیلی زیبایی گفتند: "ویچ بیچ؟" که فکر کردم شعر می گویند که اینطور قافیه دار و آهنگین است.

    غروب زیبای آتن و دریا را در کنار ساحل خیلی تمیز و آرام فالیرو گذراندم. آب دریا مثل آب مقطر تمیز و روان بود. به طوری که شنهای کف دریا تا جایی که دید داشت دیده می شد. آشغال و کثافتی هم کنار ساحل نبود. در همانجا دوش مخصوص در جایی خوب و تمیز برای کسانی که از دریا می آیند وجود داشت. وسائل ورزشی هم بود و هر کسی مشتاق بود می توانست ورزش کند. یک پیرمرد خیلی سن بالا چنان حرکات ورزشی سنگین را می زد که آدم فکر می کرد جوانی 20 ساله است. مردم هم بدون اینکه مزاحمتی برای کسی باشد و پلی و ماموری هی سوت بکشد و داد بزند، در آب شنا می کردند و لذت می بردند. عکسهای خیلی قشنگی از غروب آفتاب گرفتم که وقتی در شبکه های مختلف منتشر کردم خیلی با استقبال روبرو شد.

    در همین اثنا دوستان پیام دادند که قرار است ضیافت شامی با هم داشته باشیم. به همین خاطر دیگر وقت هتل رفتن و لباس عوض کردن نداشتم. با هم کوله ای که همیشه در سفر همراهم بود رفتم هتل پرزیدنت و جایتان خالی از آسانسور که پیاده شدم بوی قورمه سبزی تمام راهرو را گرفته بود. دوستان پلوپز و تجهیزات کامل آشپزی و پذیرایی داشتند و در قلب آتن یک قورمه سبزی (که یکی از نمادهای قوی ایرانی است) با برنج ایرانی و زعفران و سالاد شیرازی (نوستالژی ایرانی) زدیم. یاد آن گفته افتادم که ایرانیها خودشان را می کشند که بروند جنوب فرانسه یا جزایر قناری و آن وقت در به در دنبال رستوران ایرانی می گردند که همان غذاهای ایرانی را این بار در غربت بزنند. بعد از شام گعهده مفصلی در باب مسائل کتابداری ایران و جهان، خاطرات ایفلاهای مختلف و وضعیت آینده کشور و کتابداری پیش آمد.

    آخر شب نزدیک ساعت 12 بود که برگشتم به سمت هتل و در میدان سینتگما، دیدم که مراسم همیشگی رقص شبانه جوانان با حرکات خیلی عالی و پیچیده برقرار است. مردم هم با شور و شوق در رفت و آمد و دیدن و لذت بردن بودند. شهری زنده که آدم را به یاد همه شبهای خاطره انگیز کتابها و فیلمهای زیبا می اندازد.

    شب فرهنگی، یکی از مهمترین بخشهای ایفلا است. البته در اغلب همایشها و نشستهای علمی دنیا، چیزهایی شبیه کالچرال ایونینگ، گالا دینر، و ... برگزار می شود که پیامی ویژه دارد. در این مجامع معمولا نشستها رسمی و با تکلفهای مرسوم برگزار می شود (البته نه در حد متکلف بودن ما). اما با برگزاری چنین ضیافتهایی، فرصت برای گفتگو، شناخت و تعامل بیشتر فراهم می شود. در این ضیافتها، در فضایی غیر رسمی مهمترین اتفاق و هدف از برگزاری چنین رویداد بزرگی که همانا تعامل و گفتگو بین ملل، فرهنگها و افراد مختلف است تامین می شود.

    شب فرهنگی امسال ایفلا در مرکز فرهنگی بنیاد استاوروس نیارکاس برگزار شد. این مرکز جایی است که کتابخانه ملی یونان نیز در آنجا استقرار دارد. جالب است که اپلیکیشن برنامه های ایفلا این شب با عنوان "نشست 199" ثبت شده است. یعنی اینکه از مجموع حدود 250 نشست ایفلا یکی هم این شب است که جزئی از برنامه است و خیلی هم برای آن اهمیت قائل می شوند. در سنت حال حاضر ما ایرانیان، حرکات موزون و شادی و... نوعی وقت تلف کنی و به قول خیلی عامیانه قرتی‌بازی تلقی می شود. اما برای دنیا ارزش و احترام و جایگاه خاصی دارد. در این فضا است که همه چارچوبهای رسمی به کناری نهاده شده و آدمهای رنگارنگ از حدود 150 کشور دنیا در کنار هم به نوای دوستی بخش موسیقی گوش می دهند.

    برای رسیدن به این مرکز، از مراکز مختلف اتوبوسهای شیک و مجهز و خنکی (که در آن گرما و شرجی 6 عصر خیلی مناسب بود) گذاشته بودند. مسیر تقریبا طولانی بود که تا نزدیکی فرودگاه می رفت. در آنجا یک استخر مستطیل پر آب و زیبا در میانه بود و در سمت چپ ساختمان بلندمرتبه، شیک، جذاب و شیشه ای کتابخانه ملی و مرکز فرهنگی قرار داشت. معماری به گونه ای بود که می شد از جناح راست ساختمان و از میان باغات زیتون زیبا رد شوی و بروی تا پشت بام کتابخانه ملی و نمایی زیبا از شهر آتن را ببینی. البته آسانسور شیشه ای هم برای رفتن به پشت بام وجود داشت.

    در فواصل مشخصی در اطراف استخر، ظرفهای خوراکی گذاشته شده بود. غذاها هم برخلاف تصوری که ما از این همه ماهی و سالاد و اغذیه یونانی در کشورمان داریم، تنوع چندانی نداشت. دلمه برگ مو، کتلت، ماش (شاید هم کینوا)، سالاد کاهو با زیتون و چیزهایی که نمی شناختم، مرغ بریان شده و ریش ریش، کباب مخصوصی که کوچولو بود و برخی خوراکی های دیگر. برای نوشیدنی هم در مدارک ثبت نام دو کوپن گذاشته بودند که می شد نوشابه یا نوشیدنیهای غیرمجاز گرفت. یکی از مهمانها از شراب سنتی یونان به اسم اوزو تعریف می کرد که خیلی مشتاق بود بنوشد. اما وقتی کمی از آن را امتحان کرد به در و دیوار فحش می داد. ظاهرا بسیار سنگین و سوزان بود و ما ایرانیها از این بابت خیلی خوشحال شدیم که شانس مصرف چنین مزخرفاتی را نداریم. باد هم می آمد. آقای گوردون دونسیر که یکی از بزرگان حوزه سازماندهی اطلاعات و نوشتن مقالات کوتاه و پر ایده هستند، و همیشه ایشان را در حال نوشیدن نوشابه دیده ام که برای سنشان اصلا خوب نیست و البته همیشه هم تنها هستند، داشتند از خودشان پذیرایی می کردند که یک باد شدید آمد و ظرف غذا و نوشابه ایشان را مهمان استخر پر آب کرد.

    مراسم را حرکات موزون سنتی توسط همان گروه سنتی مراسم افتتاحیه ادامه یافت. اینها هر کدام نماینده شمال و جنون و شرق و غرب یونان بودند و با موسیقی مخصوص این نواحی رقصهای سنتی می کردند.

    یکی از اتفاقات خوب این شب فرهنگی دیدار با سحر خانم عباسی بود. ایشان دانشجوی سالهای 1383 من در مقطع لیسانس کتابداری و اطلاع رسانی پزشکی در دانشگاه ایران بودند. یک کلاس عجیب و غریب داشتند که قبلا در موردش نوشته ام (خاطره: کلاسی که خوب شد تعطیل نشد). الان ساکن سوئد هستند و در یک کتابخانه عمومی مشغول به کار شده اند. انجمن کتابداران سوئد حدود 30 کتابدار جوان سوئدی را با هزینه خودش فرستاده بود ایفلا که بیایند و چیز یاد بگیرند و از خوش شانسی ما خانم عباسی هم در بین آنها بود. کلی صحبت شد. در مورد دو نویسنده محبوب سوئدی یعنی فردریک بکمن و یوناس یوناسون صحبت کردیم و ایشان لنا اندرسون را هم معرفی کردند که هنوز چیزی از ایشان نخوانده ام و باید حتما بخوانم.

    بقیه شب فرهنگی هم به دیدار از کتابخانه ملی یونان گذشت. کتابخانه جدیدی است که ظاهرا بخشی یا همه اش از طریق اسپانسر (همان خیریه خودمان) درست شده است. سیستم رده بندی دیویی دارد و در چندین طبقه قفسه ها و منابع فراوان را جا داده اند. کتابخانه تا دیر وقت شب هم باز بود و کتابداران پشت میزها بودند و وقتی روی پشت بام بودم فکر کردم شبانه روزی باشد که گفتم یادم باشد بپرسم. وقتی پائین آمدم تشنگی و صدای مهیب موسیقی آخر شب از خاطرم برد.

    ناگفته نماند که این شب فرهنگی با آنچه دو سال پیش در لهستان دیدم قابل مقایسه نبود و در مقابل آن مثل یک مهمانی خودمانی کوچک بود. هم از نظر اجرا و هم از نظر اطعمه و اشربه که در لهستان گویی تمام کشور بسیج شده بودند که نگذارند هیچ دو مزه ای شبیه هم باشد و اینجا متفاوت بود. دوستان می گفتند در مقایسه با ایفلای مالزی هم از آن شکوه و پذیرایی شرقی خبری نبود. به هر حال در حد وسعشان زحمت کشیدند و زحماتشان مشکور باد.

  9. اینجا آتن 7: ایفلای 85ام: مشکلتون با پول چیه؟

    اینها با پول مشکل دارند. یک اسکناس 500 یورویی به دست، راه افتاده ام و به همه صرافی ها، بانکها و هر جای دیگری که فکر کنید مثل میز ثبت نام و مدیریت ایفلا سر می زنم. بانکها می گویند که خرد کردن 500 یورویی ممنوع است و باید حتما حساب بانکی داشته باشی تا بریزیم به حسابت. دوشنبه 4 شهریور است و می خواهم پول خرد داشته باشم چرا که خرد کردن این مبلغ کلان!!!! سخت است. دکتر زمانی می گفت که از کل یوروی دنیا فقط 15 درصد آن 500 یورویی است و او در مدتی که بلژیک و اروپا بوده اسکناس 500 یورویی ندیده تا آمده تهران. ما هم به طنز گفتیم لابد از این 15 درصد حتما 16 درصد آن در تهران است. مثل ماشینهای پورش و بی ام دابلیو که مثلا از 100 ماشین سفارشی تولیدی، 95 تای آن در ایران و تهران است.

    اما این 500 یورویی یک خاصیت این را داشت که مجبورم کرد بانکهایشان را ببینم. اصلا فکر نکنید بانک در اینجا یعنی یک جای شلوغ و بزرگ و پر کارمند و مملو از سر و صدا. بانکها خیلی شکل بانک ندارند و خلوت هم هستند و دو سه نفری کارمند در آنها کار می کند. اما سیستم امنیتی در آنها خیلی جالب است. یک دکمه می زنی (در مترو و بانک و ساختمانها و ... این دکمه یک شکل است) و منتظر می شی تا چراغ روی در سبز شود، بعد داخل می شود و تازه می بینی توی یک قفسی که در گنده دیگری جلویت بسته است. بازهم همان دکمه را می زند و تا در قبلی بسته نشود این در سبز نشده و باز نمی شود. فرایند برگشت هم اینگونه است.

    بالاخره این اسکناس 500 یورویی من بالطایف الحیلی آب می شود. قسمت روزگار را ببین. خان سالمرون، رئیس ایفلا، دو سال پیش در اسفند ماه 96 آمده بود ایران. برای ویزایش 90 یورو پرداخته بود که باید کتابخانه ملی به آنها می داد و هنوز پرداخت نشده بود. با اتفاق و پیشنهاد آقای دکتر زمانی و آقای دکتر خسروی رفتیم بخش مدیریت ایفلا و خواستیم که آن را بپردازیم. گفتم که اینقدر ندارند و همینطور هم شد. وقتی رسید را دادند و خواستند که بقیه 410 یورو را بدهند، دیدند که ندارند. خانم مدیریت رفت به پذیرش و پول گرفت و آورد و خلاصه این ماجرا ختم به خیر شد.

    یکی از مشکلات داشتن گوشی آیفون، غیرفعال شدن اپل آی دی است. در آی‌پی ایران هم نمی شود اپل آیدی درست کرد و اگر اپل آیدی هم غیر فعال شود، روزآمدسازی نرم افزارها و کلی کارهای دیگر گوشی از دست می رود. در سالن که نشسته بودم، یادم آمد که مدتی است مصیبت اتمام اپل آیدی گریبانگیرم شده. همانجا شروع کردم به ثبت نام برای اپل آیدی. در کمال تعجب دیدم که درست شد و دارد کار می کند. واقعا زندگی و مسائل آن می توانند به این سادگی باشند؟ یا اینکه اگر برای آن زحمت بیشتری بکشیم و خون جگر بخوریم، ثواب بیشتری نصیبمان شده است.

    راستش را بخواهید من خیلی خوشحال نمی شوم که مملکتمان باز شود. فکر کنید که کشور ما هم مثل بقیه کشورهای دنیا شده و همه چیز در آن آزاد است. دیگر چه انگیزه ای برای رفتن به کشورهای دیگر می ماند؟؟!! همه جذابیت ماجرا به این است که از مرزها خارج شوی و نادیده ها و ناشناخته ها را کشف کنی. شبها که پیاده روی می کنم و در میدان سینتگما چند دقیقه ای را می نشینم، تعجب می کنم که نه پلیسی در کار است و نه گشتی و نه کسی کنترلی دارد، اما نه دعوایی دیده می شود و نه بی حرمتی و بی اخلاقی. هر کس هر طور که دلش می خواهد می پوشد و هر کار هنجارینی که خوشش بیاید انجام می دهد و هیچ دعوا و اختلافی هم پیش نمی آید. پس محدودیتهایی که داریم به یک دردی هم می خورند!!!

    روز قبل خانم دکتر کازرانی تماس گرفتند و گفتند که دوشنبه ساعت 11.45 مقاله شان باید ارائه شود و نتوانسته اند تشریف بیاورند. مقاله و اطلاعات را فرستادند. صبح رفتم بخش سخنرانان. تشکیلات خوب و منسجمی است. عکس گرفتند و بلافاصله در سیستم آپلود کردند. بعد هم اسلایدهایی که قبلا ارسال شده و آپلود کرده بودند را کنترل کردیم. سریع و حرفه ای اطلاعات وارد سیستم می شد که روی سیستم هر نشست قابل ارائه بود. خیلی خارجی و مهندسی شده بود. مقاله ایشان را با موضوع تحلیل مقالات ایرانی حوزه پرستاری مبتنی بر شواهد ارائه کردم و جالب بود که یک همکار احسان محمدی از آمریکا هم در پنل ما بودند که با هم عکس گرفتیم و برای احسان فرستادم. دنیای کتابداری جهانی هم دنیای کوچکی است و همه هم دیگر را شدید می شناسند.

    بعد از ناهار که با همراهی تیم ایرانی و امکانات موجود در کیفهایمان شکل گرفت، غذای آماده هانی و چیکا و فکر کنم کاچین، رفتیم برای بخش پوستر که وقت ارائه و نمایش آنها بود. بخش پوستر همایشهای بین المللی همیشه پر از ایده های خلاقانه است. استقبال از آن هم متفاوت و بالاست. بر خلاف کشور ما که هر مقاله ای ضعیف تر است می رود برای پوستر اما در ایفلا و همایشهای بین المللی مستقلا باید برای پوستر اقدام کرد. آنقدر ایده های جالبی هم برای طراحی و هم گزارشهای کارها دیده می شود که آدم به وجد می آید. بسیاری از اینگونه کارها هم در کتابخانه های ما انجام می شود اما یا اطلاع نداریم یا اعتماد به نفس لازم را نداریم و یا بلد نیستیم که آنها را جهانی کنیم و با انعکاس آنها به کتابداران دیگر در سراسر دنیا، حاصل کارهایمان را ثمربخش تر کنیم. خوب است کارگاه های مستقلی با تاکید بر ارائه پوسترهای جذاب در ایفلا برگزار شود و به همه علاقه مندان علاوه بر آموزش حرفه ای، جرات و جسارت ارائه کارهای خوب و خلاقانه کتابخانه که ممکن است برای خود ما عادی تلقی شود، آموزش داده شود. 

    خوشبختانه اینستاگرام انجمن کتابداری ایران هم راه افتاده و خیلی از اخبار ما را منعکس می کند. اینستاگرام، تویتر و فیسبوک، ابزارهای محبوب این روزهای ما هستند. اگر هشتگ ایفلا را هم وارد کنیم حتما عکسهایمان همه با هم دیده می شوند.

    امسال از چهار موسسه ایران نماینده در ایفلا وجود داشت. کتابخانه ملی 5 نفر، شهید بهشتی 1 نفر (بنده حقیر) نهاد کتابخانه های عمومی و در نهایت، کتابخانه مجلس که با دو تیم آمده بودند. یک تیم رسمی دونفره و یک تیم سه نفره که همکاران مجلس خودشان با خلاقیت و جذابیتی آمده بودند. زمینی آمده بودند استانبول و از آنجا هم به یونان و از اینجا هم به ایتالیا و سوئیس و فرانسه. اروپاگردی حسابی که با سرفرماندهی کوروش خان نوروز مرادی انجام گرفته بود.

    بعد از ناهار هر کسی رفت سراغ یکی از نشستها و پنلها. من هم سری به پنل متادیتا زدم. خیلی سریع گزارش می دادند و مسائل مختلفی را مطرح می کردند. بعد هم فرصتی دست داد تا با آقای دکتر زمانی و دکتر خسروی بنشینیم و قهوه ای بزنیم و در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم. از وقتی که آقای دکتر صالح زمانی به بخش روابط بین الملل کتابخانه ملی آمده اند، الحق که تکان زمین لرزه ای و حرکت شدیدی در جریان بین المللی کتابخانه ملی و از همه مهمتر ایران به وجود آمده است. سر ایشان درد می کند برای ارتباطات بین المللی خیلی خوب. به دو زبان انگلیسی و فرانسه به خوبی صحبت می کنند و در طول این دو سه سال، بسیاری از افراد مهم ایفلا و جهان را در حوزه علم اطلاعات شناخته اند. رئیس ایفلا، کمیته مارک ایران، رئیس کتابخانه ملی مالزی، مجارستان و ... و تا حدود خانم جان ریچاردز که به دعوت کتابخانه های عمومی آمدند از ثمرات نیک فعالیتهای ایشان و تیم همراهشان است. با انجمن کتابداری و اطلاع رسانی ایران هم مجله خیلی خوب "آی بولتن" را سردبیری و همراهی می کنند که خیلی تاثیرگذار بوده است.

    آقای دکتر فریبرز خسروی هم در این سالها به نظرم بیشترین ایفلانورد ایران بوده اند. خاطرات زیادی از ایفلاهای مختلف دارند که در همان عصر چای و قهوه حسابی تعریف کردند. از زمانی گفتند که آقای پیتر لور رئیس نشست کتابخانه های ملی بود و چقدر دوران طلایی برای این نشست بود. در کشورهای مختلف و شاید حدود 20 ایفلا را حضور داشته اند. در برخی از ایفلاها تنها نماینده ایران بوده اند. صحبت کردیم و قرار شد که اگر بتوانند یک جدولی از ایفلاهایی که حضور داشته اند و کسانی که همراهشان بوده اند تهیه کنند. همچنین اگر بشود یک تاریخ شفاهی برای ایفلاها تهیه شود و ایشان از مسائل و خاطرات و اتفاقات سفرهای ایفلا و تجربیات آن بگویند.

  10. اینجا آتن 6: ایفلای 85ام: تردد روی سن مطلقا ممنوع

    یکشنبه 3 شهریور از راه می‌رسد و صبح هم با صبحانه رنگارنگ و غیررژیمی هتل شروع می‌شود. لوبیا و نوعی برنج، بیکن و سوسیس و کالباس، پنیر فتا و پارمیزان، زیتون فراوان (البته سیاه و خیلی شور) و پودینگ و مربای انجیر و پوست پرتغال و خاگینه و صد البته قهوه عالی (اینجا کوفی صدایش می‌کنند). فکر می‌کنم پلاستیک روی سوسیها را نمی‌گیرند و همانطور سرخ می‌کنند که خیلی بد است. این‌ها باعث شده که معجون ارده و عسل و شیره توت و انگور و انجیر خودم باد کند. اگر غذا کم بیاورم می‌آیم سراغ این معجون دوست داشتنی.

    ساعت 10.30 امروز قرار است افتتاحیه رسمی ایفلای 85 باشد. با مترو سه ایستگاه می‌روم و به وقت می‌رسم. اما به سراغ پوستر نمی‌روم و در طبقه پائین در سالن جا خوش می‌کنم. قبل از ورود خانم‌ها و آقایانی با لباس‌های سنتی و محلی هستند که دیدن سنتی بودن آن‌ها لذت بخش است و با آن‌ها عکس می‌گیرم. عظمت جمعیت 3500 نفری که از حدود 147 کشور دنیا آمده‌اند اینجا معلوم می‌شود. خیلی‌ها هم هدفن ترجمه همزمان می‌گیرند. از جمله خانم بغل دستی من که صدای هدستش آرامش را از آدم می‌گیرد. با همه شلوغی جمعیت و سالن اما عاشق این برگزاری مراسم خارجی‌ها هستم. روی سن به آن بزرگی فقط یک تریبون است که لوگوی کنفرانس رویش چسبانده شده. دیگر هیچ به نر و خیر مقدم و هیچ چیز مزاحم و حاشیه ای دیگری نیست. سخنران‌ها بعد از معرفی می‌آیند وسط سن که تریبون هست و با صحبت کوتاه و وقت شناسانه ای می‌روند. هیچ کس هم به هیچ روی بر روی سن حرکت و رفت و آمد نمی‌کند. نمی‌دانم عکاسان و خبرنگاران کجا هستند که هیچ مزاحمتی از آنها نمی‌بینیم. شلوغی و تجمع آن‌ها اصلا وجود ندارد. وقتی قرار است که رقص برگزار شود دو آقای غول پیکر با تیشرت مشکلی می‌آیند روی سن که یک خانم هم همراهشان است. خانم لیوان آب روی تریبون را بر می‌دارد و آن دو تریبون را می‌برند. یک نفر دیگر هم کنار سن نشسته و سیم میکروفون را جمع می‌کند. سریع، راحت و بی حاشیه و بگیر و ببند. اگر روزی این اتفاق بر روی سن مراسم کشور ما بیافتد واقعا شاهکار می‌شود. در ایران 2000 نفر می آیند روی سن، در گوش مجری چیزی می گویند، برگه می دهند و .... یادم هست در یکی از جلسات رسمی آنقدر آدمهای مختلف آمدند و در گوش مجری حرف زدند و توصیه و سفارش کردند که یکباره عصبانی شد و شروع کرد به داد زدن. بی برنامگی همین می شود که باید همان لحظه روی سن همه چیز را هماهنگ و درست کرد.

    یکی از سخنران‌ها معاون وزیر فکر کنم فرهنگ یونان بود. به چشم خواهری ماشاء الله بلندبالا و زیباروی و خوش لباس. تمام تصوراتم از معاونان وزیر را به هم ریخت. برای ما معاون وزیر تعریف و استاندارد دیگری دارد. مراسم با اجرای آنتیگونه و نمادسازیهای زیبا و نمایش اپرایی ادامه پیدا کرد. بعد هم رقص و آواز زیبای سنتی با لباس‌های محلی از جنوب و شمال و شرق و غرب یونان و جزایر آن ادامه پیدا کرد. رقص و آوازشان مثل کردی خودمان بود و این قرابت فرهنگی جالبی را برای ما تداعی می‌کرد. دوستان ایرانی در طبقه بالا هستند و تا بعد از مراسم آن‌ها را نمی‌بینم.

    وقتی بیرون می‌آییم ظهر شده. دوستان ایرانی راهی ناهار می‌شوند. می‌روند میدان سینتگما که مک دونالد میل کنند. من می‌روم سراغ چسباندن پوستری که با آقای دکتر اصنافی و آقای دکامئی کار کرده‌ایم. متاسفانه علی رغم اینکه گفته بودند همه چیز برای نصب موجود است اصلا وضع خوبی در آنجا نیست. شش تکه کوچک چسب به درد نخوری به هر کس می‌دهند که اصلا کارایی ندارد. با چاقوی همه کاره خودم شروع می‌کنم و چسب‌های روی قاب پوستر را دوباره بازیافت می‌کنم و پوستر را در جایگاه شماره 3 برپا می‌کنم. پوسترهای جالب با طراحی و ایده های قشنگی هست. یک نفر پوستر را روی جنس پارچه تهیه کرده و آورده. کم حجم و قابل حمل و راحت. روی بعضی کیو آر کد گذاشته‌اند که لینک می‌شود به فول تکس مقاله. ایده های طراحی و کار پوستری همیشه جالب است.

    بازدید از نمایشگاه جانبی هم همیشه جذابیت‌های خودش را دارد که به آن مشغول می‌شویم. به ویژه به خاطر کارهایی که دارم اسکنرهای جدید که خودش اسکن می‌کند و به صورت خودکار ورق هم می‌زند خیلی جلب توجه می‌کند. چند مدلش را اینجا دیدم که برای کتاب‌های خطی و منابعی که نخواهیم برش بزنیم خیلی عالی است. دستگاهی هم بود که کتاب‌های را گردگیری می‌کرد. دستگاه میکروفیلم و میکروفیش ساز هم بود. همه تجهیزات دیگر هم جذاب و دیدنی بودند. بعد هم قرار بود دوستان برای شناسه و کنگره انجمن ویدئو تهیه کنند که با همراهی آنها با چند نفر آشنا شدیم.

    مراسم تمدید عضویت کتابخانه مان هم در ایفلا به انجام رسید. سال گذشته با هزار و یک مصیبت توانستم مدارک لازم برای عضویت را جور کنم. اما امسال یوروی رسمی خریدم و با خودم آوردم. بعد از پرداخت هزینه بلافاصله عضویت فعال شد و ایمیل آن به همکاران کتابخانه رسید. جالب است که هزینه عضویت کتابخانه ما 551 یورو شد و عضویت کتابخانه ملی هم همینقدر است. برگه حق رای در انتخابات چهارشنبه را هم به ما دادند. بحث عضویت انجمن در ایفلا هم مطرح شد و سابقه ای از تلاش‌های قبلی مان در این زمینه گفتم. آقای دکتر زمانی خیلی فعال و پیگیر دنبال قضیه را گرفتند. حداقل 259 یورو هزینه عضویت سالانه است اما همه اعضایی که از طرف انجمن شرکت کنند حداقل 25 درصد تخفیف شرکت در کنگره ایفلا می‌گیرند.

    از صبح کلی رفت و آمد و وارمر غذا و گیلاس و لیوان در جاهای مختلف قسمت نمایشگاهی می‌گذاشتند. از حدود ساعت 4 شروع کردند به آوردن فینگر فودها و نوشیدنی‌ها. دلمه، جوجه معرکه و خوشمزه، گوجه و پنیر و خیار، شامی، انواع شیرینی و انواع نوشیدنی‌ها در همه جا بود و پذیرایی مفصلی از مهمان‌ها کردند. آن‌هایی که اهل نوشیدنی های منشوری بودند هم حسابی دلی از عزا در آوردند. چون ظاهرا اینطور جاها از نوشیدنی های درجه یک و برندهای معروف استفاده می‌شود و همین  باعث می‌شود که خیلی طرفدار داشته باشد.

    از محل کنفرانس خارج شدم که برم تپه فیلوپوپو را ببینم. سه ایستگاه رفتم و دیدم که رسیده‌ام به میدان موناستیراکی. از قبل دنبال خرید بودم و حالا نطلبیده رسیده بودم اینجا که آن را مراد تلقی کردم. به نسبت جاهای دیگر قیمت‌ها خوب بود و خریدهایی کردم. اما دیدم که هی می‌گویند داریم می‌بندیم و تعجب کردم چون روزهای قبل بیشتر باز بودند. فهمیدم به خاطر یکشنبه است که زودتر تعطیل می‌کنند. آمدم میدان سینتگما. یک آقای موزیسینی آنجا می‌نواخت. یک ساعتی نشستم و رفت و آمد مردم و شور این شهر را دیدم و موسیقی شنیدم. حال خوبی بود. شهری که زنده باشد آدم را هم زنده می‌کند و حال زندگی می‌پراکند.

    آخر شب‌ها که لایکهای پست‌ها و نظرات اینستاگرام و فیس بوک را که نگاه می‌کنم، قشنگ معلوم است که اهالی آمریکای شمالی و کانادا و جنوبی در انتهای شب ما تازه بیدار شده‌اند و دارند استوی و پست‌ها را می‌بینند و لایک می‌کنند.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است