اینجا دهلی هندوستان: کنفرانس (4) I-LIPS 2017: قابلیتهای ایران (تخمه شکنی)
Source:  دل گفته ها
Tuesday, 25 April 2017 10:31

همین که نشستیم توی هواپیما برای برگشت، آنقدر خسته بودیم که به سرعت خوابمان برد. یکی دو ساعت بعد سرو صدا شد برای پذیرایی. بیدار شدیم و ساعت 2 و نیم نصف شب چیزی خوردیم. من دیگر خوابم نبرد و رفتم ته هواپیما که خالی بود و نشستم و این مطلب را نوشتم. امیدوارم که بتوانم بقیه سفرنامه را هم سرفرصتی بنویسم. دیدنی ها و گفتنی های هند تمامی ندارد. (چهارشنبه 23 فروردین 1396. ساعت 3 صبح)

********

صبح چهارشنبه 15 فروردین رسیده است. طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود که بعد از ظهر امروز حرکت کنیم به سمت محالی که منطقه ای در کنار شهر چندیگر و در ایالت پنجاب هند است. اما صبح امروز جناب پی کی جین تصمیم گرفته بود که از این دوغ کره ای هم بگیرد. یا به قول ضرب المثل محلی ما "روغن ریغ (ریگ) بگیرد". به همین خاطر هفته گذشته ایمیل داده بود که صبح چهارشنبه را یک نشست کوچک برگزار می کند در محل موسسه "توسعه اقتصادی دانشگاه دهلی" یا همان IEG و هر کدام از ما سخنرانان مدعو که دوست داریم در این نشست صحبتی بکنیم.

به همین خاطر صبح زود ساعت نهی، سر و رو شسته رفتم محل نشست که غریبه هم نبود. کلی دوست و آشنای سال پیش را دیدم. کیف دارد که آدم دوست رفیق بین المللی از سراسر دنیا داشته باشد و خودش را در جهانی خارج از مرزهای جغرافیایی کشورش تنها حس نکند. دکتر اصنافی هم که دیشب نصف شب رسیده بود امروز اینجا بود. صبح که می خواستم بیایم کلی کنجار داشتم که کت و شلوار بپوشم و رسمی بروم یا خیر. آخر سر هم نپوشیدم و وقتی رسیدم آنجا دیدم که همه راحت و با لباسهای مناسب ولی نه کت و شلوار رسمی آمده اند. که خود این کنفرانس هم درس آموز بود. لازم نیست در هر فصل و ماهی و در گرمای سوزان 40 درجه کت و شلوار بپوشی و عرق بریزی. همه شرکت کنندگان در کنفرانس هم در چند روز کنفرانس با لباسهای مناسب فصل حاضر می شدند.

سمینار برگزار شد و خانم مگنونی (رئیس SLA از آمریکا)، برند مارک شفلد (آلمان)، لبیبه زین (اندونزی) صحبت کردند و ناهار از همان ناهارهای فلفل نشان و سبزیجاتی هند خوردیم. نان در هند که اتفاقا به آن "نان" می گویند اساسا باید مثل سایر بخشهای غذا پخته شود و آماده و یخچالی و ... ندارد.

بعد از ظهر طبق برنامه راهی سفر شدیم. دو ماشین استیشن تویوتا (کب) آمده بود. چمدانها را روی باربند گذاشتند و با طناب بستند که ما دل توی دلمان نبود که سالم بمانند. هم آفتاب داغ، هم باران دیشب و هم افتادن و شکستن آنها نگرانمان کرده بود که خوشبختانه سالم رسیدند. در ماشین ما لبیبه از اندونزی، شرلی کروز از فیلیپین و یو چن از چین بودند. بعد از کمی رفتن از توی کوله پشتی جادویی همیشه پر از خوراکی ما یک مقدار آجیل از عید جان سالم به در برده در آمد. به آنها تعارف کردیم و برداشتند. شکستن تخمه ماجرایی داشت. یکی دیگر از قابلیتهای ایرانی خودمان را کشف کردیم که بازهم موجب تعجب و حیرت حاضران شده بود. اینکه بتوانی تخمه را بشکنی _آنهم جابونی (کلمه درست تخمه ژاپنی)_ مغزش را همانجا در دهانت جدا کنی و پوستش را دور بریزی. لبیبه که گفت من همه را پوست خوردم و نمی دانستم که باید جدا کنی. دیگران هم آن را یا با دست می‌شکستند و بعد می ریختند کف دستشان و مغز را جدا می کردند.

عصر رسیدیم به محالی در حدود 15 کیلومتری چندیگر. موسسه IISER میزبان ما بود. موسسه آموزشی عریض و طویل و جدی که در پردیس دانشگاهی خودش بیش از یک شهر امکانات داشت. دانشجویان زیاد دختر و پسر در مقاطع مختلف و دانشکده ها و خوابگاه ها و خانه های سازمانی و البته فضای جنگی و طبیعی زیبا و عالی آن، موسسه آموزشی واقعی و جدی از آن ساخته بود. موسسه بزرگ بود و خلوت و به دور از هر گونه آلودگی صوتی و هوایی و ... هر ساعت شبانه روز که پنجره را باز می کردی و به صدای بیرون گوش می کردی واقعا فکر می کردی که داخل جنگل هستی. تنوع زیستی فوق العاده زیادی داشت. انواع پرنده ها و خزندگان در آنجا بودند. یک شب که رفته بودیم قدم بزنیم دیدیم صدای عجیب و غریبی شروع شد که خیلی شبیه صدای گربه است و از هر طرف می آید ولی کمی هم با صدای گربه متفاوت است. همان حدود ساعت 11 شب خانم ویساخی _دبیر کنفرانس و معاون کتابخانه IISER را دیدیم. در مورد صداها پرسیدیم و گفت این صدای "طاووس" است. طوطی، حواصیل، کبوتر، عقاب، کلاغ، پرستو و چندین مدل پرنده دیگر؛ سنجاب، سگ، قورباغه، مار، میمون و ... از جانوران موجود در موسسه بودند. شب هم باران خیلی زیبایی به باریدن گرفت که هوا را معرکه کرده بود. هوا از آن هواهای دم صبح شمال بود که بوی باران می داد و باد خیلی خنکی می وزید و عطر انواع گلهای وحشی و غیروحشی را در هوا می پراکند.

جدای از موسسه خود شهر چندیگر هم یکی از شهرهای زیبا و تر و تمیز هند به شمار می آید. شهری که به نسبت دهلی شلوغی خیلی کمتری دارد و خیابانها تمیزتر و مرتب تر است و ترافیک و صدای بوق هم کمتر در آن دیده و شنیده می شود.


اینجا دهلی هندوستان: کنفرانس I-LIPS 2017: شاه جهان خانوم و عشقش
Source:  دل گفته ها
Wednesday, 12 April 2017 12:41

همان دیروز صبح (دوشنبه 14 فروردین 1396) که دکتر پی کی جین را ملاقات کردیم و حرف برنامه هایمان در هند شد، گفت که دکتر برند ماکشفلد (از بزرگان و خوبای آلمان) برنامه دارند که بروند آگرا و تاج محل را ببینند و من برایشان ماشین گرفته ام (پی کی جین مردی برای تمامی هماهنگی هاست. هر چیزی را درست و حسابی هماهنگ می کند و مشکلات را حل می کند). و همانجا ایمیل داد به جناب ماکشفلد که اگر مایل است ما هم همسفر آنها بشویم. اما چیزی گفت که ما نزدیک بود شاخ در بیاوریم. اینکه تاکسی برای ساعت 2 و نیم نصف شب هماهنگ شده است و آنها مایلند که طلوع خورشید را در تاج محل ببینند. شب هم خبر تائید سفر را در واتس آپ داد (آخر تقریبا بقیه جاهای جهان به جز ایران و احتمالا روسیه همه از واتس آپ به جای تلگرام استفاده می کنند). ساعت 2 بیدار شدیم و ساعت 2 و ربع دیدیم تلفن زنگ زد که ماشین حاضر است. ما هم با عجله بقیه وسایل و کمی خوراکی و صبحانه مهیا کردیم و راه افتادیم. قرار بود که ساعت 3 دو مسافر دیگر سوار شوند که تا هتل را پیدا کرده و آنها بیایند و سیگاری بکشند و راه بیافتیم تقریبا ساعت 4 از دهلی زدیم بیرون.

طلوع خورشید زیبای هند را هم در بین راه و خواب آلوده دیدیم. راننده هم انگلیسی نمی دانست و نمی شد راحت چیزی از او به دست آورد. اول صبح یک جایی در آگرا ایستاد و تلفن کرد که بعدا فهمیدیم دارد تور لیدر را صدا می کند که بیاید. تور لیدر که سوار شد دیدیم که هم آلمانی می داند و هم انگلیسی. اما کمی بعد متوجه شدیم که لب شکری است. حالا فکرش را بکنید یک آدم لب شکری و هندی بخواهد انگلیسی هم صحبت کند، چه می شود. آنقدر زود رسیده بودیم که هنوز خبری از آن قلقله معمول تاج محل نبود و صفی هم برای بلیط تشکیل نشده بود.

نرخ بلیط نسبت به سال پیش 250 روپیه گران شده و الان به قیمت 1000 روپیه (60.000 تومان) ناقابل در آمده بود. البته برای خود هندی ها مبلغ بلیط 50 روپیه است. البته این را وقتی فهمیدم که تور لیدر محترم آمد و یواشکی گفت 50 روپیه بده تا من هم بلیط بگیرم. من هم 100 روپیه دادم چون خرد نداشتم و ایشان هم به روی مبارک نیاورد که بقیه اش را پس بدهد. روی بلیط تاج محل یک گلوله سفید می دهند و یک ظرف آب که آن گلوله سفید پوششی است که در معبد اصلی باید روی کفشها بکشی. بعد رفتیم به سمت دروازه بازرسی. با اینکه گفته بودند که چیزی مانند خوراکی و نوشیدنی و اشیا ممنوعه همراهمان نباشد، بازهم در گیت گیر کردیم. در جیب من یک بسته آدامس بود و در کیفم یک چاقوی همه کاره که نمی دانم کی آنرا جاساز کرده بودم توی کوله پشتی ام و اینجا دستگاه اشعه ایکس آن را تشخیص داد. مجبور شدیم چاقو و آدامس من و فندک آقای ماکشفلد را به اتاق امانات تحویل بدهیم و بعد هم صحیح و سالم تحویل بگیریم.

تاج محل در آن صبح که هنوز هوا داغ نشده بود زیبا و دلربا بود. واقعا بنایی با این عظمت و زیبایی حقش هست که جزء عجایب هفتگانه جهان جای بگیرد. ساختمان و گنبد زیبا، دروازه ها و بچه کاخهای اطراف، فضاسازی و آب نماها و ... همه و همه دست به دست هم داده اند که یک اثر ماندگار و جهانی که البته به نام عشق کلید خورده را به همه عالمیان تقدیم کنند.

راهنمای ما در برخی قسمتها می ایستاد و توضیحاتی در مورد بنا و تاریخ هند و منطقه آگرا می داد که خیلی قابل فهم نبود. اما به هر حال بعضی چیزهایش خوب بود. بازهم مثل پارسال، وقتی ما شروع کردیم به خواندن آیات قران روی سردرهای تاج محل که با خط نسخ نوشته شده بود، حاضران از تعجب دهانشان باز مانده بود. یک جایی هم یک تخته سنگ سیاه بود در رد فورت آگرا که راهنما می گفت برای محک زدن و تشخیص طلا استفاده می کنند و هر طرف شکل مربعی آن یک شعر به زیان فارسی نوشته بود.

ما نمی دانستیم چنین قابلیتی داریم که برای دیگران عجیب و غریب است. یک جا هم این قابلیت بدجور حال آقای راهنما را که به نظر می رسید مدعی است همه چیز را در مورد تاج محل می داند گرفت. در درون مقبره شاه جهان، در ضلع جنوبی و قسمت میانی درب خروجی، یک قسمتی هست که آیات قرآن دور چارچوب در روی سنگ نوشته شده است. در پایان نوشته، مانند نوشته های دیگر از این دست چهار کتیبه کوچک لوزی شکل هست که روی آن تاریخ کتابت، نام کاتب و ... نوشته شده است. آقای راهنما مانند جاهای دیگر که سوالی را مطرح می‌کرد و خودش پاسخ آن را می داد پرسید: "آیا می دانید چند خانواده برای نوشتن این سنگ نوشته ها زحمت کشیده و کار کرده اند؟" ما هم که اطلاع نداشتیم همه گفتیم خیر. گفت: 4 خانواده و یکی یکی آن کتیبه ها را شمرد. من هم که تازه آنها را خوانده بودم بی اینکه حواسم باشد در آمدم و گفتم: "نه". این یکی تاریخ است که نوشته سال 114- هجری قمری، این یکی روز است، آن یکی کاتب است و آن یکی هم تقدیمیه و خانواده ای در کار نیست. که آقای راهنما متوجه شد بدجوری قافیه را باخته و سر و ته قضیه را به طریقی هم آورد و از ماجرا گذشت. فکر کنم از این به بعد اول بپرسد کجایی هستید و احتمالا یا ایرانیها را نپذیرد و یا با احتیاط بیشتری با آنها صحبت کند.

بعد از دیدن تاج محل رفتیم به سمت "آگرا رد فورت" که شبیه رد فورت دهلی است اما با عظمتی باور نکردنی. جالب بود که راهنما می گفت فقط 25 درصد آن را می توانیم ببینیم و 75 درصد آن الان هم در دست نظامیها است و به عنوان پادگان از آن استفاده می کنند.

قبل از رسیدن به رد فورت از همسفران پرسیدیم که آیا برنامه ای برای صبحانه دارند و گرسنه هستند یا خیر؟ که گفتند برنامه ای ندارند و می توانیم برویم رستوران. اما به آنها اعلام کردیم که ما همه چیز داریم و خیلی تعجب کردند. گفتیم راننده یک جای خوب بایستند که انگار معنی جای خوب از نظر ما ایرانیها با آنها فرق دارد. از نظر ما جای خوب یعنی کنار رودخانه و زیر سایه درختان و فرش و قلیانی و بقیه سور و سات. اما از نظر ایشان جای خوب یعنی دور زدن در جا در خیابان و رفتن آن طرف آن که سایه درخت داشت و البته مثل بقیه جاها کثیف. همانجا کنار نرده ها بساط صبحانه مخصوص خانواده خودمان را ردیف کردیم. یعنی ارده مخلوط با عسل و مغز گردو و نان لواش فرد اعلایی که از ایران با خودمان برده بودیم. دوستان آلمانی از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورند. ماکشفلد چاقویی در آورد و گفت برای بریدن نان و وقتی نان ما را دید تعجب کرد و گفت من می خواستم مثل نانهای آلمانی نان را ببرم. بعد هم یادشان دادیم که چطور بخورند. جالب اینجا بود که لقمه معمولی مثل ما بلد نبودند و چیزی مثل ساندویچ درست می کردند و می خوردند. حسابی هم کیف کرده بودند. هم از اینکه ما بساطمان همراهمان بود و هم از این نوع صبحانه و کنجکاو بودند که بدانند چیست و آیا یک صبحانه معمولی ایرانی است که همه روزه مصرف می شود یا خیر؟


اینجا دهلی هندوستان: کنفرانس I-LIPS 2017 (2): مک دو نالد ماسالایی
Source:  دل گفته ها
Sunday, 09 April 2017 20:12

با تجربه متروبازی فرانسه و آلمان، دیگر اینجا اعتماد به نفس کامل داشتیم که به راحتی بتوانیم از مترو استفاده کنیم. سال گذشته آن را خیلی جدی نگرفته و مانند توریستهای اتوکشیده یا جایی نمی رفتیم یا با تاکسی (همان کب) با هزینه گران چند جایی را می دیدیم. اما همان یکشنبه برای رفتن به چندی چوک (در اصل چندنی چوک نوشته می شود) کارت مترو ابتیاع کردیم به مبلغ 150 روپیه (50 روپیه برای خود کارت و 100 روپیه شارژ) و دلمان سوخت که چرا کارتهای متروی پارسال را به رایگان به راننده ها دادیم. برنامه امروز دیدار از قطب منار بود. با مترو رفتیم ایستگاه "دهلی نو" و با ریکشا خودمان را رساندیم به قطب منار. در بین راه آقای ریکشایی چیزی که ما نفهمیدیم و بعدا متوجه شدیم که ما را برد یک فروشگاه سوغاتی هندی. آقای فروشنده کلی تحویل گرفت و حتی پیشنهاد پذیرایی داد و می خواست پنجابی، ساری و سوغاتی های دیگر را به چند برابر قیمت قالب کند که موفق نشد و دست خالی آمدیم بیرون. این موضوع در بین راهنماهای گردشگری و راننده های هندی خیلی رایج است که توریستها را می برند به مراکز خرید و پورسانت خود را می گیرند. قطب منار، اثری از معماری اسلامی و هندویی فوق‌العاده زیبا است که بازهم تلفیقی از هنرهای مختلف را در خود دارد. این مناره 72 و نیم متر ارتفاع دارد و بلندترین بنای آجری دنیاست. این مناره بزرگ از مرمر و سنگهای سرخ به تقلید از «منار جام» افغانستان، ساخته شد و به پنج طبقه تقسیم شده است که در فاصله هر دو طبقه، ایوان مدوری به‌صورت کمربند آن را دربر گرفته ‌است. البته در سالهای اخیر به خاطر خودکشی هایی که در مناره اتفاق افتاده اجازه بازدید از درون مناره را نمی دهند. در اطراف مناره هم بناهای باستانی زیبای دیگری وجود دارد. در گوشه و کنار مجموعه هم انواع سنگهای قدیمی و تاریخی بنا را می بینی که افتاده و مردم به عنوان صندلی از آن استفاده می کنند و آدم یاد تخت جمشید و لوور می افتد که در تخت جمشید سنگهای 2500 هر گوشه ریخته و در موزه های بزرگ دنیا مثل لوور هر تکه کوچک از اینها با چه ناز و ادایی نگهداری می شود و موجب حیرت همگان می شود. راستی یادم باشد وقتی برگشتم ایران حتما قیمت مراکز دیدنی و تاریخی خودمان را کنترلی بکنم. چون قیمت قطب منار برای خارجی ها 500 روپیه ( 30.000 تومان) بود و برای خود هندی ها حدود 50 روپیه. فضاهای سبز هندی هم در نوع خودش زیبا و دلنشین است. چمن های یکدست و وسیع که بر خلاف فضاسازی شلوغ و تکه تکه ما، خیلی بزرگ و چشم نواز به نظر می رسد. سنجابها بر روی زمین و شاهین ها در آسمان آبی هند با هواپیماهای غول پیکری که دائم از روی قطب منار رد می شوند، رقابت می کنند. بعد از قطب منار خواستیم برویم یک بازار خوب دهلی را ببینیم که سال گذشته دیده بودیم اما اسم و رسمش را فراموش کرده بودم. پرسان پرسان آمدیم دو ایستگاه قبل تر یعنی ایستگاه "ساکت" (خیلی از کلمات هندی شبیه کلمات ما است) و پیاده شدیم که یک هو خودمان را وسط گرمای حدود 40 درجه ظهر یافتیم. از ملت پرسیدیم که مرکز خرید و مال کجاست. آدرسی دادند و گفتند نزدیک است. اما بعدا به این نتیجه رسیدیم که نمی شود به نزدیک و دوری از نظر هندی ها خیلی اعتماد کرد. با همین راهنمایی، ما هم خام شدیم و پیاده راه افتادیم. ساعت 1 و نیم بعد از ظهر بود. گرما شدید و گرسنگی قالب شده بود. خلاصه بعد از نزدیک 20 دقیقه پیاده روی نفس گیر رسیدیم به مجموعه مالDLF اگر اشتباه نکنم. چنان گرما و گرسنگی فشار آورده بود که مستقیم رفتیم سراغ مجموعه فود کورت و یک راست مکدونالد را پیدا کردیم. توصیه می کنم که آدم گرمازده و گرسنه سفارش غذا ندهد. چون غذایی انتخاب کردیم و خانم بدلهجه چیزی گفت و ما هم تصدیق کردیم. بعد فهمیدیم مک دونالد با طعم و ادویه هندی سفارش داده ایم و ساندویچ سبزیجات است. کم در هتل و کنفرانس سبزیجات به خوردمان دادند که حالا اینجا هم غذای سبزیجات با ادویه هندی (ماسالا) باید بخوریم. هر طور بود گرسنگی و خستگی و گرما را کمی کم کردیم و رفتیم سراغ مغازه ها. چشمتان روز بد نبیند که دیدیم اینجا از مغازهای شانزه لیزه و لوکزامبورگ به مراتب گرانتر و غیرقابل خریدتر است. بعد از کمی گشت و گذار بیرون آمدیم و این بار خیلی شیک و مجلسی سوار ریکشا شدیم و رسیدیم ایستگاه مترو. خط متروی هند – با استناد به خوانده های اینترنتی- یکی از پیشرفته ترین متروهای جهان است. درست هم هست. واگنهای پهن و جادار برای این همه جمعیت، سیستم اعلام و نشاندهی ایستگاه ها و مسیرهای خوب و سرعت قطارها از مزایای آن است.


اینجا دهلی هندوستان: کنفرانس I-LIPS 2017: از ميمونها بايد ترسيد
Source:  دل گفته ها
Sunday, 02 April 2017 21:28

همین که ایمیلی می‌رسید و فکر می‌کردم از هند است – اگر مطلب ویژه‌ای نبود – بلافاصله حذفش می‌کردم. یعنی کلا پرونده هند در ذهنم بسته شده بود. نه اینکه هند جای بدی باشد. هند از آن جاهایی است که چندین و چند بار می‌شود آن را دید و باز هم چیزهای جدیدی برای دیدن داشته باشد. کما اینکه در صف ویزا خانم و آقای جوانی آمده بودند که می‌خواستند برای یک ماه به هند بروند و از شمال تا جنوب آن را شهر به شهر سیاحت کنند. اما عمر زندگی ما کوتاه است و دیدنی های جهان بسیار. ترجیح می‌دادم در این فرصت اندکی که در اختیارم هست، تا جایی که ممکن است جاهای جدیدتر جهان را ببینم.

سال گذشته برای کنفرانس کولنت 2015 در هند و دهلی بودم و تا جایی که ممکن بود این کشور عجیب و غریب را دیده بودم و با اینکه ندیده هایش بیشتر از دیده‌هایم بود، اما دیگر نمی‌خواستم کشور تکراری بروم. تا اینکه، دوست خوب و پرانرژی و فعال هندیمان، آقای پی کی جین (پرویلیینگ کومار جین "اسم کاملش را از فیس بوکش فهمیدم") در کنفرانس کولنت 2016 در نانسی فرانسه دعوت کرد که برای سخنرانی مجدداً به هند بیایم. پیشنهادش را این‌طور کامل و وسوسه انگیزانه کرد که شما فقط بلیط بگیرید و بیایید دهلی، همه هزینه‌ها اعم از ثبت‌نام کنفرانس، اقامت، غذا و حمل‌ونقل بر عهده ما. بعد از برگشتن از فرانسه هم ایمیل پشت ایمیل که چه می‌کنید و حتماً بیایید. کنفرانسی که باید شرکت می‌کرديم، کنفرانس I-LIPS 2017 بود. کنفرانس سالانه‌اي که "انجمن کتابداران تخصصي (اس ال پي) برگزار مي کند و امسال در شهر چنديگر (ايالت پنجاب) هند برگزار مي شود.

همین شد که دوباره کوله‌بار سفر هند را بستیم و رهسپار شدیم. گرفتن ویزای هند ماجرایی داشت. آژانس نگین پرواز که مسئولیت انگشت‌نگاری و گرفتن مدارک ویزای هند را دارد سیستم جدیدی راه‌اندازی کرده بود که ما خبر نداشتیم. از همان روزی که ما تصمیم گرفتیم به آژانس رفته و ویزا بگیریم سیستمش تغییر کرده بود. روز چهارشنبه 11 اسفند 95 ساعت 9 صبح رفتیم برای ویزا. خیلی عظیمی از جمعیت آنجا بود و اسم نوشتیم و نشان به آن نشان که ساعت 17 از آژانس آمدیم بیرون. با این نتیجه که مدارک همسرم را قبول کردند و مدارک من به دلیل نقص خیلی خیلی کوچولویی که داشت پذیرفته نشد. سیستم ویزای هند این گونه است که روی سایت سفارت باید فرمی را آنلاین تکمیل کنی و بعد که کامل شد چاپ کنی و با دیگر مدارک بیاوری و تحویل بدهی. تکمیل این فرم کاری است کارستان. بقیه مسافران همه از طریق آژانس اقدام کرده بودند و ما برایشان عجیب و غریب بودیم که خودمان فرم تکمیل کرده و آمده‌ایم. آن روز کار درست نشد و پنجشنبه 6 صبح جلوی در آژانس بودم و مدارک را که دیشب تکمیل و چاپ کرده بودم همراه برده بودم. وقتی نوبتم شد که همان اول وقت بود، باز هم یک اشتباه کوچک در فرم داشتم و محل تولدم که دقیقاً باید مثل آنچه در پاسپورت هست باشد، نبود.

دلیل شلوغی و ازدحام برای ویزای هند را هم متوجه شدیم. خیلی از مردم مشتاق دیدار هند شده‌اند. البته نه عاشق آثار تاریخی و فرهنگ و رسوم هند. بلکه اغلب مسافران "گوا" بودند که منطقه‌ای جذاب و مخصوص خوش‌گذرانی است. نمی‌دانم مردم چه شامه‌ای دارند که این‌طور مراکز را به سرعت پیدا می‌کنند و جالب است که هر چند وقت یک‌بار هم یکی از این مناطق مد می‌شود و همه هم مسافر آنجا می‌شوند.

خلاصه اینکه، ویزا یک هفته‌ای آمد (بر عکس سال گذشته که دو هفته‌ای بود و ماجرای ویزا و پاسپورت و سفر به مالزی را کامل قبلاً در مورد آن توضیح داده‌ام). بعد از کلی جست و جو در بین خطوط هوایی خارجی بالأخره به همان ماهان خودمان راضی شدیم و قرار بر این شد که مقصد دهلی باشد.

خرید روپیه و دلار هم بخش دیگری از سفر بود. قبل از عید یک روز که فربد هم تعطیل بود باهم زدیم به فردوسی و استانبول و کلی صرافی گردی کردیم. خیلی صرافی های کمی روپیه داشتند. آن‌هایی هم که داشتند دندان‌گردی می‌کردند. مثلاً یکی از آن‌ها گفت که هر روپیه 58 تومان و وقتی فهمید که ده هزار روپیه می‌خواهم، گفت قیم 60 تومان است. آن روز کمی روپیه گرفتیم و روز جمعه 11 فروردین هم دمخور دلال‌های بی مغازه فردوسی و استانبول شدیم و بخش دیگری از روپیه و دلار را تا مین کردیم. در این فرایند تهیه ارز با فربد به این نتیجه رسیدیم که اگر قرار باشد آدم شغلی دست و پا کند برای پیری و کوری، همین صرافی از بهترین‌هایش است. یک مغازه می‌گیری و به مردم پول می‌فروشی. اتفاقاً برای قشنگی قضیه با فربد رفتیم در مرکز تجاری فردوسی قیمت مغازه را هم در آورد. متری 100 میلیون تومان ناقابل. یک مغازه 26 متری که موجود بود به مبلغ دو میلیارد و ششصد میلیون تومان معامله می‌شد.

بالأخره روز 12 فروردین سوار هواپیما شدیم و ساعت یک و نیم نصف شب به وقت دهلی (دوازده و نیم به وقت تهران) 13 فروردین وارد دهلی شدیم. هواپیمایی که مجموعاً 25 مسافر داشت و 70 درصد آن خالی بود و برای ما هم جالب بود که چنین پروازی که کاملاً ضرر ده است انجام می‌شود. مصدر بابی که پارسال مرا دیده بود و می‌شناخت ولی متأسفانه من به جا نمی‌آوردم این بار راننده‌مان بود. مهمان‌سرای بین الملل دانشگاه را رزرو کرده بودیم که خیلی از مهمان‌سرای پارسال بهتر بود.

روز  سیزده به در امسال ما اولین روز اقامت در دهلی بود. در ایران اغلب جاها هوا بارانی و سرد بود اما دمای هوای اینجا بین 30 تا 35 درجه بود. صبحانه گفتند املت داریم و یک چیز دیگر. املت را انتخاب کردیم اما املت هندی بود. چرا که مثل املت‌های ما که پایه گوجه است و تخم‌مرغ حاشیه نبود. بلکه اصل آن مثل خاگینه ما بود که تکه‌های ریزی گوجه و فلفل دلمه در آن به چشم می‌خورد. همین که تند نبود ما خوشحال و خندان شدیم.

از مهمان سرا که آمدیم بیرون تصمیم گرفتیم کمی پیاده‌روی کنیم. اولین چیزی که بعد از صد قدیم دیدیم، خیلی میمون‌های کنار خیابان بود. میمون‌های بزرگ و بچه میمون‌ها دنبال غذا بودند و از نرده و دیوار و درخت بالا می‌رفتند. یک ماشین ایستاد و شروع کرد به پرتاب موز به طرف آن‌ها که خیلی جالب بود. یکی از آن‌ها، یک موز به دهان گرفته و در هر دو دستش هم یکی و داشت می‌رفت. کمی جلوتر ماشینی را دیدیم که انگار با میمون‌ها بگومگویی داشت. سری تکان دادیم و پرسیدم خطرناک هستند؟ گفت خیر. ولی اگر خواستند به طرفتان بیایند مراقب باشید و طوری خم شوید که وانمود کنید می‌خواهید سنگی بردارید. آن‌ها فرار می‌کنند. ده قدمی که جلوتر رفتیم، هوس کردم حالی به میمون‌ها بدهم. دستم را جلو بردم و برای یکی‌شان که مظلوم‌تر می‌نمود بشکنی زدم و سر و چشمی چرخاندم. به این خیال که خوشحال می‌شود. یک‌باره دیدم حالت حمله گرفت و دندان نشان داد. سریع توصیه آن آقا یادم آمد و تا آمد حرکتی انجام دهد خم شدم و با ادا اطوار فرارش داد. خیلی شانس آوردیم چون اگر یک میمون حمله کند، لشکر میمون‌ها دیگر آدم را امان نمی‌دهد.

از مهم‌ترین جاذبه‌های هند در فصل گرما، ریکشا سواری است. ری کش‌های روباز که حسابی آدم را خنک می‌کنند و با هزینه‌ای ارزان شما را به مقصد می‌رسانند. البته در میان بوق و سر و صدای فراوان. دفعه قبل فرایند تهیه آب نیشکر را کنار خیابان دیده بودیم ولی جرئت نکرده بودیم بخوریم. این بار اما دل را به دریا زدیم و از یک مغازه‌دار که تمیز تر به نظر می‌رسید لیوانی آب نیشکر به 30 روپیه (1800 تومان) گرفتیم که طعم بدی هم نداشت. بستنی کلفی (Kolfi)  مخصوص هند را هم تست کردیم.

در هند، بر خلاف ایران ما، اگر چیزی کار کند و نتیجه بدهد خیلی کاری به کارش ندارند و ممکن است سال‌های سال پس تسلط مدرنیته هم همچنان آن را نگه‌دارند. از جمله این‌ها، تلمبه آب است که هنوز هم که هنوز است کنار خیابان می‌بینی هست و مردم هم با تلمبه آب می‌کشند و استفاده می‌کنند.

به نظر می‌رسد در دهلی به ویژه دهلی کهنه (Old Delhi) نه شهرداری هست و نه بهداشت. چرا که هر کسی هر کجا و هر طور که بخواهد فروشندگی می‌کند، سقفی برپا می‌کند، غذایی می‌فروشد و کسی کاری به کارش ندارد. بی‌خانمان‌ها همان گوشه خیابان کاسبی مختصری می‌کنند و همان جا هم می‌خوابند. جالب بود که یک نفر وسط پیاده رو خوابیده بود و بالای سرش هم یک سگ به خواب رفته بود و مردم از کنار هر دویشان رد می‌شدند و این‌ها اصلاً توجهی نمی‌کردند. مأمور یا مسئولی هم نبود و نیست که کاری به سد معبر و این چیزها داشته باشد.

امروز توالت عمومی در دهلی را هم دیدیم. توالت عمومی که مردانه هم هست یعنی دو سه سلول بدون در و سقف که همان کنار خیابان است با دیوار کوچکی از سلول بغلی جداشده و هر کسی در حال دست شویی کردن سرپایی است، می‌تواند همان جا با فروشنده کناری هم سر قیمت جنسی چانه بزند یا با بغل‌دستی سر مسائل و احساسات مهمی که دست به گریبانش است، سر درد دل را باز کند.

از جاهایی که در برنامه عصر دیدیم و سال پیش نشده بود ببینیم معبد "رد فورت" بود. معبدی که به دلیل نمای سرخی که دارد به رد فورت معروف شده. در منطقه "چندی چوک" که بازار متنوع و بزرگ و از مراکز خرید مهم هند است. مسجد جامع دهلی هم در آن منطقه است که متأسفانه هر چه پرس و جو کردیم نتوانستیم پیدایش کنیم. آدم وقتی که از فرانسه با آن قیمت‌های سرسام‌آور برگشته باشد و بعد به هند بیاید، باید حسابی با خودش کلنجار برود و به خودش بقبولاند که این جنس‌هایی که اینجاست مفت نیستند و روپیه هم پولی است که بابتش تومان به تومان پول داده‌ای. چون در مقایسه با فرانسه وکلا اروپا آن‌قدر جنس‌ها در اینجا ارزان به نظر می‌رسد که آدم از خود بیخود می‌شود و می‌خواهد دائم خرید کند.

در مجموعه رد فورت می‌خواستیم وارد شویم که پلیسی متوجه‌مان کرد باید به کنار در ورودی یعنی کفشداری برویم و کفش‌ها و جوراب‌ها را بکنیم و بعد وارد شویم. در همه معابد هندی رسم بر این است که کفش‌ها را در آورده و بعد وارد شوی. مجموعه شامل بخش‌های مختلفی بود که در هر کدام خدایان مخصوص بود و هر گروه و فردی هم به سبک و سیاق خودش با خدای خودش راز و نیاز می‌کرد. مصداق کامل این لطیفه در مورد هندی‌ها که می‌گوید: وقتی یک هندی ناراحت است و می‌خواهند دلداریش بدهند، می‌گویند "غصه نخور، خدا زیاد است".

حیوان دوستی و مراقبت از حیوانات در هند خیلی جالب است. حیوان‌ها علاوه بر آزادی کامل مورد توجه ویژه هم قرار می‌گیرند. از جمله اینکه در همین مجموعه رد فورت، یک بیمارستان خیریه دیدیم که مخصوص پرندگان بود و انواع پرندگان بیمار را در قفسه های مستقل و قرنطینه نگه داشته و درمان می‌کردند.

یکی از مهم‌ترین قسمت‌های رد فورت، اتاق مدیتیشن بود. جایی مثل غار که سقف کوتاه و راهرو پیچ در پیچ و باریکی داشت و همه‌اش با نی خیزران و چوبهای دیگر تزئین شده بود. جایی برای مراقبه در مقابل خدایان که جو و فضایش بدجوری آدم را می‌گرفت. دوست داشتی در آن فضای دنج و سکوت مطلب ساعت‌ها بنشینی و فکر کنی.

امروز دو کشف مهم در مورد حیوانات داشتیم. اینکه در دهلی گربه دیدیم. قبلاً فکر می‌کردم به خاطر وجود سگ‌های فراوان در خیابان، گربه‌ها اجازه وجرات زندگی در هند را ندارند اما امروز دو گربه دیدیم.

همچنین، عصر بود که می‌خواستم ببینم هوا چطور است که در تراس را باز کردم و صدای پرنده ای را شنیدم. از دیشب هی صدایش می‌آمد و نمی‌دانستیم چیست. دیدم یک توده رنگارنگ ولی زیبا وسط درخت روبرو به چشم می‌آید. اول متوجه نشدم چون سرش پیدا نبود. بعد که حرکت کرد دیدم یک طاووس بسیار زیبا و خوش خرام است که از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و دنبال غذا می‌گردد.

قرار بود امروز آکشاردهام (بزرگ‌ترین و زیباترین معبد هندوهای جهان) را هم ببینیم که دیدیم اینجا خیلی زود مراکز تاریخی و دیدنی تعطیل می‌کنند و نمی‌رسیم. دوشنبه‌ها هم تعطیل است و باید برنامه ریزی کنیم که سه شنبه حتماً آنجا را از نزدیک ببینیم.


ترقه‌بازی علمی
Source:  دل گفته ها
Sunday, 19 March 2017 13:42

عید برای ما از روز عید یا همان روز اول فروردین شروع نمی‌شد. عید، از هوای اسفند جان می‌گرفت. وقتی که برف‌های چند لایه کوچه پس کوچه‌های آبادی شل می‌شدند و با هر ضربه پوتین یا چکمه های پلاستیکی ما کمی از آن‌ها کنده می‌شد. وقتی که هوا دیگر تَک سرمایش شکسته بود و حالا رو به هوای خاصی می‌رفت. گویی تمام زمستان را آدم فقط به امید بهار زنده است و منتظر است که تمام شود و برسد به این هوا. هوای اسفند را می‌گویم. هوایی که از دهم اسفند شروع می‌شد و یواش یواش برف‌ها و یخ‌ها جایشان را به سبزه‌های کم جان و گل‌های حسرت می‌دادند. (گل حسرت همان گلی است که سفید و زیباست و در اوایل اسفند می‌روید و چون هوا هنوز ممکن است سرد و یخبندان شود و این گل را بخشکاند، همیشه حسرت بهار را می‌کشد. چرا که هیچ وقت به بهار نمی‌رسد).

این چند روزه خیلی فکر کرده‌ام که چطور می‌شود این حال بهار را توصیف کرد. این سبزه‌های ریز ریزی که بر هر شاخه‌ای رخ می‌نماید. یا تک درخت‌هایی که تخت گل شده‌اند. بازهم می‌رسم به جناب فریدون مشیری که طبق معمول به بهترین وجه این حال را توصیف کرده. آنجا که گفته: "نرم نرمک می‌رسد اینک بهار...."

در دو فصل بچه‌های روستای ما به فکر کاسبی می‌افتادند. اولی یک روز بعد از تعطیلی مدارس برای تابستان بود که همه بلافاصله بساط فرفره، یخمک، آلاسکا و ... فروشی را بر پا می‌کردند؛ دومی، نزدیکی‌های عید بود که هر کسی دست و پایی داشت خودش را به شهر می‌رساند و بساط فروش چیزی را دایر می‌کرد. دستفروشی و کاسبی که هم فال بود و هم تماشا.

شهر ما یک خیابان اصلی داشت با پیاده‌روهای خیلی باریک که بخشی از پیاده رو هم توسط جنس‌هایی که مغازه‌دارها جلو مغازه‌شان می‌گذاشتند، اشغال می‌شد. از چند روز مانده به عید معمولا این خیابان بسته می‌شد و تمام آن تبدیل می‌شد به بساط دستفروشها. هر کس، هر چیزی را از خوراکی و لباس گرفته تا وسایل تزئینی و ... می‌آورد و گوشه ای شروع می‌کرد به فروش آن. داد زدن و تبلیغ جنس‌ها هم جالب بود. جوان‌های طنازی که با شعر و تبلیغات خنده‌دار به معرفی اجناس می‌پرداختند و اگر کسی هم قصد خرید نداشت مجذوب این تبلیغات بانمک می‌شد. اصلا مردم اگر تمامی خریدهایشان را هم انجام داده بودند بازهم انگار نذری دارند یا حتما واجب است که سری به این بازار کذایی بزنند، تحت هر شرایطی خودشان را به شهر و خیابان باهنر می‌رساندند. این وقت‌ها، ازدحام دستفروش‌ها و سر و صدای آنها با عبور و مرور مردم در هم می‌آمیخت و چیزی شلوغ‌تر و عجیب‌تر از کارناوال‌های اسپانیایی و برزیلی درست می‌کرد.

ما هم به رسم معمول به کمک پدر می‌شتافتیم تا اگر جنسی هم نمی‌فروشیم، حداقل از دزدی اجناس جلوگیری کنیم که یکی از بزرگ‌ترین معضلات این روزهای فروشنده‌ها بود. شانسی که ما داشتیم این بود که سرپناهی داشتیم و اگر باران می‌گرفت، از باد و سرما در امان بودیم. معمولا در روزهای آخر اسفند هوا سرد می‌شد و یکی دو روز هم سردی و باران و حتی برف به شکلی می‌شد که دیگر هیچ دستفروشی جرات بیرون آمدن نداشت.

روز قبل از عید که مهم‌ترین روز بازار است و به روز "الُفه" معروف است یکی از شلوغ‌ترین روزهای سال است. یکسال را به یاد دارم که مردم کلی جنس را آماده کرده بودند که در روز الفه به فروش برسانند. آخر خیلی از قدیمی‌ها عادت داشتند که فقط همین روز خرید کنند؛ اما از شب قبلش سرمایش شدیدی شروع شد و از نیمه‌های شب برف بارید و همه جا را سفید کرد. صبح که می‌خواستیم برویم بازار، کناره‌های رودخانه را به یاد می‌آورم که همه قندیل یخ بسته بود.

از شغل‌های رایج مناطق کشاورزخیز یکی هم نهال درخت فروشی است. چرا که در این فصل باید درخت‌ها را کاشت. ما در گویش محلی به نهال درخ می‌گوییم "توله" و به طنز به کسانی که نهال خرید و فروش می‌کنند می‌گوییم "توله خر". بیچار توله‌خرها همه در آن سال ورشکست شدند. چرا که نهال‌ها را در فضای باز نگه می‌دارند و این نهال‌ها هم خیلی ظریف هستند. به خاطر سرمای شدید آن شب سال، تمامی نهال‌های توله‌خرها سرما خورده بودند (سرمازده شده بودند).

از تفریحات سالم قبل از عید هم به کارگیری انواع لوازم و تجهیزات برای ایجاد سر و صدا و ترقه بازی بود. تجهیزاتی که وقتی الان فکرش را می‌کنی می‌بینی که چقدر خلاقانه بوده. بر عکس سیگارت و هزار ترقه و سه گوش و بمب توپی و ... الان که همگی ساخته و آماده و فقط صدای وحشتناک ایجاد می‌کنند. بعضی وقت‌ها که برخی از ابزارهای آن وقت را با بچه‌ها درست می‌کنیم و آزمایش می‌کنیم کلی ذوق زده می‌شوند و این ابزارسازی ما برایشان تعجب‌آور است.

مثلا، شیشه‌های دارو یا هر شیشه دردار دیگری را که پیدا کرده و از آب پر می‌کردیم و وقتی آتش خوب شعله می‌کشید، درون آن می‌انداختیم و قایم می‌شدیم. شیشه داغ شده و می‌ترکید و تمام ذغال و آتش را به هوا پرتاب می‌کرد. نکته ظریف هم این بود که باید درب شیشه فلزی می‌بود و الا آب می‌شد و فایده ای نداشت. البته اگر کسی آب مقطر داشت خیلی باکلاس آتش‌بازی می‌کرد چون راحت آن را در آتش مي‌انداخت و دردسر شيشه دردار پيدا کردن که نشتي نداشته باشد را نداشت. به همين خاطر، خيلي وقت‌ها دوست داشتيم وقتي مريض مي‌شويم به ما پني‌سيلين بدهند تا بشود يکي دو تا از آب مقطرها را پيچاند و براي اين وقت‌ها نه داشت. يا دائم در ظرف قرص و داروي پدر بزرگ و مادر بزرگ مي‌گشتيم و آمپول‌هايشان را کش مي‌رفتيم که در آتش بياندازيم.

یا اینکه یک لامپ سوخته یا مهتابی را با انبردست روی آتش می‌گرفتیم تا خوب داغ شود. بعد می‌آوردیم بیرون و یک قطره ریز آب می‌ریختیم رویش که مثل نارنجک منفجر و چند تکه می‌شد.

یک کار دیگر این بود که یک قرقره خیاطی خالی (آن وقت‌ها قرقرها با الان فرق داشت و پلاستیک سفت بود و دو سر مثل طایر ماشین داشت) را بر می‌داشتیم و یک پستانک (شی فلزی کوچکی که تویش سوراخ بود) چراغ زنبوری را داغ می‌کردیم و در یک سر آن فرو می‌کردیم. بعد یک میخ را که به اندازه دهانه پستانک بود می‌آوردیم و با سیم یا نخ می‌بستیم به بدنه قرقره که نیافتد. پشت قرقره را هم چند پر می‌چسباندیم که به عنوان هدایتگر عمل کند و نگذارد که قرقره وقتی می‌رود روی هوا برعکس شود و جوری عمل کند که قرقره صاف بیاید و بخورد به زمین. بعد توی پستانک را با گوگرد نوک کبریت پر می‌کردیم و میخ را رویش می گذاشیم و فشرده‌اش می‌کردیم. وقتی این ابزار را می‌انداختی روی هوا، به خاطر پرها و وزن قرقره طوری روی هوا قرار می‌گرفت که ته میخ به سمت زمین باشد و پرها به سمت بالا و این وسیله می‌آمد و با شدت به زمین می‌خورد و میخ گوگردها را فشرده کرده و منفجر می‌کرد که باعث صدای ترقه می‌شد. چیدمان پرها، قطر میخ و تناسب آن با دهانه پستانک، گوگرد سر کبریت را خالص کردن که چوب داخل آن نباشد، همه از ظرافت‌های کار بود که بشود صدای بهتری از ترقه استخراج کرد. حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم ترقه‌ها‎‌ی ما آن وقت خودش یک آزمایشگاه فیزیک و شیمی بود.


اینجا پاریس (8) – ناصرالدین شاه و ادیسون در ارتفاع 424 متری
Source:  دل گفته ها
Thursday, 12 January 2017 23:03

خیلی خوشحالم که عادت کرده ام یادداشتهای سفر را در همان شهری که هستم بنویسم. با همه جزئیات و حس و حالی که آن وقت دارد. به محض اینکه از پله هواپیما می آیی پایین و قدم در خاک پاک وطن می گذاری، گویی مغزت ریست می شود و آنقدر درگیر روزمرگی و وعده های عقب افتاده می شوی که کم کم حس و حالت از بین می رود. الان دو هفته است برگشته ام و با خودم عهد کرده بودم که هر طور هست این سه روز آخر سفر را قلمی کنم. اما مگر می شود. حالا می خواهم این عهد را به جای بیاورم. بعد از مدتها آمده ام به غار تنهایی پنجشنبه های اهلی کتابخانه ملی. جایی که می شود لختی از دنیا و بدو بدوهایش در سایه سار آرامش بخش کتاب و کتابخانه به دور بود و برای دلت کیبور فشانی کرد.

*******

دیدار ایفل عصر یکشنبه 28 آذر 1395

بعد از پمپيدو فکر مي کنيم حالا که عصر است و هنوز وقت داريم. ديگر طاقت هم نداريم که ديدار يکي از مهمترين آثار جذاب و ديدني دنيا را عقب بياندازيم. به همين خاطر تصمیم مي گيريم که به سراغ نماد پاريس و يکي از معروفترين ديدني هاي دنيا يعني برج ايفل برويم (البته پربازدیدترین بنای جهان در طول تاریخ هم بوده است). با قطار راهي مي شويم. در ايستگاه که پياده مي شويم و به سمت چپ مي پيچيم، نور زرد رنگي را مي بينيم که از پشت ديوارها به چشم مي آيد. از يک ساختمان که رد مي شويم، برج را با آن نور زرد رنگ شبانه اش مي بينيم. اينجا محوطه اي است که کمي مرتفع تر از برج است و مي شود منظره برج را به صورت کامل ديد. جميعت زيادي اين بالا ايستاده و در حال عکس گرفتن است. برج تا نيمه در مه فرو رفته. به طوري که نورافکنهاي قوي برج که هر شب بر فراز پاريس نورافشاني مي کنند ديده نمي شوند. جلو اين منطقه يک فواران بزرگ هست که آب را تا چندين مترو به جلو پرتاب مي کند. سياه پوستان زيادي هستند که در حال فروش مجسمه هاي ايفل و چراغهاي رنگا رنگ هستند. قيمت همه يکسان است و با هم هيچ فرقي ندارند. یعنی دستفروشها هم اتحادیه دارند و نرخ برایشان مصوب می کند؟ مي شود با آنها چانه زد اما از يک جايي به بعد ديگر کوتاه نمي آيند.

بعد از کلي عکس گرفتن مي رويم به سوي ايفل نازنين و خفته در مه. عظمت برج هز چه نزديک تر مي شويم بيشتر مي شود. از روي رود سن رد مي شويم و فکر مي کنيم که اگر بشود يکي از اين روزها سوار اين کشتي هاي تفريحي و توريستي بشويم چقدر خوب مي شود که متاسفانه در طول بقیه سفر وصال نداد.

بناي فلزي برج از پائين و نزديک واقعا عظيم است. برجي است با حدود 424 متر ارتفاع که زمانی مرتفع ترین برج جهان بوده است. با وجود سردی هوا، از هر طرف که نگاه می کنی دسته های مردم به طرف برج می آیند. هر چند وقت یک بار، رقص نوری روی برج آغاز می شود که زیبایی خاصی به آن می دهد. مطالب در مورد برج زیاد است که می شود آنها را در جاهای دیگر خواند و در اینجا از ذکر آنها خودداری می کنم. فقط تجربیات خودمان را می آورم.

در کناره های خیابان و پارکی که به برج منتهی می شود، درختهای زیبای کریسمس با برف مصنوعی روی آنها دیده می شود که توریستها نوبتی کنار آن می ایستند و عکس می گیرند. جلوی درب ورودی از همان نرده های مارپیچ و لابیرنتی گذاشته اند که پیدا کردن سر و ته آنها سخت است. مثل هر مکان عمومی و دیدنی دیگر پاریس، حتما کیف شما را نگاهی می اندازند و با دستگاهی بدنتان را بازرسی می کنند. وارد محوطه می شویم. بالا را نگاه می کنم و می بینم که درست زیر قوس برج هستم. برج عظیم، رویایی و دیدنی ایفل. یک لحظه با خودم می اندیشم که الان من دارم رویای چند میلیون نفر را تحقق می بخشم. شاید به جرات بتوان گفت که تمامی مردم دنیا آرزو دارند که روزی اینجا باشند. همین زیر قوس فلزی برج ایفل معروف و نازنین. چراغها برج را روشن کرده اما مه سنگینی نیمه بالایی آن را پوشانده است و حسرت می خوریم که چرا نمی توانیم تصویر کاملی از آن را داشته باشیم. فکر می کنیم که اگر شد یک بار دیگر در روشنایی روز بیاییم و برج را ببینیم که البته وصال نمی دهد. چند دوری زیر پل می زنیم و خوب سازه های فلزی و آن دو میلیون و نیم پیچ و مهره و این همه فلز را دید می زنیم. برج را مرحوم گوستاو ایفل ساخته  و نامش را هم از او گرفته است. سه طبقه اصلی دارد که دو طبقه اول پله هم دارند که هر کدام 300 پله دارد و در مجموع 600 پله تا نیم طبقه دوم دارد. البته طبقه فوقانی فقط با آسانسور قابل دسترس است. 9 آسانسور هم تعبیه شده است. قیمت بلیط تا طبقه دوم و بازدید از آنجا 10 یورو و تا انتهای برج 17 یورو است. اگر چه می بینیم که مه غلیظ است و کل برج را طوری فراگرفته که نورافکنهای برج که کل پاریس را نور می اندازد هم نورشان در نمی آید، اما نمی شود تا اینجا بیایی و تا آن بالای بالا نروی. رنگ برج قهوه ای است و هر 7 سال یکبار رنگ می شود که 18 ماه طول می کشد و حدود 60 تن رنگ صرف آن می شود. نوری همه که برای نورپردازی برج استفاده می شود معادل برق مصرفی یک روستا است. آسانسورها مامور دارند که با بیسیم هماهنگی رفت و آمد را انجام می دهند. جالب است که مامورین آسانسور گاه به 5 یا 6 زبان راهنمایی می کنند. آسانسور که حرکت می کند و بالا می رود، می توانیم یواش یواش چشم اندازی از کل پاریس زیبا را ببینیم. اولین چیزی که به چشم می آید، رود سن و قایقهای تفریحی روی آن در قسمت جنوبی است. بعد بنای گنبدی زیبای اینولید در قسمت شمالی دیده می شود که مقبره ناپلئون بناپارت در درون آن است.

در جایی آسانسور می ایستد و مامور با بلندگوی کوچکی اعلام می کند کسانی که بلیط ادامه مسیر را دارند پیاده شده و با آسانسور دیگری ادامه دهند. پیاده می شویم و البته شروع می کنیم به گشتن در دنیایی از شور و هیجان. تا اینجا را با پله هم می شود آمد. 600 پله ناقابل که اگر کسی با پله بیاید فکر می کنم رایگان باشد. دور تا دور نرده و حصار هست که از لای آنها می شود شهر را دید. پاریس از بالا واقعا زیبا و عظیم است. تا چشم کار می کند شهر است و رود سن هم در همه جای آن می چرخد. مه و باران هم ملایم می آید و در بعضی جاها کامل در محاصره مه قرار می گیریم. فروشگاه و رستوران هم اینجا هست اما قیمتها به شدت گرانتر از جاهای دیگر است.

پائین پل که بودیم شنیدیم که صدایی می گفت: "ببین سمیرا من اینجا می ایستم و تو یه جوری بگیر که تا بالای برج بیافته". اینجا در این فروشگاه هم شنیدیم که کسی می گفت: "مهدی نیامد. بهش بگو که اینجا اون چیزی رو که می خواست داره". همین طور در هر جای پاریس که پا می گذاری می توانی صدای رسای زبان پارسی را بشنوی و چقدر در اینگونه مواقع آدم حس عجیبی دارد که یک نفر هم زبان و هم خاک تو صدها کیلومتر دورترها به زبان تو سخن می گوید.

خوب که اینجا را می بینیم، دوباره سوار آسانسور می شویم و راهی طبقه انتهایی برج می شویم. اینبار آسانسور کوچک تر است و فقط ما به اضافه دو پسر و یک دختر که از آمریکا آمده اند هستیم. آسانسور که بالا می رود دورمان را نارنجی و نارنجی تر می بینیم تا جایی که دیگر هیچ جز همان نور نارنجی دیده نمی شود. مه غلیظ کل دور برج را احاطه کرده است. متاسفانه نمی توانیم شهر را ببینیم. البته اینجا فضای آزاد هم در کار نیست. دور تا دور کلاهک برج را شیشه کشیده اند و مسقف هم هست. روی دیوارهای بالایی فهرست و شکل و ارتفاق تمامی برجهای جهان نوشته شده و آنها را با هم مقایسه کرده است. اسم برج میلاد ما با 435 متر هم در این فهرست هست. جناب ایفل ابتکاری به خرج داده و برای خودش یک سوئیت کوچولو در آن بلندی ساخته است. ادیسون که به دیدار ایشان می آید در همین سوئیت از او پذیرایی می کند که ماکت آن را ساخته و آنجا گذاشته اند. جالب است که در همین سوئیت کتابخانه ای نقلی هم داشته است. حالا که دور تا دور ما را مه گرفته و جایی را نمی توانیم ببینیم، بهترین فرصت است که تابلوها و نوشته ها را بخوانیم. در جای جای برج، فهرستی از اتفاقات مرتبط با برج ایفل نصب شده است. از جمله آدمهای معروفی که از برج دیدن کرده اند. ناگفته نماند که مثل بقیه جاهای فرانسه، اینجا هم همه چیز به زبان فرانسه است مگر جایی از دستشان در رفته باشد و کمی انگلیسی قاطی آن کرده باشند. با دیدن جناب مستطاب ناصرالدین شاه با آن سبیلهای چخماقی گل از گلمان می شکفد که یک هموطن صاحب ناممان آمده و از ایفل دیدن کرده است. در این بالای برج انگار دنیای دیگری در جریان است. مردم با چه هیجانی سوراخ سنبه های آن را می بینند. با اینکه فروشگاه اینجا خیلی گران است اما بازهم مردم برای خرید هجوم می برند. معلوم است دیگر. چیزی که از این ارتفاع و از رفیع ترین قسمت پربازدیدترین و معروف ترین ساختمان جهان ابتیاع شود، حتما یادگاری خوبی است.

از برج که می آییم پائین به سمت مخالف قسمتی که آمده ایم می رویم چون از بالا بازارچه نوئل را دیده ایم. مثل همه بازارچه های نوئل دیگر، شور و هیجانی برپا است. در یک قسمت آن با برف مصنوعی جایی برای پاتیناژ و اسکیت درست کرده اند که بچه ها حسابی از آن لذت می برند. با اینکه دوست داریم تا آرامگاه ناپلئون برویم، اما سرمای پرسوز از یک طرف و خستگی یک روز با پیاده روی های طولانی و بازدیدهای پرفراز و نشیب، بر آرزوی دیدار ناپلئون غلبه می کند و از دیدن گنبد اینولید محروم میشویم.

نوشته شده در پنجشنبه، 23 دی 1395. کتابخانه ملی ایران، یک ماه بعد از سفر پاریس


اینجا پاریس (7) – کوازیمودوي عاشق پيشه و اسمرالداي طناز (نتردام، پمپيدو، ايفل)
Source:  دل گفته ها
Thursday, 22 December 2016 16:40

قیافه نه چندان دلپذیر کوازیمودوی اول کارتن با قیافه یک عاشق تمام عیار انتهای آن قابل مقایسه نیست. کسی که برای نجات اسمرالدا دست به هر کاری می زند و عادات دست نخورده زندگیش را به هم می ریزد. گویی از تک تک سردیسهای حیوانات گرفته تا نقاشی ها و مجمسه های با عظمت کلیسا، یک کوازیمودوی محو دیدار دلدار طنازش اسمرالدا آویزان است.

یکشنه است و تقویم 28 آذر 95 را نشان می دهد. صبحها همچنان تا حدود ساعت 8 و نیم صبح در تاریکی به سر می بریم. هر چند که پاریس در تاریکی هم راه خودش را می رود و پاریسی ها گویی عادت دارند که صبح تاریک (8 به بعد) از خانه بزنند بیرون و عصر تاریک (5 به بعد) برگردند خانه. امروز روز کلیسای معروف نتردام است. طبق معمول با قطار مي رويم و در ايستگاهي حوالي نتردام پياده مي شويم. کم کم منطق و سيستم قطارهاي پاريسي دستمان آمده و به راحتي مي توانيم خط ها را تشخيص بدهيم و تعيين کنيم که چطور سوار و چطور پياده شويم و کجا برويم. وقتي بر چيزي سيستم حاکم باشد به راحتي مي شود منطق آن را گرفت و همه جا استفاده کرد. متروي درندش و پت و پهن پاريس هم منطق و سيستم دارد. حتي حالا با گوگل مپ هم راحت مي توانيم خطهاي مترو و ايستگاه ها را پيدا کنيم و سوار و پياده شويم. به طنز مي گويم ديگر شهر در چنگمان است و مي توانيم دفعه بعد به عنوان تور ليدر با خودمان مسافر هم بياوريم.

از ايستگاه که مي آييم بيرون و کمي جلو مي رويم يک بناي بلند و قديمي و پر مجسمه –مثل همه بناهاي تاريخي پاريس را مي بينيم. البته نمي دانيم کجا است و اينجا هم اينترنت نداريم که کنترل کنيم و بدانيم کجا است. تعطيل هم هست. کمي جلوتر يک ساختمان قديمي و تاريخي ديگر هست که محوطه وسيعي جلوي آن است. معلوم است ساختمان دولتي است. چرا که مثل همه ساختمانهاي دولتي پرچمهاي فرانسه و گاها اتحاديه اروپا بر روي آن در اهتزاز است. جلوتر که مي رويم پارچه نوشته اي هست به سه زبان فرانسه و انگليسي و عربي که رويش نوشته محل اسکان پناهندگان اهل حلب. شهري که اين روزها خبر آزاديش رسيده. شهري که من دو هفته تمام در آن زندگي کرده ام و خاطرات دوري را به يادم مي آورد. با طعم حمص، شاورما، کفتاح و .... سوريه اي سال 2001.

به سمت راستمان که مي پيچيم ساختمان به شدت با عظمت و سر به فلک کشيده با برج و بارو را مي بينيم. خيل توريستها در حرکت به آن سو هستند. به ويژه چيني ها که تعدادشان هم کم نيست. البته هر چشم بادامي را که مي بينيم نام چيني بر او مي گذاريم در صورتي که در آن ناحيه و با اين فيزيک صورت ده ها کشور هست اما همه به نام چيني ها تمام مي شود. اينها در جهانگري هم سيستم دارند. معمولا تور ليدر آنها ميکروفون کوچکي دارد که در آن حرف مي زند و توضيح مي دهد و بقيه هم با هدفن و روي گوشي هايشان مي شنوند.

اما قبل از نتردام يک منظره فوق العاده زيباي ديگر ما را به خود مي خواند. رود زيباي سن با آب ملايم و يک دست و پلهاي زيبا و کشتي هاي توريستي زيباتر منظره زنده اي به شهر داده است. کناره هاي رود سن به خاطر وجود آب سوز خيلي سردي دارد اما مگر هيچ سرمايي مي تواند آدم را از ديدن اين همه زيبايي و زندگي در شهر پرهيز دهد. دل کندن از اين رود زنده که زاينده رود واقعي است –نه مثل زاينده رود ما که خشک رودي بيشتر از آن نمانده – سخت است. در اين حوالي اتوبوسهاي دو طبقه اي هم ديده مي شود که طبقه دوم آنها صندلي دارد ولي سقف ندارد. مثل سقف کشتي هاي توريسي که صندلي دارند اما سقف ندارند و طبقه زير آنها مسقف و به شکل ميزهاي کافه ها چيده شده است. اين اتوبوسها به قيمتهاي مختلف توريستها را مي برند و در يک روز همه جاي پاريس را مي گردانند. کف قيمت آنها از 33 يورو شروع مي شود و بسته به سرويسي که مي دهند قيمتها متفاوت مي شود. طرح پاريس در يک نظر بر روي آنها حک شده است.

در ادامه مسير به سمت کليساي نتردام، يعني حد فاصل رود سن و کليسا، مغازه هاي فراواني هست که اجناس و سوغاتي هاي پاريسي مي فروشند. البته به قيمتهاي گران اما همه مغازه ها به يک قيمت و جنسها مشابه.

بالاخره بعد از همه پيش در آمدهاي مسير، به کليسا مي رسيم. برج و باروهاي سياه و تاريخ گرفته و خود سالن کليسا که عظمتي باور نکردني دارد. تمام برجها با ناقوس عظيم آن سراسر مجسمه و طرح و نقش است. جاي جاي بنا پر از سرديسهاي حيوانات مختلف است. يک صف طولاني مي بينيم که بلافاصله مي رويم و ته آن مي ايستيم که زمان را از دست ندهيم. اما اين صف آنقدر طولاني است و رسيدن به دري که بايد از آن وارد بشويم زمان مي برد که کم کم حوصله آدم سر مي رود. آن هم در هواي سرد و يخبندان پاريسي. کمي که اوضاع را برانداز مي کنيم و به نوبت مي رويم و سر و گوشي آب مي دهيم. تازه متوجه مي شويم اين صف طويل براي بالا رفتن به برج کليسا و ديدن پاريس از آن بالا است. برجي که بايد 422 پله آن را بالا رفت. آن هم پله هاي باريک و راهرو خيلي تنگ. وقتي دوري در آن اطراف مي زنيم مي فهميم که در ورودي خود کليسا سمت راست است و براي رفتن به سالن هم صفي آنجا کشيده شده است. به هر حال هر زيبايي را ديدن جوري کشيدن دارد و براي کشف اين قلعه که در حدود سالهاي 1020 ميلادي يعني نزديک هزار سال پيش بنانهاده شده بايد صف و سرما را هم تحمل کرد. آن هم وقتي دو دختر چيني جلويت باشند و يک ريز با آن زبان بي احساس و حمله مانندشان حرف بزنند. يکي از دخترها در لحظاتي که با دختر ديگر حرف نمي زد هم گوشي اش را مي گرفت و صدا ضبط مي کرد و ارسال مي کرد. يعني اينقدر پشتکار در حرف زدن حيرت آور بود و يک ثانيه به فکش استراحت نمي داد. بالاخره بعد از حدود يک ساعت به محل بالا رفتن رسيديم. وسايل را بازرسي کردند و از پله ها رفتيم بالا. دو سه پاگرد که رفتيم جايي بود که بايد بليط مي خريديم و مغازه کوچک يادگاري هاي نتردام و پاريس بود. مجسمه هاي کوازيمودو و اسمرالدا هم بود. ويکتور هوگو به چه زيبايي اين کليسا و اين شخصيتها را در شاهکارش "گوژپشت نتردام" کنار هم قرار داده. در همان پاگرد خيلي ها جا مي زنند و بقيه مسير را نمي آيند. بليط 10 يورويي مي خرم و بالا مي روم. حقيقتا نفس گير است. به ويژه اينکه بايد يک گروه برود پائين و راه باز شود تا گروهي برود بالا. به همين خاطر همه پشت هم راه مي روند و جايي براي ايستادن و استراحت کردن نيست. به يک طبقه که مي رسيم مي توانيم برويم بيرون و پاريس را ببينيم. منظره اي حيرت آور که واقعا مي ارزد هر کسي هر چه دارد بفروشد و برود براي يکبار هم که شده اين منظره را ببيند. پاريس زيبا با منظره رود سن، قايقها و کشتي هاي روي آب، ساختمانها عظيم اطراف، برجهاي مدرن بلند، ساختمانهاي گنبدي و شيرواني و هزاران زيبايي خيره کننده ديگر به همه زحمات و خرجها براي ديدارش مي ارزد. دوباره از پله هايي به مراتب تنگ تر راهي بالاي برج مي شويم. اگر چه مشابه اين برج کليسايي را در مونيخ هم رفته و تجربه کرده بودم اما اين منظره پاريس يک چيز ديگر است. در آخر مسير و انتهاي برج راهروهايي درست کرده و دور آن را حصار توري کشيده اند که بشود همه شهر را ديد و به قول خودشان پانورامايي از شهر داشت و تا دلت بخواهد عکس بگيري. هر چند که هيچ عکس و دوربيني ياراي ثبت آنچه را مي بيني ندارد.

از برج کليسا که پائين مي آييم عضلات پشت پايم گرفته است و ساعت از 1 بعد از ظهر هم گذشته. به همين خاطر راهي اطراف مي شويم تا ناهاري بخوريم و جاني بگيريم. در کوچه پس کوچه هاي پشت کليسا بازارها و کافه ها و مغازه هاي فراواني هست که اغلب شرقي هستند. به نوعي چيني محله به شمار مي آيد. خوراکهاي صدف و خرچنگ و حلزون و ديگر غذاهاي دريايي فراوان يافت مي شود. سوشي و سالومون و تن فيش و .... هم که غذايي پيش پا افتاده به شمار مي رود. اما رستوران مطلوب ما رستورانهاي ترکي و دونرهاي آنها است که بيشتر به ذائقه مان خوش مي آيد.

بعد از ناهار و در سرما دوباره به کليسا بر مي گرديم. اين بار صف ورودي کليسا خيلي خلوت تر شده است و بعد از کمي معطلي وارد خود کليسا مي شويم. سر در ورودي کليسا پز از مجسمه هاي زيبا و ظريف است. چه مجسمه فرشتها و چه پادشاهان و چه حيوانات. 13 مجسمه تمام قد بر سر در کليسا و مجزا وجود دارد که 13 پادشاه قبل از عيسي مسيح را که حکومت داشته اند نشان مي دهد. ستونهاي کليسا به قطر بيش از 3 متر هستند. سقف مرتفع و عظيم است و پر از نقاشي و رنگ و لعاب و تزئينات و مجسمه. شيشه ها همه رنگارنگ و پر از نقاشي هاي زيبا و متنوع هستند. در جاي جاي کليسا مجسمه هاي حواريون و پيشوايان مذهبي به چشم مي خورد. اتاقهاي اعتراف بسياري در اطراف کليسا هست. فضايي به شدت گيرا و متحير کننده. شمعهاي قرمز و زرد فراواني آنجا روشن است و هر کس بخواهد با قيمتهاي مختلف از 1 يورو به بالا مي تواند شمعي روشن کند. دستگاه هايي هست که سکه هاي يادگاري با شکل کليسا ضرب مي کند. صندوق شيشه اي کمک به کليسا هم جالب است. انواع و اقسام پولهاي دنيا از يور و دلار و فرانک و روپيه و ... در آن هست. يک صد توماني ايراني هم در بين همه پولهاي آنجا خودنمايي مي کند.

دل کندن از اين همه زيبايي سخت است. ويکتور هوگو تقصير نداشته که اينقدر اوصاف اين کليساي با عظمت را در رمانش آورده و البته اگر آن شاهکار هوگو نبود معلوم نبود که اين کليسا اينقدر طرفدار داشته باشد. گفته مي شود که سالانه 8 و نيم ميليون نفر از نتردام بازديد مي کنند. بنايي هم هست که سبک معماري گوتيک از روي اين کليسا سرچشمه گرفته و  بخش عظيمي از آن مديون شاهکار ويکتور هوگو است. حتما بايد يادم باشد که يکبار ديگر انيميشن گوژپشت نتردام را ببينم. قطعا اين بار اين کارتن رنگ و بوي ديگري خواهد داشت.

از کليسا که بيرون مي آييم دوباره بر مي گرديم به مسير قبلي. در کنار بازار نوئلي که در محوطه ساختمان پناهندگان سوري برپا است، جمعيتي جمع شده و صداي موسيقي مي آيد. جلو که مي رويم مي بينيم چند جوان هستند که دارند برنامه شوي خياباني اجرا مي کنند. چيزي که در پاريس خيلي رايج است. چند جوان يک بلندگو مي گذارند و موسيقي پخش مي کنند و با آن شو اجرا مي کنند. اينها شامل جواني هستند که بايد حلقه مي چرخد و حرکات خاصي انجام مي دهد. ديگري جواني که رقص برک (برک دنس) زيبايي با موسيقي هماهنگ انجام مي دهد. و ديگري پشتک مي زند، رقص پا مي کند و حرکات هلي کوپتري واقعي اجرا مي کند. دقيقا مانند آنچه در شوهاي تلوزيوني ديده مي شود. دورتر کسي ايستاده و با دو چوب و يک تور مانند و کمي آب و صابون، حباب هاي بزرگ درست مي کند که روي هوا مي چرخند و بچه ها کلي با آنها کيف مي کنند.

صبح روي تابلوي يک چهار راه اسم پمپيدو را ديده ام. پرس و جو مي کنم و نقشه خواني و اين حرفها و مرکز فرهنگي معروف ژرژ پمپيدو را پيدا مي کنيم. پياده تا آنجا کمتر از 10 دقيقه راه است. ساختماني که با تلاش رئيس جمهور وقت فرانسه در دهه 1970 ايجاد شد و به اسم خودش يعني ژرژ پمپيدو نامگذاري شد. بنايي مدرن با لوله و فلز و شيشه که همه لوله هايش بيرون است در بين محله اي به شدت تاريخي و صاحب بناهاي به سبک معماري گوتيک و قديمي.

در سرماي خيلي شديد امروز در صف مي ايستيم و وارد ساختمان مي شويم. داخل آن سينما، تئاتر، موزه هنرهاي مدرن، فروشگاه فرهنگي و در کنارش کتابخانه عمومي پمپيدو واقع است. آنها هيچ کدام به کارمان نمي آيد و يک راست مي رويم سراغ کتابخانه. خروجي کتابخانه در اين محيط قرار دارد اما براي ورود بايد بروي بيرون و از در ديگري بيايي. به جوان نگهبان خروجي مي گوييم که مي خواهيم وارد کتابخانه شويم. مي گويد قاعدتا بايد برويد بيرون و از در ورودي بياييد اما امروز يکشنبه است و من هم خيلي شادم. پس مي توانيد از همين جا وارد شويد. به جان خودش و يکشنبه و کسي که شادش کرده دعا مي کنيم و وارد کتابخانه مي شويم.

مانند همه کتابخانه هاي عمومي، همه جوره آدمي داخل آن هست. پير مردها و پير زنها بخش عمده اي از مشتريان هستند. تقريبا همه جاي کتابخانه کاميپوترهاي زيادي با صندلي هاي راحتي گذاشته شده. هر کسي مي تواند بيايد و از آنجا استفاده کند. بخش فيلم و موزيک و اينترنت مشتري هاي خاص خودش را دارد. افراد مسن چه زن و چه مرد و چه سپيد و په سياه، نشسته اند و هدفن زده و دارند يا فيلم مي بينند يا در اينترنت جستجو مي کنند يا چيزي مي خوانند. صفي هم براي تحويل کتاب و بازگشت آن هست.

صندلي و ميزها به رنگها سبز و زرد آرام هستند. فضاي کتابخانه وسيع است و در بخش نشريات همه جور نشريه اي هست. کتابدارها با خوشرويي جواب مي دهند. بعضي هاشان فقط فرانسه مي دانند و انگليسي نمي توانند حرف بزنند و شما را به کس ديگري حواله مي دهند. به کتابدار جواني مي گويم که چه کتابخانه شلوغي است. آيا هر کسي مي تواند بيايد اينجا؟ مي گويد خيلي از مشتري هاي ما کارتن خوابها و بي خانمانها هستند که از سرما فرار مي کنند و به کتابخانه مي آيند و اينجا مي توانند از خدمات ما استفاده کنند. يک نابينا با سگي گنده توي کتابخانه است و دنبال اطلاعات خودش مي گردد. ديدن اين همه آدمي که پشت ميزها نشسته و يا مي خوانند يا مي بينند آدم را به وجد مي آورد.

بعد از پمپيدو فکر مي کنيم حالا که عصر است و هنوز وقت داريم. ديگر طاقت هم نداريم که ديدار يکي از مهمترين آثار جذاب و ديدني دنيا را عقب بياندازيم. به همين خاطر تصمثم مي گيريم که به سراغ نماد پاريس و يکي از معروفترين ديدني هاي دنيا يعني برج ايفل برويم. سوار قطار مي شويم و راهي مي شويم. در ايستگاه که پياده مي شويم و به سمت چپ مي پيچيم، نور زرد رنگي را مي بينيم که از پشت ديوارها به چشم مي آيد. از يک ساختمان که رد مي شويم، برج را با آن نور زرد رنگ شبانه اش مي بينيم. اينجا محوطه اي است که کمي مرتفع تر از برج است و مي شود منظره برج را به صورت کامل ديد. جميعت زيادي اين بالا ايستاده و در حال عکس گرفتن است. برج تا نيمه در مه فرو رفته. به طوري که نورافکنهاي قوي برج که هر شب بر فراز پاريس نورافشاني مي کنند ديده نمي شوند. جلو اين منطقه يک فواران بزرگ هست که آب را تا چندين مترو به جلو پرتاب مي کند. سياه پوستان زيادي هستند که در حال فروش مجسمه هاي ايفل و چراغهاي رنگا رنگ هستند. قيمت همه يکسان است و با هم هيچ فرقي ندارند. مي شود با آنها چانه زد اما از يک جايي به بعد ديگر کوتاه نمي آيند.

 **********

نوشته شده در هواپيماي ايرفرانس از پاريس به تهران، ساعت 13 به وقت فرانسه و 15.30 به وقت تهران. در حال رد شدن هواپيما از روي کوههاي آلپ. در حالي که هواي بيرون هواپيما 65 درجه زير صفر است و شيشه هاي هواپيما هم از برخورد گرماي موتور با هواي يخبندان و توليد بخار، يخ بسته است. ماجرا ادامه دارد اما لپ تاپم شارژ ندارد. بقيه ديدار ايفل در پست بعدي...


اینجا پاریس (6) – موزه شهر (لوور: دنیا در 200 هزار متر مربع)
Source:  دل گفته ها
Tuesday, 20 December 2016 06:43

تقریبا هر کسی که شنید راهی فرانسه هستیم، اول گفت خوش به حالتان که ایفل را می بینید و بعد هم سفارش کرد که لوور را حتما ببینید. روز شنبه 27 آذر 95 را روز دیدار از موزه لوور اعلام کردیم. با یک خط مترو رفتیم به ایستگاه لور و از مترو بیرون آمدیم. توی میدانی سر در آوردیم که هر طرف آن ساختمانی با عظمت و معماری خیلی قدیمی برافراشته شده بود. طوری که آدم نمی دانست دنبال موزه لوور بگردد یا اینکه خود شهر پاریس یک موزه به تمام معنا است. واقعا هر جای این شهر گسترده و بزرگ را نگاه می کنی یک موزه به شمار می آید و دیدنی ها و گفتنی های بسیار دارد. از در موزه لوور که وارد می شوی، به محوطه وسیعی می رسی که پیرامید (اهرام مصری) شیشه ای معروف لوور در آن قرار دارد. اهرامی با عضمت از فلز و شیشه. صفی نسبتا طولانی برای این فصل جلوی اهرام دیده می شد. البته این صف در مقایسه با فصلهای توریستی چندان صف طویلی نبود اما به هر حال نیم ساعتی در صف ماندیم تا وسایل را بازبینی کنند و مجوز عبور بدهند. الان در تمامی مراکز تاریخی و حتی خرید و دیگر مراکز عمومی، وسایل و کیفها را نگاهی می اندازند و با دستگاه کنترل بدنها را هم بازرسی می کنند.

بلیط موزه به مبلغ هر نفر 15 یورو ابتیاع شد و پرس و جو کردیم که از کجا شروع کنیم. متاسفانه در لوور و در همه جاهای دیگر فرانسه چندان توجهی به استفاده کامل توریستها نشده و همه چیز فرانسوی است و چندان خبری از نوشتن مشخصات آثار به انگلیسی نیست. به همین خاطر بعضی وقتها توی ذوق آدم می خورد. نقشه مفصلی از موزه را به ما دادند اما متاسفانه چندان قابل استفاده نبود. به همین خاطر بر اساس حس خودمان شروع کردیم به گشت و گذار در موزه. از قسمت زیر زمین مانندی شروع کردیم که با آجرسفالهای قدیمی طراحی شده بود و فضایی تاریخی و باستانی ایجاد می کرد. موزه لوور 8 بخش مفصل دارد که شامل تاریخ باستان و شرق و غرب و مجسمه و هنر مدرن و دکوراتیو و نقاشی و ... می شود. یکی دو ساعتی مصر و سایر ملل شرقی را دیدیم. اشیایی باستانی و تاریخی که آدم تعجب می کند چطور این همه شیء اصل را آورده و اینجا نگهداری می کنند. طاقت نیاورده و پرسان پرسان رفتیم سراغ ایران. سرستونهای کله گاوی تخت جمشید گل سرسبد این بخش و موزه بود. ستونی با عظمت با آن قالبهای تراشیده زیبا معرکه بود و چشم هر بیننده ای را خیره می کرد. ما بیشتر از اینکه متعجب از ساخت این اشیا در آن زمانها و امکانات کم باشیم، متحیر از این بودیم که چطور این ها را آورده اند و در لوور نگهداری می کنند.

دیدن لوور یکبار دیگر این خوشحالی را در من برانگیخت. خوشحال از اینکه یک زمانی کسانی آمده اند و چنین اشیاء با ارزشی را برداشته و برده اند. هر چند که خیلی ها ناراحتند و گله می کنند که اینها سرمایه ملی ما است که به بغما رفته است. اما من به دو دلیل خوشحالم. یکی اینکه اینها باعث می شود مردم دنیا با سابقه و دیرینه فرهنگ و تمدنی ما آشنا بشوند و دیگر اینکه، این اشیاء حفظ شده اند. اگر در خود ایران مانده بودند خدا می دانست الان چه سرنوشتی برایشان پیش آمده بود. در لوور حتی تکه و خرده های سفالینه های قدیمی که در ته انبار و کاهدانی هر روستایی فراوان از آنها با قدمت هزارساله پیدا می شود، را نگه داشته و مرتب و تمیز در موزه قرار داده اند.

در هر جای موزه شگفتی های بسیار به چشم می خورد. اما بعد از بخش ایران، دو قسمت موزه خیلی روی من تاثیر گذاشت. یکی قسمت مجسمه ها بود و دیگر قسمت کاخ موزه سلاطین و هنر دکتوراتیو.

در بخش مجسمه ها، شاهکارهای ظریف و دقیق و بسیار زیبایی از مجسمه سازی دیده می شود. در بخش هنر دکوراسیون و طراحی داخلی هم اشیای کاخ ناپلئون و دیگر پادشاهان خیره کننده بود. این همه قالی و نقاشی و ظروف و مبلمان و پرده و تخت و ... فاخر بسیار دیدنی و حیران کننده بود.

دیدار از نسخه اصل تابلوی مونالیزا هم لطف خودش را داشت. هر چند خیلی کوچک است و با خیلی جمعیت نمی شود ظرافتهای آن را خوب دید، اما به هر حال جالب و دیدنی بود. یکبار دیگر این ایده که دو چیز معماری و هنر را سرپا نگه داشته است به ذهنم خطور کرد. آن دو چیز یکی حکومت است و دیگری مذهب. این هر دو باعث شده اند که هنر و معماری شکل و رنگ و بوی دیگری به خود بگیرد.

خلاصه اینکه دیدار از لوور یک روز کامل ما یعنی تا ساعت 18 که موزه تعطیل می شود را به خود اختصاص داد و بازهم جاهای نادیده فراوانی از آن باقی ماند.

بعد از لوور قدم زنان راهی میدان کنکورد شدیم و آن چرخ و فلک عظیم و خاص فرانسوی را از نزدیک دیدیم. بعد هم دور کوتاه دیگری در شانزه لیزه و پرونده توریستی امروز بسته شد.

شب که برگشتیم، خسته و کوفته متوجه شدیم که آب نداریم. دیر وقت بود و همه جا تعطیل بود. همینطور شروع کردم در طول بلوار آراگو (آخاگو) جلو رفتن که آن طرف خیابان دیدم جعبه های میوه جلوی مغازه ای هست (سوپر مارکتها میوه هم دارند. وارد مغازه شدم و "بن سواقی" رد و بدل شد و رفتم سراغ نان و آبها. بعد که برگشتم سمت فروشنده دیدم روی صفحه تلوزیون پشت دخلش یک جمله فارسی نوشته. همینطور با صدای بلند و رو به فروشنده گفتم "پس کوچه های شمرون..."؟ انگار برق از کله آقای فروشنده پریده باشد برگشت و نگاهی کرد و گفت "به به. آره دیگه این فیلمها را از تلوزیون می گیرم. بعد هم گفت که 15 سال پیش بچه اش را فرستاده فرانسه درس بخواند و بعد هم خواسته او برگردد و برنگشته و خودش هم زار و زندگی اش را فروخته آمده اینجا ساکن پاریس و صاحب یک سوپر مارکت شده. ولی خیلی نالان و نگران از زندگی در پاریس. گفتم همه آنهایی که تهران هستند آرزو دارند بیایند پاریس که یکی دو تا ف... آب نکشیده نثار کرد و گفت ما مثل .... از آمدن و زندگی در اینجا پشیمان هستیم و اگر بچه مان مشکل کار و درس نداشت حتما باز می گشتیم. خلاصه اینکه آقا محمود هم وطنمان هر چه کردیم پول آب و نان و نوشابه را بردارد مرام اساسی گذاشت و چیزی قبول نکرد تا ما بازهم شب بعد این همه راه را بکوبیم و به شوق دیدار ایشان رهسپار سوپرمارکتش شویم. 


اینجا پاریس (1) – شهر آرزوها (مونپارناس، شامپ الیزه، طاق پیروزی)
Source:  دل گفته ها
Monday, 19 December 2016 08:08

باستانی پاریزی در کتاب معروف "از پاریز تا پاریس" آنقدر از این شهر دردانه دنیا گفته که هر آدمی یک جای یواشکی قلبش یادداشت کوچکی با رنگ سبز فسفری نوشته با مضمون "پاریس: شهری که باید به آغوشش کشید".

بالاخره موعد مقرر رسید. ما یک ساعت قبل از حرکت بار و بندیل خیلی زیادمان را جمع کردیم و راهی ایستگاه مرکزی قطار نانسی شدیم. دیگر عادت قطارهای فرانسوی دستمان آمده که 20 دقیقه قبل از حرکت روی صفحه مانیتور مشخص می کنند که کدام سکو باید سوار شوید. وقتی ده ها قطار به مقصدهای مختلف وجود داشته باشد باید هم سیستم مناسبی برای آن تدارک ببینند. در ایستگاه سرگرمی های زیادی هست. البته برای اروپائیها و به ویژه فرانسوی ها بهترین سرگرمی نشستن در کافه ها است. چیزی که انگار جزء جدایی ناپذیر زندگیشان شده است. خوشبختانه تقریبا در همه جای شهر می شود اینترنت پیدا کرد از جمله در ایستگاه قطار. به مدت محدودی به اینترنت دسترسی دارید البته از نوع عالی و با کیفیت و سرعت خیلی بالایش. ناگفته نماند که سرعت اینترنت در نانسی خیلی بهتر از هتلهای پاریس بود.

قطار قرار است ساعت 12 و 14 دقیقه حرکت کند (بازهم لطفا به آن یک دقیقه دقت کنید) و ساعت 14 و 2 دقیقه برسد پاریس. یعنی همان مسافت حدود 370 کیلومتری در یک و نیم ساعت. جالبی قضیه این است که واقعا و دقیقا و حقیقتا راس همان ساعت 14 و 2 دقیقه آقای راننده قطار ترمز دستی قطار را می کشد و مسافرها را به سلامت راهی بقیه سفرشان می کند. این دقت را از کجا آورده اند امری است نا مکشوف اما حیرت آور.

توی قطار هم تقریبا در هر صندلی همه امکانات لازم تعبیه شده است. این را این دفعه با همسرم دقت کردیم و شمردیم. میز برای مطالعه و غذا، جای لیوان، چراغ انفرادی هر کس، دسته صندلی تاشو، صندلی جلو و عقب رونده، سطل آشغال در زیر هر صندلی، پریز برق، پرده پنجره، جاپایی و پارچه تقریبا مناسب روی صندلی. به این نتیجه می رسیم که اینها هم همه مشکلات ما را دارند اما گشته اند و برایش راه پیدا کرده اند و وقت، حوصله، پول و دقت گذاشته اند و مشکل را حل کرده اند. مثل خیلی خیلی چیزهای دیگر کشور که همینطوری حل شده است.

قطار سر موعد مقرر می رسد و ما پیاده می شویم و تازهم مشکلات شروع می شود. اما، ظاهرا اینجا کشوری نیست که گره ای ناگشوده بماند. با آنکه با گوگل مپ عزیز مسیر و ایستگاه و ... را درآورده و تقریبا می دانم اما چون از سیستم قطار پاریس سر رشته ای ندارم نمی دانم کدام خط را به کدام سمت باید سوار شویم. خلاصه آفیس دو توقیسم، مشکل را برطرف می کند. در هر ایستگاه اتوبوس و اطلاعاتی به وفور نقشه های جالب پاریس موجود است. چند مدل هم نقشه دارند. یک طرف آن نقشه کل پاریس و طرف دیگر نقشه مترو، تراموا، اتوبوس و مسیرها هست. بلافاصله هم همه راهنماها وقتی سوالی می پرسی یک نقشه بر می دارند و با خودکار روی آن دایره ای می کشند دور جایی که هستی و می گویند کدام خط را سوار شو، کجا خط عوض کن و کجا از ایستگاه خارج شو. همین اتفاق می افتد و ما چمدان ها را بر می داریم و در ازدحام عجیب و غریب ایستگاه قطار برون شهری و متروی پاریس راه می افتیم. خوشخبتانه امروز بلیط قطار رایگان است. به مناسب میمون آلودگی هوا در پاریس قطارها بدون بلیط شده اند که شانس خیلی بزرگی است. چون دو مشکل بود. اول اینکه 1 یورو 90 سنت پول هر بلیط یک طرفه مترو برای یک نفر یعنی مبلغ 7600 تومان (این را روز سوم که بلیطها رایگان نبود کاملا درک کردیم). که با پول دو نفرش راحت می شود در تهران آژانس به دورترین نقاط شهر گرفت. دوم گرفتن بلیط از دستگاه های فروش بلیط در اولش مصیبتی بود. با یک اختلاف با گوگل مپ ایستگاه را پیدا می کنیم و آنجا پیاده می شویم. تلفظ اسامی ایستگاه ها توسط گوینده قطار هم خیلی جالب است و ربطی به آنچه روی ایستگاه نوشته گویی نداارد.

مسحور ساختمانها و معماری و شهرسازی پاریس با کمی پیاده روی به هتل می رسیم. یک هتل کلاسیک پاریسی در خیابان پاسکال که آقای شاکری – دوست تازه یافته جالبمان  که دکتری از فرانسه دارد – برایمان پیدا کرده. طبق رزرواسیون خانم مسنی که انگلیسی کم می داند راهنمایی می کند. وارد که می شویم دلمان بدجوری می گیرد. آخر هتل آپارتمان نانسی با امکانات کامل نسبت به این مانند قصری بود. تازه کلی هم بیشتر از آنجا باید بپردازیم. هر چند شیک و تمیز بود اما کوچک بود و امکانات آشپزی مورد نیاز ما را نداشت. به همین خاطر تا وسایل را گذاشتیم قصد کردیم که برویم اطراف و دوری بزنیم و هتل دیگر را اگر توانستیم و ترجیحا هتل آپارتمان پیدا کنیم.

وقت آمدن دیده بودم که در خیابان روبرو هتلی هست به اسم "علاء الدین". رفتیم سراغش. آقای هتلی خیلی خوشرو و مهربان راهنمایی کرد که اگر هتل آپارتمان می خواهیم برویم مونپارناس. امکانات هتل خودشان هم بد نبود. رفتیم و یک اتاقش را دیدیم. کمی کوچکتر از هتل اسپرانس ما بود اما نسبت ه تفاوت 50 یوروی ارزش جابجایی داشت. قبلا زا هتل خودمان پرسیده بودیم و گفته بودند که می توانیم عوض کنیم.

آقای هتلی نقشه بهمان داد، راهنمایی کرد، در بوکینگ و گوگل مپ مسیرمان را پیدا کرد و برایمان آرزوی موفقیت کرد. مقایسه کنید که با ایران که به مغازه ای بروی و نخواهی خرید کنی و بخواهی که جای بهتری به تو راهنمایی کنند.

خلاصه، راهی مونپارناس معروف شدیم. همانی که رضا قاسمی رمان "بره هایش" را اول به این نام یعنی "دیوانه و برج مونپارناس" نام نهاده و از آنجا خیلی در دلم جا کرده بود.

در مونپارناس معروف آنقدر گرفتار گشتن به همه هتلهای جور وا جور شدیم که اصلا یادمان رفت از خود برج مونپارناس عکس یادگاری بگیریم. هتل آپارتمان خوبی که آقای علاء الدین معرفی کرده بود تو زرد از آب در آمد. اتاقهایش خیلی خوب بود اما شبی 113 یورو می گرفت. بعد از کلی گشتن در مونپارناس، رفتیم سراغ فهرست جاهای دیدنی. قرعه فال بعد از مونپارناس به نام جنا مستطاب "گالری لافایت" زده شده بود. شیک ترین و گرانترین گالری های برند و مد در پاریس و جهان (البته می گویند بعد از خیابان پنجم نیویورک). بهترین لباس و کیف و عطرهای دنیا در این گالری عرضه می شد اما به قیمتی خیلی دلنشین که خدا نصیبتان کند. به همین خاطر و یک هویی تصمیم گرفتیم حالا که شروع سفر کاملا غیر فرهنگی و هنری شکل گرفته بگذار کاملترش کنیم و رفتیم سراغ خیابان "شانزه لیزه" معروف پاریس. البته اسم اصلی آن "شامپ الیزه" است اما ایرانیها اینطوری با تلفظش احساس خودمانی تری می کنند. در ایستگاه فرانکلین روزولت پیاده شدیم و وقتی از پله ایستگاه آمدیم بیرو، دنیایی از رنگ و نور و زندگی شبانه ریخت دور و برمان. تمام خیابان چراغانی بود. احتمالا به خاطر کریسمس بود. چونکه دکه های فروش نوئلی هم در نزدیک میدان کنکورد به چشم می خورد. شامپ الیزه خیابانی است فوق العاده زیبا و زنده که هر بیننده ای را به حیرت وا می دارد. دوری در خیابان که پیاده روهایی دو برابر خیابانهای اصلی ما دارد خیلی چیزها را از مد و هنر و تبلیغات و ... دنیا به آدم می فهماند. اینکه اینجا قلب مد و فروشگاه های جهان است و از تمامی دنیا درون آن هستند که اتفاقا بارها صحبت با زبان فارسی را در آنجا می شنویم.

در انتهای خیابان شامپ الیزه، طاق زیبا و عظیمی می بینیم که به سمت آن جذب می شویم. چون بی مقدمه زده ایم دل شهر اصلا اطلاع کاملی نداریم که این چیست؟ این بنای زیبا به یادبود دلاوریها در جنگ ناپلئون با کشورهای ساخته شده است. یک آتش هم همیشه به یاد سربازهای گمنام جنگ سالها است برپا است. منظره این آتش و گلها و شامپ الیزه واقعا زیبا است. می شود از پله های برج بالا رفت. اما هم بلیطی است و هم ما آنقدر خسته و یخ زده ایم که نای حرکت نداریم. بنابراین بر می گریم و مابقی پاریس را می گذاریم تا روزی دیگر که به کشف این زیبای همیشه بیدار بشتابیم.


اینجا نانسی (5) – لوکزامبورگ - کشوری بند انگشتی
Source:  دل گفته ها
Monday, 19 December 2016 07:12

شب اولی که در اتوبوس به سمت نانسی تابلوی لوکزامبورگ را در جاده دیدم، عزمم را جذم کردم که اگر بشود حتما برویم و لوکزامبورگ را ببینیم. آخر هر چه نباشد برای خودش کشوری است و تجربه رفتن از یک کشور به کشور دیگر هم در نوع خودش جالب بود. ضمن اینکه طاهره خانم پازوکی هم سالهاست در این کشور درس می خواند و زندگی می کند و دائم اسم لوکزامبورگ از این جهت هم خیلی آشنا بود. هر چند سعادت دیدار ایشان را نداشتیم.

روز قبل در هنگام عزیمت به استراسبورگ عکسی از تابلو اعلانات ایستگاه برداشته بودم که زمان حرکت قطار به لوکزامبورگ را 7.20 دقیقه اعلام کرده بود. به همین خاطر امروز (24 آبان 95) زودتر و باتجربه تر خودمان را به ایستگاه رساندیم و بلیط لوکزامبورگ خریدیم. در ایستگاه قطار هم اینترنت رایگان بود که حسابی سرگرممان کرد. قطار که آمد دیدیم بعضی از کوپه هایش دو طبقه است و به طبقه دوم رفتیم که آنجا را هم تجربه کنیم. قطار سر موقع حرکت کرد و ساعت 8.50 دقیقه در لوکزامبورگ پیاده شدیم. در کشوری دیگر اما کاملا شبیه همان مردم و زندگی و معماری فرانسوی. نقشه و راهنماهای زیادی در ایستگاه در مورد لوکزامبورگ بود که اغلب به زبان فرانسه بودند. با راهنمایی گرفتن و نقشه راهی مراکز تاریخی و مرکزی شدیم. میدانی دیدیم و کلیسایی و نگاهی کردیم و رد شدیم و توی کلیسا نرفتیم. بعد همینطور توی کوچه پس کوچه ها و مغازه های برند معروف گشتیم و تصور می کردیم خیلی مانده که برسیم به مرکز تاریخی شهر. نکته جالب این بود که یک پل خیلی عریض و بزرگ در شهر هست که همه ماشینها و مردم از آن رد می شوند و ما در زیر پل دنبال رودخانه می گشتیم. بعد با کمال تعجب دیدیم که این پلی است که رودخانه ای در زیرش نیست و ساختمان و خیابان برای ماشینها در زیر آن است.

یک باره دیدیم یک جایی رسیدیم که در نقشه نمی توانیم پیدایش کنیم و دیدیم که کلا از مراکز مرکزی و تاریخی رد شده ایم و رفتیم به سمت شمال لوکزامبورگ. دوباره برگشتیم و ضمن نگاه و تست شیرینی های بساط فروشنده های کریسمس رفتیم کلیسان کاتدرال. کلیسایی زیبا با شیشه های نقاشی شده رنگارنگ. مثل اینکه قرار بود کنسرتی برگزار شود چون میکروفون زیادی گذاشته بودند. بعد از این کلیسا از درب جنوبی آن خارج شدیم که با کمال تعجب دیدیم جلوی کتابخانه ملی لوکزامبورگ هستیم. بی اختیار وارد شدیم و جوانک خیلی خوشرویی که انگلیسی هم خوب می دانست از ما استقبال کرد و راهنمائیمان کرد. نگهبان گفت که باید کیف و کاپشنهایمان را در بیاوریم و در کمدهای مخصوص بگذاریم. حتی کاپشن را هم تاکید کرد. آنها را در صندوق گذاشیتم و یک دو یوریی هم در آنجا انداختیم. این پول امانی آنجا می ماند تا وقتی که کلید را آوردی و وسایلت را برداشتی پولت را بتوانی پس بگیری.

کتابخانه چندان بزرگ و گسترده نبود. رده بندی دیویی من در آوردی داشت. بالای هر قفسه موضوع و شماره کلی رده را زده بودند. حتی این کار را برای مجله ها هم کرده بودند و بر اساس دیویی تقسیم بندی کرده بودند. اما سیستم قفسه بندیشان خیلی جالب بود. قفسه های کتابخانه که بود در خیلی جاهایش یک ردیف قفسه ریلی اضافه کرده بودند که استفاده از فضا را حداقل دو برابر می کرد. بالای قفسه ها قاب چوبی بود که دو مهتابی کار روش کردن قفسه را بر عهده داشتند. کلید خاموش و روشن هم داشت. قفسه مجلات برای هر مجله یک خانه جدا داشت که اسم مجله را پرینت کرده و زیر کی تلق شفاف گذاشته بودند و مجله هم روی آن قرار می گرفت. جالب بود که مجلات چاپی رشته خودمان را هم به صورت چاپی داشتند. حتی آخرین شماره را و منوط و محدود به محیط دیجیتال نشده بود.

بعد از کتابخانه ملی لوکزامبورگ هم دوباره گشتی در شهر زدیم و جاهای ندیده را سیر و سیاحت کردیم. بعد هم وارد فاز خرید شدیم و ساعت 16.38 (به دقیقه ها دقت کنید) دوباره رهسپار نانسی شدیم.

با توجه به اینکه برنامه بازگشتمان به پاریس دیگر برای جمعه قطعی شده و رزرو هتل هم برای همان روز بود فرصت را غنیمت شمرده و بلیط قطار برگشت به پاریس را هم گرفتیم. خوشبختانه اینبار از همان ایستگاه مرکزی قطار نانسی (گق دو نانسی) قطار بود و دیگر لازم نبود به بیابانهای بین متز و استراسبورگ و نانسی و لوکزامبورگ پناه ببریم.

روز پنجشنبه آخرین روز اعلام شده کنفرانس کولنت بود. شال و کلاه کردم و راه افتادم. طوری تنظیم کردم که ساعت 8 و نیم آنجا باشم. اینجا معمولا آفتاب خیلی دیر طلوع می کند و مثلا هفت و نیم صبح خیلی نصف شب به حساب می آید. تا از هتل آمدم بیرون دیدم تمام شهر پر از مه است و منظره عجیبی پیدا کرده. وقتی هم به محل کنفرانس – که خیلی شمالی تر از هتل است رسیدم دیگر واقعا بیشتر از 5 متر را در مه نمی شد دید.

قرار بود روز آخر کنفرانس جناب مایک ثلوال معروف بیاید. مثل هر روز کنفرانس با تاخیر شروع شد (واقعا این حاج آقا لامیرل آبروی فرانسه را برد با این مدیریت تق و لقش). بالاخره جلسه شروع شد و آقای دونالد روسو – سردبیر مجله ساینتومتریکس – سخنرانی کرد. بعد هم جوانی بود که هی می رفت و می آمد و خیلی هم لاغر و ضعیف بود. ثلوال برای ایرانیها نام شناخته شده ای است ولی عجیب بود که من او را نشناختم. بعد که سخنرانی اش را شروع کرد فهمیدم خودش است. دو سخنرانی اول مجموعا تا ساعت 11 به طول انجامید. چون خیلی از شرکت کننده ها و ارائه دهندگان حضور نداشتند، سخنرانان هر چه دل تنگشان می خواست می توانستند بگویند. پرسش و پاسخ هم پر و پیمان اجرا می شد. رئیس جلسه هم جناب گرانت انگلیسی و خیلی مقرراتی بود.

سخنرانی ثلوال سخنرانی جالبی بود در مورد جایگزینهای بهتر به جای استناد. در همه موارد مصادیقی را می گفتند که بهتر است جایگزین استناد شود. مثل کیفیت خود منبع، بازخوردهای شبکه های اجتماعی و ... اما تاکید زیادی روی مندلی داشتند چرا که استناد را نمی شمارد بلکه می گوید چه کسانی و چقدر منبع یا کتاب شما را خوانده اند. بعد از جلسه هم کمی در مورد ایرانیهایی که دانشجویش بوده اند مثل آقای احسان محمدی و کیوان کوشا صحبت کردیم و همچنین در مورد چگونگی اعتبارسنجی و رتبه بندی کتابها.

نشست بعدی با دو ارائه از هند انجام گرفته و جلسه تمام شد. اختتامیه هم مانند افتتاحیه بدون مراسم یا هدیه دادن یا لوح دادن خاصی بود. خانم کرشمر یک صحبت کوتاه همانجا سرپا انجام داد و تشکر کرد و دیگران هم تشکری کردند و خلاص. گواهی ها را هم خانم پاتریشیا که مدیر اجرایی بود همانجا با دست می نوشت و تحویل می داد. ماشاء الله مجموعه مقالات هم منتشر نشده بود و قرار شد آقای پی کی جین که دبیر سال گذشته بود، در هندوستان تهیه و خبرش را بدهد. پرونده کنفرانس هفدهم کولنت هم در اینجا بسته شد و ما راهی هتل شدیم تا بعد از استراحتی به گشتی دوباره در شهر بپردازیم و آماده رفتن به پاریش شویم.