دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. اینجا مسکو 5: آی‌بی‌بی‌وای 37: هارلی دیویدسونیسم، اوچان
    عصر روز جمعه 19 شهریور 1400 (10 سپتامبر 2021) در حال و هوای خودت غرق شده ای و در خیالات خودت داری ضمن گردشذهنی، دلایل عقب ماندگی کشور ما یا پیشرفتگی این کشورها را سبک و سنگین می کنی، یکباره صدای بلند و گوشخراش موتوری سنگین تو را به خود می آرد و یادت می افتد که فعلا به جای کوچه باغهای میگون و ارنگه، داری در خیابان النکا قدم می زنی. موتوری ها با تجهیزات کامل و سرعتی سرسام آور در سطح شهر در تردد هستند و تا می خواهی از آنها فیلم بگیری یا کمی حظ بصر ببری، با
  2. اینجا مسکو ۴: آی‌بی‌بی‌وای 37: شهر مجسمه ها
    روز جمعه 19 شهریور 1400 (9 سپتامبر 2021) است. کنگره دفتر کتاب برای نسل جوان به گام 37 خود رسیده است و پس از کش و قوسهای فراوان مربوط به کرونا که سال 2020 واقعی آن لغو شد و امسال یعنی در سال 2021 با همان برند سال 2020 برگزار شد، یکی دیگر از نشانه های اوضاع رو به بهبود جهان است. چرا که ترس و وحشت سال گذشته این موقع کجا و راحتی نسبی و بی خیالی به دلیل هم واکس و بیشتر داروهای موثر کرونا در این کشور کجا.
  3. اینجا مسکو 3: آی‌بی‌بی‌وای 37: سرخه میدان
    بالاخره مرکب ما بعد از مدتها حرکت در شهر در مسیر فرودگاه ونوکوا (دیشب خانمی در کنگره اصلاحم کرد که ونوکوا است و مونوکوا که در یادداشت قبلی نوشته بودم)، حدود ساعت 2 به مقصد رسید. میزبان مهربان با لطف فراوان ما را پذیرفت و خانمی با یک سینی چای معطر در استکانهای (راستی استکان هم روسی است) کمر باریک به همراه گز و شیرینی نخودی و سوهان، برای رفع خستگی سفر طولانی به استقبالمان آمد. قرار شد که ساعت 2 و نیم برای ناهار برگردیم پائین.
  4. اینجا مسکو 2: آی‌بی‌بی‌وای 37: ژیگولی لادا، معماری رنگین کمانی
    وقتی جلوی فرودگاه مونوکوا مسکو، جلوی ون مشکی نشستم و چشمم افتاد به علامت شرکت فورد (Ford) در وسط فرمان، گویی تازه از خواب پریده باشم و یکباره تمامی پرده های آهنین، کشور شوراها، کره شمالی و کوبا و چین، و ایوان مخوف در ذهنم مرور شد. این بود آرمانهای ما؟ در هواپیمایی ماهان، همه مسافران که بیشتر از شاید 30 نفر نبودند را یکجا صندلی داده بودند. بعد از تیک اف، گویی شورشی شده باشد، هر کسی پتو و بالش به دست به سوی صندلی های خالی رفت و اغلب در صندلی های 4 نفره وسط
  5. اینجا مسکو1: آی‌بی‌بی‌وای 37: پاندمی هم جلودار نیست
    خانم خیلی هیکل مند صندلی جلویی برگشت و با زبانی خشن و توک زبانی چیزی را به شوهرش که یک و نیم برابر خانم غول پیکر بود گفت، و چشمان آبی، پوست سفید و موهای بلوند طبیعی اش را دیدم، دیگر باورم شد که سفر به حقیقت پیوسته و هیچ سد و مانعی، حتی کرونا، هم نمی تواند شور و اشتیاق این رویداد مهم زندگی را خاموش کند. این لهجه های نه چندان آشنا و هیکلهای درشت، همه نوید می داد که خوابی در کار نیست و در بیداری کامل داری رویای سفر به یکی از اسرارآمیزترین کشورهای دنیا را به
  6. کودکی‌هایمان را برگردانید
    یک قاب عکس دارم که عکسی یکپارچه مثل همه عکس‌های معمول دیگر نیست. تعدادی عکس سیاه و سفید است از آدم‌هایی اغلب با موهای بلند و بیشتر با صورت‌های جوش جوشی که احیانا با روتوش‌های رایج آن وقت عکاسی پَر یا رهنما ماسکه شده‌اند. دو هفته پیش که رفته بودم آرتیمان، حسن برادر دوقلوی حسین مش قربان را در کوچه باغ عمو رحمان دیدم. من در حال آموزش موتورسواری به بچه‌ها بودم و کلی داشتیم کیف می‌کردیم که حسن آمد و ایستاد و حال و احوالی کردیم و یکی یکی از بچه های دبیرستان سوال
  7. کار بهار، همه کار دل است
    قرار بود ساعت 17 در فضایی باز که کرونا در آن بی اثر باشد همدیگر را ببینیم. با اینکه بارها او را در موقعیتهای مختلف دیده و با هم ساعتها حرف زده بودیم اما اینبار گویی که دفعه اولی است که می خواهم او را ببینم و دلهره و اشتیاق توامان در خودم حس می کردم. آخر تاب آوردن زیر تیغ مهربانانه نقدش سخت است. با کسی شوخی ندارد و در عین مهربانی، هر کجا کجی یا کاستی ببیند بدون ملاحظه تذکر می دهد. با این حال کمتر کسی را دیده ام که از نقدش دلگیر شود چرا که همه به نیک دلی،
  8. برای آن شاعر بی‌هوازی
    اين مطلب را در بهار 1397 براي استادم بهار خانم رهادوست نوشته بودم و در 30 فروردين 1397 در وب سايت "يادداشتهاي دانشجويي" (http://stnote.ir)منتشر شده بود. اما متاسفانه آن سايت ديگر غير فعال شده و حيف بود که مطلب در جايي قابل دسترس نباشد. ********** برای آن شاعر بی‌هوازی: بهار رهادوست محسن حاجی زین‌العابدینی (عضو هیئت‌علمی گروه علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی؛ رایانامه: zabedini@gmail.com) خط‌کش چوبی را بالا می‌بُرد و می‌زد به بازوی استاد علی‌بیگ.
  9. بنگلادش 2: مهد انبه
    اسمم را که روي مقوايي در ورودي فرودگاه ديدم که عکسم هم کنارش چاپ شده بود کمي آرامش گرفتم. ساعت هشت و نيم صبح روز 19 ارديبهشت 1390 به وقت محلي (يک ساعت و نيم از ما جلوتر هستند که يعني 7 صبح ما) به داکا (پايتخت بنگلادش) رسيدم و به خاطر بيخوابي ديشب گيج و منگ دنبال کسي گشتم که بتواند نجاتم بدهد. همانطور که گفتم در بدو ورود و قبل از مراسم ثبت مشخصات در هتل، ولکام ميل را که همان آب انبه غليظ و خوش طعم بود تعارف کردند.
  10. بنگلادش 1: ساعتها رو هوا
    خانم پذیرش هتل قبل از انجام هر کاری گفت که بفرمائید: ولکام میل، که عبارت بود از یک لیوان آب انبه خوشمزه که تا حالا چنین مزه ای را تجربه نکرده بودم. این طعم را به فال نیک گرفتم و رفتم به دل زندگی یک هفته ای در شهر داکا به عنوان پایتخت کشور بنگلادش. در مسیر فرودگاه تا هتل آنقدر گیج و منگ بودم که خیلی نفهمیدم شهر چطور است اما با همان نگاه ابتدایی به نظرم آمد جایی آمده ام شبیه یکی از روستاهای دور افتاده شهر خودمان که نه سیستم فاضلابی دارد و نه امکانات امروزی

تمامی حقوق مطالب محفوظ است