دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. نخجوان: آه ای جوانی من

    تولد 12 سالگی دلگفته ها بود. نه اینکه یادم رفته باشد. در سفر بودم و گرفتاری‌های ریز و درشت برگزاری یک مراسم ویژه تمام تاب و توان را گرفته بود. نه فقط سفر باشد که در همان سفر هم یک لحظه آرام و قرار نداشتم که تولدانه دلگفته ها را برسانم. حتی یک بعد از ظهر کامل در کافی نت را صرف اینکه کردم که چیزی در خورد قدوم مبارک اهالی دلگفته ها تدارک ببینم. هزار فکر و ایده بود و هست. اما هر چقدر خودم را کشتم و نوشتم و نوشتم، هیچ یک به دلم ننشست. آخر، وقتی به چشمان پر مهر دوستان حلقه دلگفته ها فکر می‌کردم دستانم می‌لرزید که نکند این نوشته آنی نباشد که بعد از 12 سال باید تقدیم حضور این گرامیان شود. به همین خاطر مدتی این مثنوی تاخیر شد. تا اینکه امروز دل به دریا زدم و گفتم هر طور هست باید این یکی قلمی شود. چرا که از سلسله سفرنامه‌های خارجی این سفر و سوریه و بنگلادش جا مانده و باید حتما تکمیل می‌شد و بقیه هم بشود و همین که هنوز هم سفرنامه‌ها مشتری های خاص خودشان را دارند. دوستان خیلی عزیزی پیام تبریک برای تولد دلگفته ها داده‌اند که از همه آن‌ها سپاسگزارم (مثل مراسم ختم شد که می‌گویند متقابلا....). لطف و مهر شماست که این انگشتان را سرپا می‌کند تا چند زخمه ای به تار زندگی و خاطره بزنند، باشد که مقبول طبع دلنشین و زیباپشند شما بیافتند.

    ********************

    در ایام جوانی آدم دست به کارهایی می‌زند که بعدا خودش هم تعجب می‌کند. آن هم اگر یک رفیق همپای اهل سفرهای خوب مثل علی داشته باشی، دیگر نانت توی روغن است. علی همیشه پای رفتن و سفر داشت. بی وابستگی به هیچ کس و هیچ چیز، با سرعت برق و باد راهی می‌شد. آزادی ویژه ای هم داشت و خیلی کسی مزاحم رفتن‌هایش نمی‌شد. اولین سفرهایش به همان همدان بود که صبح راه می‌افتاد و شب هم بر می‌گشت. الان خیلی کار شاقی نیست اما در دهه 60 برای یک پسر بچه ده دوازده ساله خیلی شجاعت به حساب می‌آمد. یادم هست در یکی از سفرها، قرار بود که علی صدقه بدهد. رفتیم و برگشتیم و وقتی از ماشین پیاده شدیم دستش را در جیبش کرد و دید که پول صدقه توی جیبش هست. گفت ای داد، یادم رفته این را بدهم. بعد از چند ثانیه گفت، خب حالا که ما رفتیم و سالم برگشتیم پس دیگر صدقه دادن معنی نمی‌دهد و پول را دوباره گذاشت توی جیبش. یک زمانی هم در همان سن و سال راهنمایی و وقتی که هنوز بساط برگ سبز و جنس آوردن و ارزانی جنس‌های ته لنچی در قشم برپا بود، با چند هم ولایتی دیگر رفته بود قشم. همین سفر قشم خوراک یک بهار و تابستان کامل برای ما را تامین کرده بود از بس با خودش خاطرات قشمانه آورده بود.

    زمانی که من دانشجوی کارشناسی در مشهد بود، تقریبا هر یکی دو ماه یکبار، سر و کله علی پیدا می‌شد و می‌آمد مشهد پیش من. خدای خنده و خاطره و درد دل‌های جوانی بود. یک رفیق جینگ به معنای واقعی کلمه. وقتی می‌آمد کلی اتفاقات و خاطره های شیرین برایمان رقم می‌خورد. فلسفه خیلی جالبی هم داشت. می‌گفت هر کس مرا می‌بیند و می‌فهمد که من از مشهد آمده‌ام، بلافاصله در می‌آید که خوش به آن سعادتت که امام رضا طلبیدت. جواب علی هم این بود که طلبیدنی در کار نیست. دستت را بکن توی جیبت و یک بلیط بخر و برو. اینقدر هم تنبلی خودت را گردن امام رضا و نطلبیدن نیانداز. یک بار هم با علی و مصطفی رفتیم سفر قشم که ماجرای مفصلی داشت و باید واقعا در وقتی مناسب در مورد آن نوشت. سفری که شاید هنوز هم یکی از رکوردهای خنده عمرمان را یدک می‌کشد.

    حالا، اینجور آدم اهل سفری، یک روزی از سفرهای داخلی خسته شد و تصمیم گرفت سفرهای برون مرزی را بیاغازد. آن وقت یعنی بهار 1378 من لیسانس گرفته و سربازی هم رفته بودم و نزدیک نزدیک به سه ماه بود که در مرکز اطلاع رسانی و خدمات علمی جهاد سازندگی کار می‌کردم. کمابیش حقوقی داشتم و اتاقی مجردی در حوالی خیابان خواجه نظام و سه راه ارامنه تهران داشتم که تک مهمانش علی بود و بس. در یکی از سفرهایی که علی پیش من آمده بود اعلامیه ای صادر کرد که بروم و پاسپورتم را بگیرم تا سفرهای برون مرزی را برنامه ریزی کند. بعد از گرفتن پاسپورت، علی پرس و جوهایش را کرده بود و از یکی از همولایتی ها (علی مشهدی مراد) که در مرز جلفا و هادیشهر سربازی می‌گذراند، درآورده بود که می‌شود از هادیشهر به کشوری خارجی رفت. اسم خارج و هیجانی که ایجاد می‌کرد کافی بود تا همه چیز را به هم بریزیم و به هم ببافیم و کوله بار خیلی سبک سفر به دوش در روز شنبه 22 خرداد 1378، راهی کشور دوست و همسایه، یعنی نخجوان بشویم. با قطار خودمان را به تبریز رساندیم و همان کله سحری از آنجا هم راهی جلفا شدیم. بعد از این همه سال چند و چون ماجرا در خاطرم نیست. اما خوب یادم هست که با همه کله شقی که داشتیم و هیجانی که برای دیدن دنیا در ما خروشان بود، بازهم استرس و نگرانی در خود داشتیم. صبح خیلی زود در جلفا بودیم و یکی از اولین چیزهایی که نظرمان را جلب کرد، صبحانه خوردن نخجوانی‌ها بود. توی رستوران‌ها و قهوه خانه‌ها نشسته بودند و بلا استثنا هر کسی که داشت صبحانه می‌خورد، یک یا دو شیشه (آن وقت هنوز نوشابه های شیشه ای بود) نوشابه جلویش بود. برای ما خیلی عجیب بود که چرا اینها با صبحانه‌شان نوشابه می‌خورند. بعد که رفتیم آن طرف مرز دیدیم که قیمت‌های مواد خوراکی و مصرفی در ایران خیلی خیلی ارزان‌تر از نخجوان است. همان نوشابه ای که اینجا به قیمت آن وقت حدود 5 تومان (یعنی 50 ریال) بود، آن طرف مرز به قیمتی بیشتر از 25 تومان فروخته می‌شد. شوروی سابق تازه از هم پاشیده بود و کشورهای خودمختار داشتند نفسی می‌کشیدند و طعم دنیای آزاد و ارتباط با جهانی پشت پرده آهنی را تجربه می‌کردند. به همین خاطر، خیلی از نخجوانی‌ها و باکویی‌ها، برای خرید روزانه حتی سیب زمینی و پیاز می‌آمدند ایران و خیلی وقت‌ها برای کار هم می‌ماندند.

    نخجوان، کشور جالبی است. جمهوری خودمختاری است که زیر نظر آذربایجان و جزئی از آن است اما هیچ مرز مشترکی با آن ندارد. کشور ارمنستان فاصله بین نخجوان و آذربایجان را پر کرده و این دو بخش کشور از هم جدا افتاده‌اند. بعد از خوردن صبحانه در جلفا، رفتیم و خروجی مرزی را پرداخت کردیم. کمی دلار همراهمان داشتیم و فکر می‌کنم کمی هم منات در همان جلفا گرفتیم. نخجوان هم ویزا لازم ندارد و فقط خروجی مرزی را که پرداخت کنی که اگر اشتباه نکنم حدود 30 هزار تومان بود در گمرک نخجوان اجازه اقامت 15 روزه صادر می‌کنند. البته ما اصلا توی این خط‌ها نبودیم. زبان ترکی هم نمی‌دانستیم و آن‌ها هم فارسی نمی‌دانستند یا اینکه حرف نمی‌زدند. مرز ایران و نخجوان رود ارس است که باید از روی پلی فلزی بگذری و در وسط آن یک در بزرگ هست که یک پاشنه‌اش به سمت ایران می‌چرخد و یک پاشنه به سمت نخجوان. از وسط پل وارد خاک نخجوان می‌شوی. من همه‌اش به یاد صمد بهرنگی و ماهی سیاه کوچولو بودم. در آن سوی مرز یکباره همه چیز عوض شد. محلی‌ها به سرعت می‌رفتند و کسی هم زبان ما را نمی‌دانست. از گمرک ایران رد شدیم و در همان صف با آقایی به اسم "نظامعلی" آشنا شدیم. ترکی بلد بود و او هم دفعه اولش بود که به سفری اینچنین می‌آمد. تا بخواهی عجول و سر به هوا بود. فقط هم آمده بود به عشق اینکه مشروبی بنوشد و برگردد. هر طور بود تبدیل شد به لیدر ما. این نظامعلی خان آنقدر عجول بود و پر هیجان و پر حرف، که تا ما خواستیم بجنبیم، ماشینی گرفت و ما را سوار کرد و گفت که کرایه‌اش "اوچ خمینی" می‌شود. آن وقتها به هزار تومنی ایرانی می‌گفتند یک خمینی. سه هزار تومان دادیم و راهی شدیم.

    آب و هوای آنجا هم مثل تبریز ارومیه بود. هوای خنک و حتی صبح‌های سرد اما در طی روز واجد آفتابی نیمه سوزان بود. مناظری که در مسیر می‌دیدیم خیلی عجیب بود. نمادی کامل از کشورهای تازه استقلال یافته که واقعا فقر و عقب ماندگی در آن‌ها موج می‌زد. آسفالی بدون خط کشی بود، علائم راهنمایی و رانندگی در کار نبود. لوله های گاز را از روی زمین برده بودند. به طور کلی، می‌شد فهمید که 70 سال حکومت دیکتاورمابانه سوسیالیستی، هیچ برای این مردم نگذاشته است و حالا بعد از باز شدن مرزها داشتند خودشان را پیدا می‌کردند. نظامعلی با راننده حرف می‌زد و در نقش مترجم چیزهایی را به ما منتقل می‌کرد. اولین جایی که رفتیم، یک هتل مانند به اسم آراز بود که راننده بعد از چند جا رفتن برایمان پیدا کرد. نفری 15 دلار دادیم و اتاقی گرفتیم اما آنجا نماندیم و رفتیم توی شهر که بگردیم. اجناس مصرفی گران بود اما لوازم برقی نسبتا بهتر بود. چون صبح بود، هنوز مغازه‌ها کامل باز نکرده بودند و اغلب کافه‌ها و بارها هم تعطیل بودند تا شب بشود و باز کنند. متاسفانه هیچ نگاه و شناختی نداشتیم که بخواهیم از جاهای تاریخی و دیدنی شهر بازدید کنیم. چون بعدا فهمیدیم که غار اصحاب کهف و خیلی جاهای تاریخی دیگر در این کشورشهر بوده و ما اصلا توی خط و باغش نبودیم. واقعیت این بود که ما آمده بودیم تا از اینجا جنسی بخریم و ببریم در ایران بفروشیم و سود کنیم. اصلا انگیزه و هدف اصلی این بود و عقلمان هم نمی‌رسید که استفاده بیشتری ببریم. مثل سفر قشم که برای بار رفته بودیم و برگشته بودیم اینجا هم همه‌اش متمرکز بودیم روی جنسی که بشود توی تهران یا ایران قیمت مناسبی برایش به دست آورد.

    با همه فقری که در شهر و مدیریت شهری موج می‌زد، بازهم می‌شد زیبایی های طبیعی و گلهای رنگارنگ خانه‌ها کهنه را دید. در جای جای شهر، گلهای متنوعی بود و درختانی با برگهای لاغر اما سرسبز. مردم هم با پوستهای چروکیده در رفت و آمد بودند و خصوصیت همه کشورهای تازه استقلال یافته را داشتند. شادی و سادگی در عین فقر. و البته لا به لای همه این زندگی‌ها، ودکا را که برند و نماد روسیه است نباید از قلم انداخت. فروشگاه‌ها انباشته از اجناس ایرانی بود و مشروباتی که با بسته بندی های زیبا چیده شده بود. ما که شناختی نداشتیم و از اینکه مشروب می‌دیدیم هم متعجب بودیم و هم وحشت زده، چرا که در محیط بسته و کاملا مذهبی ما، به مخیله مان هم خطور نمی‌کرد که هیچ ایرانی به سمت این‌ها برود و از آن‌ها مصرف کند. تا اینکه جناب نظامعلی خان، تمامی تصورات قبلی مان را شکست. رفت و بعد از کلی بالا و پائین رفتن، یک شیشه گرفت و با شادی به سمت ما آمد. ما هم هاج و واج و متوحش از کسی که می‌خواهد نجسی بخورد نگاهش می‌کردیم. وقت ناهار شده بود و ما هم حسابی گرسنه بودیم. با خودمان تن ماهی داشتیم که قرار شد نان بخریم و بخوریم. نان گرد و کوچکی را به قیمت وحشتناکی خریدیم و خرج و غذایمان را از نظامعلی خان جدا کردیم. او هم با نان و تن ماهی شروع کرد به خودسازی. شاید باورتان نشود که تا آن موقع آدم مست شده ای را از نزدیک ندیده بودیم. بعد از ناهار ما که هنوز جنسمان را پیدا نکرده بودیم دوباره راهی بازار شدیم اما نظامعلی تقریبا از دست رفت. همانجا روی چمن‌ها دراز کشید و رفت توی حال خودش. یکی دو باری که دیدیمش، کم کم داشت وضعش خطرناک می‌شد که بالا و پائین می‌رفت و آواز می‌خواند.

    هر طور بود با نوشتن و ماشین حساب به مغازه دارها حالی می‌کردیم که چه می‌خواهیم. بالاخره هم نفری یک دستگاه ویدئوی سامسونگ به قیمت 50 هزار تومان خریدیم. نظامعلی دیوانه وار هی می‌گفت برویم و وقتی دید که ما مشغول هستیم و نمی‌توانیم هم پیاله و هم پای او باشیم خودش راهی شد و رفت. نمی‌دانم چه شد که ما هم اصلا به عقلمان نرسید که می‌توانیم شب را آنجا بمانیم و مثلا فردا برگردیم. ترسی داشتیم از شب مانی در آنجا که تصمیم به برگشت گرفتیم. ویدئو به دست و خسته سوار تاکسی ها شدیم و آمدیم مرز. آنجا هم صف شلوغی بود که کلی از محلی‌ها که رفته بودند نخجوان برای کار بر می‌گشتند. در آنجا کلی هم اطلاعات دادند که چطور می‌شود جنس بیشتری آورد و خانه گرفت و این حرف‌ها. یکی هم یکی دو بسته پارچ آب با خودش آورده بود چون اجناس کریستال هم ارزان‌تر بود و می‌شد در ایران فروخت. در کشمکش و شلوغی خروجی گمرک پارچ‌هایش شکست و دعوایی به پا شد.

    هر طور بود از روی رود ارس گذشتیم و پا به خاک پاک وطن گذاشتیم که حداقل کسی زبانمان را می‌فهمید. نظامعلی را در گمرک ایران دیدیم که دچار دردسر شده بود. آنقدر مشروب خورده بود که به حال خودش نبود و داشتند سیم جیمش می‌کردند. شب شده بود که رسیدیم جلفا و مسافرخانه ای گرفتیم و شب را در آنجا بیتوته کردیم. آسمان آبی و هوای خنک و ماهی در آسمان بود. شب هنگام که از پنجره بیرون را نگاه کردیم، به علی گفتم ما که پول هتل را داده بودیم و می‌توانستیم آنجا بمانیم، چرا برگشتیم؟ به خودش آمد و گفت راست می‌گویی. آنقدر نظامعلی اعصابمان را تراشیده بود با حرافی‌هایش و عجله‌اش، و آنقدر خودمان هم بی تجربه بودیم و البته از شب مانی در یک کشور غریب ترس داشتیم که هم آنجا پول هتل دادیم و هم در جلفا مسافرخانه گرفتیم و شب ماندیم.

    صبح فردا آمدیم تبریز و با اتوبوس راهی تهران شدیم. در ایست بازرسی، ویدئوها دردسر شد و کلی ازمان سوال و جواب کردند که این‌ها چیست و برای چه منظوری است و ما هم گفتیم برای مصرف شخصی و خانگی است و با مدارک خرید موفق شدیم جان سالم به در ببریم. اما در هر ایست و بازرسی که آن وقت هم خیلی زیاد بود باید حساب پس می‌دادیم.

    تهران که رسیدیم فردایش من رفتم سر کار و قرار شد علی ویدئوها را ببرد بازار و آب کند. در بازار کلی ایراد گرفتند که این‌ها دستگاه هایی است که نمونه‌اش در بازار ایران نیست و سفارشی کشورهای آن طرف مرز است. علی هم کلی به دردسر افتاده بود تا آن‌ها را بفروشد. بالاخره به قیمت هر عدد 75 هزار تومان فروخته بود. تلفنی به هم خبر داد –آن وقت موبایل نبود و با تلفن ثابت محل کار تماس می‌گرفت- که با هر بدبختی که بوده ویدئوها را آب کرده و می‌آید پیش من که هم پولم را بدهد و هم ناهار را با من در رستوران مرکز بخورد. من هم خوشحال و خندان از اینکه هم یک سفر خارجی، هر چند کوتاه، رفتیم و هم اینکه 25 هزار تومان کاسب شده‌ایم. قرار گذاشته بودیم که بعد از این سفر به سودمان دست نزنیم و آن را دستمایه سفری بزرگ‌تر کنیم. علی کسی را پیدا کرده بود که می‌رفت و از دوبی جنس می‌آورد. می‌توانستیم با او برویم و هم برای او بار بیاوریم و هم با سرمایه خودمان هم جنسی بیاوریم و کاسبی دو سر سود کنیم.

    منتظر ماندم تا حدود ساعت 12 و نیم تا علی بیاید و ناهار بخوریم. یکهو تلفن رومیزی زنگ زد و علی سراسیمه گفت بدبخت شدیم. پرسیدم چه شده؟ گفت پول‌ها نیست. کاشف به عمل آمد که علی آقای ساده دل، دو بسته پول را گرفته و در آن شلوغی توپخانه، دکمه های پیراهنش را باز کرده و پول‌ها را گذاشته زیر پراهنش و دکمه را بسته و سوار اتوبوس شده تا بیاید ضیافت ناهار پیروزی را با هم برپا کنیم. دزدهای نامرد هم نمی‌دانم در اتوبوس یا جایی دیگر، حاصل این هم خون دل خوردن ما را به چشم به هم زدنی به یغما بردند. و اینگونه بود که کشتی تجارت و کاسبی ما در همان بدو امر به گل نشست و ما ماندیم و حسرت و پولهای به باد رفته و خاطره یک سفر بدون ثمر اما به یادماندنی.

    بدتر از همه این‌ها این بود که علی برگشت شهرستان و قرار شد که برنامه های سفر دیگر را بچینیم و این بار دق و دلی پول‌های دزدیده شده را در بیاوریم. اما هفته بعد خبر رسید که علی آقا همسر اختیار کرد و رفت قاطی مرغ‌ها. ضربه این خبر به مراتب از دزدیده شدن پول‌ها مهلک تر بود. چرا که این پایانی بود بر تمامی آمال و آرزوهای تازه گل کرده جوانی که با این سفر پر هیجان و حسرت ماسیده از تمامی سفرهایی که می‌شد رفت، به انتها رسید.

  2. اعتیاد سفید

    من در زندگی‌ام کلهم اجمعین، یک نخ و نیم سیگار کشیده‌ام. آن‌هم سال‌های خیلی دور. شاید در 8 سالگی که کلاس دوم بودم. ماجرا از این قرار بود که در مجالس ختم آن قدیم، یکی از ابزارآلات پذیرایی از مهمان‌ها همین سیگار بود. شاید برای اینکه غم و اندوه رو بشوره و ببره. سیگارها را مثل میوه و قند و چایی در بشقاب می‌گذاشتند و در جای جای مجلس قرار می‌دادند که ملت دستشون به‌ راحتی بهش برسه. هنوز هم این‌قدر متمدن نشده بودیم که در خانه و فضای بسته سیگار نکشیم. کلاً این سیگار نکشیدن جلوی بچه و در خانه و این سوسول بازی‌ها جدیده. یکی از اقلام پرکاربرد آن زمان‌ها هم زیرسیگاری بود. الآن فکر می‌کنم کلاً نسلش منقرض‌شده یا در حال انقراض باشه. ما که دو قلاده زیرسیگاری توی جهاز را تغییر کاربری داده و خوشبختانه فکر کنم شکستند و دیگر مورد پرسش بچه‌ها هم قرار نمی‌گیریم که این موجودات بی‌هویت چیست‌اند. اگر اشتباه نکنم، در مراسم ختم مادربزرگ پسرعمویم (مادربزرگ مادری والا پدری که با ما مشترک بود) شیطنت ما گل کرد و پسته شلوارهایمان را پر سیگار کردیم. (توضیح حاشیه: شلوارهای مامان دوز قدیمی اکثراً جیب نداشت و ما همان کش بند تنبان را تا می‌زدیم و زیر آن کلی جنس می‌شد قاچاق کرد و حسابی کاربردی بود. بهش پسته شلوار می‌گفتیم. البته یک جاساز دیگر هم داشتیم و آن عبارت بود از گذاشتن پائین پیراهن در شلوار و ریختن کتاب و گردو و چاقو و ... در زیر پیراهن و روی شکم). سیگارها را برداشتیم و فکر می‌کنم با دوچرخه خودمان را به باغ رساندیم. با ترس و لرز توی کف کرتهای باغ خوابیدیم و سیگارها را آتش زدیم. کسانی که سیگار اشنو-ویژه قدیم را دیده و تست کرده باشند یا بویش را استشمام کرده باشند می‌دانند که از چه حرف می‌زنم. توتون ارگانیک و صد در صد نیکوتین خالص که پدر سینه را در می‌آورد. البته سیگارهای پیچشتون (بر وزن وینستون: به سیگاری که دست پیچ بود می‌گفتند) که دیگر آخرین درجه نیکوتین بود. چشمتان روز بد نبیند که یک پک به سیگارها زدیم و دو هزار سرفه به سراغمان آمد. با این حال با پررویی تمام یکی و نصفی سیگار را ول‌دود کردیم و کلی علف و برگ خوردیم که بوی آن برود. هنوز هم آن بوی خامی توتون در کامم هست. اما همان شد که شد. دیگر من سیگاری نکشیدم. خدا را شکر، به قول آقای دکتر افشار، به مزاجمان نساخت و مثل اینکه شامل دعای خیر پدر و مادر شده بودیم که مزاجمان با دود جماعت آخت نشد. تلخ کامی سیگار و البته فرهنگ خانوادگی که خوشبختانه کسی از نزدیکان سیگاری نبود و ترس و ... باعث شد که از این فقره جان سالم به در ببریم. طوری که تا همین الآن‌هم به ویژه در دوران سربازی و دانشجویی با افراد سیگاری زیادی دمخور بوده‌ام اما هیچ گاه نشده که به آن تمایلی داشته باشم. حتی بارها وقتی دوستان دستشان بند بوده، خواسته بودند که سیگار را روشن کنم و روی لبشان بگذارم که این کار را هم نکردم. اصلاً لب زدن به سیگار معادل بود با شکستن اراده و مردانگی.

    به هر حال این مقدمه مفصل را در باب این آوردم که اعتیادی را تجربه نکرده بودم تا اینکه اینترنت و موبایل از راه رسید. چند وقت پیش در حال مطالعه کتاب عالی "کتابفروشی سر نبش" (جنی کولگن به‌تازگی با ترجمه مرجان رضایی) بودم که یکباره هوس کردم که به گوشی‌ام نگاهی بیاندازم. گوشی دور بود و کتاب هم جذاب. همینطور مانده بودم که کتاب را رها کنم تا بروم و گوشی را بیاورم و نگاهی به آن بیاندازم. تا رسیدم به قسمتی از کتاب که خیلی عالی می‌گفت: "همیشه فرصت کتابخواندن را غنیمت بشمارید. آن لوس و ننر و نازک نارنجیِ لعنتی یعنی گوشی را همیشه می‌شود نگاه کرد". به این حال و روز خودم حساس شدم و دیدم واقعاً اگر مدتی مشخص به دور از گوشی باشم، حال و روزم نگران کننده می‌شود. هر چند گوشی واقعاً الآن حکم دفتر کار را برای من دارد و دائم در حال جواب دادن سؤالات یا خواسته‌های دانشجویان یا کارهای حرفه‌ای هستم و در همان کوشی کوچولو کلی مقاله و کتاب می‌خوانم و گاهی ویراستاری و اصلاح و نقد و خیلی کارهای دیگر را انجام می‌دهم. یعنی واقعاً اگر با خودم صادق باشم، درصد کار حرفه‌ای که با گوشی انجام می‌دهم به مراتب بیشتر از وقت گذرانی و تفریح با آن است. با این حال، نگران کننده شده است. برای اینستاگرامم زمان نیم ساعت در روز را گذاشته‌ام که خیلی وقتها به سرعت آلارم تمام شدن نیم ساعته ام را می‌دهد.

    یاد نشستی که به نمایشگاه کتاب 32 ارائه کرده و خوشبختانه برگزار شد افتادم. عنوان نشست بود: "شبکه‌های مجازی: مفید برای کتابخوانی یا مضر". بخشی از صحبتهایم که در خبرگزاری‌ها منتشر شده را چون رمقی نیست که دوباره بنویسیم (می‌خواهم گوشی‌ام را چک کنم) اینجا می‌آورم:

    "زین العابدینی به بیماری‌های شبکه‌های اجتماعی پرداخت و گفت: شبکه‌های اجتماعی با گستره و وسعتی که دارند، در شکل‌دهی رفتار انسان‌ها می‌توانند مؤثر باشند. بنابراین می‌توان از آن به عنوان دروازه‌ای برای فعالیت‌های کتابخانه‌ای استفاده کرد.  اما استفاده از این فضا عوارض و مشکلاتی به همراه دارد؛ افسردگی، فردگرایی و خودشیفتگی مهمترین عوارض آن است.

    وی افزود: یکی از مهمترین مشکلات بروز وابستگی در افراد است. افراد معمولی یه طور متوسط روزانه ۱۱۰ بار گوشی خود را چک می‌کنند. بیماری دیگر در ارتباط با این مسئله موفوبیا نام دارد که در آن فرد در صورت همراه نداشتن گوشی خود دچار استرس می‌شود. بیماری فوبینگ نوع دیگر از بیماری‌ها است که در آن فرد بیش از حد درخود فرو می‌رود و در شبکه‌های اجتماعی به صورت افراطی پرسه می‌زند. افراد دارای این بیماری روزانه بیش از ۵ ساعت از وقت مفید خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. وبولیک از دیگر بیماریهای این حوزه است. یعنی وابستگی و اعتیاد شدید به محیط وب و اینترنت.

    زین العابدینی در پایان گفت: وب گردی و شبکه گردی می‌تواند به معضلی تبدیل شود که بدون هیچ سود و آورده‌ای، افراد وقت زیادی را صرف آن می‌کنند."

    حالا که به رفتار خودم و این مؤلفه‌ها در مورد وابستگی‌های موفوبیایی و فوبینگی نگاه می‌کنم، به هر معتاد به سیگار یا ... می‌رسم، حالش را بهتر درک می‌کنم. این وابستگی شدید و کلنجار برای کنار گذاشتن آن و ناموفق بودن در رهایی از چنبره خفه کننده‌اش، همان اعتیاد است. اما از نوع سفیدی که عوارضی آشکار ندارد اما در بلندمدت و در عمق جان اثرات خودش را به جای خواهد گذاشت. در سال 97، شگردی را برای توصیه به ملت و خودم در راستای مبارزه با این بلای خانمان سوز (چقدر رسانه‌ای و تریبونی شد) طراحی کرده بودم به این قرار: "نمی‌گویم که شبکه‌های اجتماعی را رها کنید و از آنها استفاده نکنید که بسیاری از مزایای آن را از دست می‌دهید. اما با خود قرار بگذارید به همان میزان که در تلگرام و اینستا و ... چرخ می‌زنید به همان مقدار هم کتاب بخوانید. با شعار "30 در مقابل 30". یعنی اگر در روز نیم ساعت در شبکه‌های مجازی هستید به همان مقدار هم کتاب بخوانید. اگر اعتیاد شما آنقدر شدید است که نمی‌توانید از گوشی دلبند و لوس و ننرتان دل بکنید، حتماً کتاب را در کنارش بگذارید. اگر سخت است و وقت کم می‌آورید، مدت زمان در شبکه‌مانی خود را کم کنید". خودم که دارم تا پای جان به این توصیه عمل می‌کنم. شما چطور؟ تجربه و روش و شگردتان را بنویسید.

  3. روزمرگی‌های ده طلوع بهار

    تولدم که تمام می‌شود، یکهو یادم می‌افتد که ای داد و بیداد. بهار دل‌انگیز من در گذر است و دارد تمام می‌شود. آخر میانه بهار هر سال، یعنی اردیبهشت، شدید مشغول نمایشگاه کتاب هستیم و این نمایشگاه یک بهاردزد واقعی است. به همین خاطر، هی بر می‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم که این دو ماه از بهار عزیز را چطور گذراندم. و این می‌شود که در خرداد، خاطره‌بازی و خاطره‌سازی و حسرت روزهای رفته دو چندان می‌شود که بخشی از گذران این فصل عزیز را اینجا می‌آورم تا ببینم ضرر کرده‌ام یا سود برده‌ام. اینها شمه‌ای روزمرگی‌های زندگی است که از لابه لای روزنوشته‌هایم آمده است. می‌دانید که خیلی باکلاس شده‌ام و چندماهی است که شروع کردم به روزنوشته ‌نگاری. اما افسوس که کار سختی است و به ویژه در کامیپوتر نوشتن سخت ترش می‌کند. دفتر و قلم همیشه بالای سر تخت آدم است اما رایانه باز کردن و نشستن و نوشتن وقت و حوصله ای علیحده می‌خواهد. بازهم با هر جان کندنی هست سعی می کنم که بنویسم. زندگی یک عضو هیئت علمی بینوا هیچ وقت خواب و آسایش و آرامش ندارد. هر روز باید بخوانی و بنویسی و کند و کاو علمی کنی. اما اعضای هیئت علمی هم مانند همه آدمهای دیگر روزمرگی هایی دارند که باید در کنار خواندن و نوشتن و کاویدن به نهایت نظم و ترتیب به سرانجام برسانند. جالب است که وقتی همین نوشته های خودت را نگاه می کنی، با آنکه مدت زیادی از آنها نگذشته، باور نمی کنی که این اتفاقات را همین چند وقت پیش زندگی کرده‌ای. خرداد 97 که مطلب "زندگی، چکه چکه" را نوشتم، خیلی‌ها گفتند که مشتاق مطلع شدن از زندگی روزمره دیگران هستند. من خودم هم چنین اشتیاقی دارم. اگر مثبت بین باشیم، واقعا دیدن سبک زندگی و روزمرگی های دیگران آموزنده است.

    • 1/1/98: از آنجا که برگشتیم فربد گفت برویم یک جایی. زهرا و فرزاد نیامدند. من با فربد رفتیم خانه هنرمندان که تعطیل بود. آخر آنجا نمایش‌های خیابانی دارند. اما نه در این سرما و ساعت 8 شب روز عید. زدیم و رفتیم ولیعصر و از سالماطور در میدان ولیعصر ارده سبوس‌دار سیاه خریدیم به قیمت کیلویی 45000 تومان (دو برابر پارسال). اول گفتیم برویم رستوان ایتالیایی و بعد چینی و مصری و گیلکی. بعد هم مضیف. همه بسته بودند. بعد از کلی دنبال رستوران گشتن بالاخره رفتیم سودا و پیتزا قارچ و گوشت خوردیم. توی رستوران به فربد گفتم که برنامه ات برای سال 98 چیه. گفت هیچ. بعد از مدرسه‌اش پرسیدم که کجا می خواهد برود. گفت معلومه، میرم شهید حسینی. فوتسال را هم ادامه میدهم. اما موسیقی را نپذیرفت. می گفت وقت ندارم. فربد با زهرا کمی از کتاب کشتی بمبک فرهاد حسن زاده خواندند. شب نشستم و روز نوشته ها را مرتب و تکمیل کردم. شوخی شوخی از دی ماه نوشته ام. خیلی عالی است. کاری است که سالها می خواسته ام انجام بدهم. آخرین کار امشب این بود که برای ایفلا 2019 آتن در یونان ثبت نام کنم. دعوتنامه را هم آنلاین دریافت کردم. قیمت هر روز شرکت در کنفرانس 180 یورو است که به قیمت حال حاضر یورو می شود روزی 2.700.000 تومان.
    • 2/1/98: خانه بودم و شروع کردم به نوشتن دلگفته ها. نشد که نشد. خیلی غم انگیز و وحشتناک است که نتوانی خودت را جمع کنی و بنویسی. به هر حال نشد که نشد. در گرگان سیل آمده. وحشتناک است. مقاله تحلیل کتابهای سازماندهی اطلاعات که با سعید ملک محمدی است را ویراستاری کردم و به کولنت 2019 دالیان چین فرستادم. امسال سه گزینه آتن، فلورانس و چین را داریم. ببینیم کدام می طلبد. فکر کنم گرنتم حدود 15 م ت بشود. سقف مخارج سفر کنفرانسی هم شده است 15 م ت. که البته نمی شود همه اش را خرج کنفرانس کرد و فقط تا 80 درصد را می شود خرج آن کرد. جواب ایفلا آمد و مقاله مشترک با خانم شکرزاده برای ایفلای آتن پذیرفته شد. این دختر ماه و شاهکار است. جدی، آرام و دقیق. خیلی خوب کار می کند. امیدوارم که آتیه ای خوش داشته باشد. دوچرخه را باد کردم و با دوچرخه رفتم خرید که نوید بهار و تابستان می دهد این کار.
    • 3/1/98: داشتم پیام عید می فرستادم که دیدم واقعا چندتا آدم را می شناسم. کاش می شد همه را لیست کنم. آن وقت که برای سخنرانی در اصفهان مطالعه می کردم پژوهشها نشان داده بود که آدم با 150 نفر ارتباط نزدیک دارد در زندگیش. فکر می کنم مال من خیلی خیلی بیشتر باشد.
    • 4/1/98: وقتی از ساعت سازی بیرون آمدم و خواستم سوار دوچرخه شوم، پایم از لبه جدول در رفت و افتادم توی جدول. رانم خورد به جدول. خوشحال شدم که ساق پایم نخورده والا می شکست. فیلم رهایی از شائوشنگ را می داد که دوباره نشستم و دیدمش. فیلمی معرکه است که شاید تا الان بیش از 5 بار دیده امش. فیلمی که پیامهای متفاوتی دارد. مهمترین دلیل من برای عشق به این فیلم، امید و مثبت نگری عمیقی است که در آن موج می زند. کتاب و کتابخانه وکتابدار هم که دیگر جای خود دارند. داشتم ظرف می شستم که زهرا سینی سبز بزرگ را با خیار آورد که خیار بشوید. گفتم می شویم و در این حیث و بیث بود که سینی با خیار افتاد و با تیزی گوشه خورد روی پایم که درد شدیدی گرفت به حدی که فکر کردم استخوان ریزی از گرده پایم شکسته باشد. پمادی روی آن زدیم و خوابم برد. نمی دانم چه مرگم شده. نوشتن برایم شده عذاب عظما. نمی توانم خودم و افکارم را جمع و جور کنم که دلگفته ها را روزآمد کنم. خیلی سخت و غم انگیز شده این مساله. باید با هر جان کندنی که شده نوشتن را دوباره در خودم زنده کنم. باران هم شروع شده. هواشناسی از روی گوشی خیلی عالی شده. پیش بینی کرده بود که 30 درصد احتمال بارش برای حدود ساعت 7 شب داریم. همین هم شد. کمی از کتاب "انسان خردمند" را خواندم. باید سرعت بیشتری برای خواندن داشته باشم.
    • 5/1/98: هنوز هم نوشتن مانند یک کوه سخت و سنگی است برایم. نمی شود این دلگفته های عزیز را روزآمد کرد. خیلی مسخره است که آدم به چنین حالی دچار می شود. اخبار سیل می آید. علاوه بر گلستان و آق قلا، سیل شیراز هم اضافه شده است. کارهای خانه را در دستور گذاشتم که با این همه مهمان نمی شود زهرا را تنها گذاشت. مهمترین کار امروز نهایی و پاک کردن فولدر date  بود. قدیمها، وقتی که در دانشگاه یا هر جا کار می کردم، یک فولدر به تاریخ آن روز می ساختم و کارها را درون آن می گذاشتم که بعدا سر جای خودشان بگذارم. اما این کار جاگذاری معمولا عقب می افتاد و حجم عظیمی گرفته بود و مال سالهای 94 تا 96 مانده بود. نشستم و همه را صفر کرده و پاک کردم و نفس راحتی کشیدم. الان هر چیزی را همانجا روی فلش انجام می دهم و خلاص. خیلی کارهایم متفاوت شده است. از جمله همین روزنوشته ها که به جای تقویم نگاری به کار می گیریم.
    • 6/1/98: ساعت 5 بیدار شدم و بیخواب شده بودم. به نظرم رسید که در مورد "رژیم اطلاعاتی" بنویسم. در گوشی ایمیلش کردم، مثل جبار باغچه بان، که یادم نرود و دوباره خوابیدم. شش و نیم بیدار شدم. بعد از ورزش و صبحانه راهی دانشگاه علم و صنعت شدیم. کلاسهای المپیاد فرزاد از امروز آغاز شده و تا 11 فروردین هر روز ادامه دارد. ساعت 8 تا 18. خیلی همت دارد خدایی. فرزاد خوب ورزش می کند و خدا را شکر هیکلش رو آمده و عالی است. من هم در تعطیلات ورزش جدی کردم. عضلات سرشانه و سینه و بازویم درد می کند به خاطر شنا رفتن و بارفیکس. کاش بشود فربد را هم راضی کرد که کاری کند. بعد هم همت کردم و دل را به دریا زدم و آمدم کتابخانه ملی. حیف است که وقت به این خوبی حرام شود. رفته بودم بیرون حدود ساعت 10 که قهوه بخورم و غذام رو هم بذارم تو فر کتابخانه ملی که دکتر خسروی را دیدم. ویراستاری 3 فایل ترجمه آر دی ای که رجبی فرستاده بود را شروع کردم. واقعا فکر نمی کردم اینقدر کم کار ببره و من هی عقب انداخته باشم. خیلی سریع و راحت بود. واقعا که بعضی از کارهام از فرط تنبلی و عقب انداختگی اعصابم را به هم می ریزه. کافیه که شروع کنم و پشت قضیه رو بگیرم. نوشتن وبلاگ مثل جان کندن می ماند. چرایش را نمی دانم.
    • 7/1/98: بالاخره با هر جان کندنی که بود دلگفته ها را با موضوع "سالها دل طلب جاه ز ما می فرمود" تمام کردم. تصمیم گرفتم در مورد یادداشت نویسی روزانه بنویسم که بعد پشیمان شدم. تصمیم گرفتم کتابشناسی کتابهای یادداشت روزانه را تهیه کنم. ایمیل به گروه رجبی در مورد کتاب روزها در راه فرستادم و رویا گفت کتاب "تهران، خیابان شیخ هادی" را هم بخوانم. کتاب یادداشتهای علم را از کتابخانه ملی (جلد 5) که در مورد عشق بازی های شاه بود گرفتم که در کتاب "نگاهی به شاه" خیلی به آن اشاره می کند. چند مطلب جالب در آن بود که در استوری اینستاگرام گذاشتم. آقای دکتر زمانی و تیم همراه (معاون کتابخانه ملی قطر) آمده بودند کتابخانه ملی بازدید. سرپایی حال و احوال و صحبتی کردیم. قرار شد برای گلوبال ویژن ایفلا در نمایشگاه کتاب برنامه ای بگذاریم و من برای سرای اهل قلم پیگیری کنم.
    • 8/1/98: بازهم نشستم در اتاق 6 کتابخانه ملی. توی ایمیلها به دیلی ریپورتهای تیر تاریخی 96 رسیدم. ماجرای فردین و این حرفها. خیلی گنج باحالی است که نمی دانستم. تمامی دیلی ریپورتها و روزنوشته‌ها را در آوردم و اصلاح کردم و به عنوان فایلی مستقل در روزنوشته ها گذاشتم. خیلی خوب و عالی و جالب شده است.  یک خاطره از ضبط سال 93 با سحاب پیدا کردم که برای اولین و آخرین بار برق رفت و برنامه ذخیره نشد. خیلی جالب است که بعد از این همه سال باید سحاب که این اتفاق برایمان افتاده بیاید به دانشگاه از بین آن همه مهمان های متنوع کتاب فرهنگ. واقعا دلم برای کتاب فرهنگ تنگ شده. دیروز که یک تکته از کتاب روزها در راه را در استوری گذاشته بودم یک محله بالایی (از اهالی روستایمان) در اینستاگرام بهم پیام داد که کتاب "سایه های گذشته" نوشته رحیم نامور را نداری؟ دنبالش گشتم و از کتابخانه ملی امانت گرفتم. جالب است که کتابی قطور در سال 1359 است که یک تویسرکانی نوشته و تقریبا می شود گفت که تاریخ تویسرکان است. جایی گیر نیامد. (بعدا به آقای تقوی پیام دادم و همان روز پیدا کرد و به عنوان عیدی بعدا بهم داد). کتاب نامه های شاملو به پاشایی با عنوان " تهران، خیابان آشیخ هادی" را هم گرفتم و دیدم. باید اگر شد بخوانم
    • 9/1/98: صبح که آمدم فرزاد را برسانم (دانشگاه علم و صنعت برای کلاسهای المپیاد)، دو دل بودم که کوه بروم یا نه. پوتینم را گذاشتم توی ماشین. وقتی فرزاد پیاده شد و آسمان آبی و هوای عالی را دیدم ناخودآگاه کج کردم به طرف دارآباد. رفتم بالا و از سبزه و آب و هوا استفاده کردم. تا کبودر خان رفتم. آفتاب که در آمد عکسهای قشنگی از طلوع گرفتم. بین کتابخانه ملی و دانشگاه، دانشگاه را انتخاب کردم. آخر خانم سمیرا بهزادی ممکن است ملی بیاید و علاف بشوم. آمدم کتابخانه مرکزی. سرد بود و ساختمان صدا می داد که آدم را دیوانه می کرد. گلها را آب دادم و کمی وب گردی کردم. آنقدر از ساختمان خالی صدا می آمد که نتوانستم بنشیم و آمدم دانشکده. در دانشکده اردوی مطالعاتی بود. شلوغ که جالب است آهنگ هم می گذارند با صدا بلند. آهنگهای مهستی و ...
    • 10/1/98: واقعا این روزها خسته ام و کمبود خواب دارم. مثلا تعطیلات است. خدا به داد فرزاد برسد. بیدار که شدم طبق معمول این روزها یعنی ساعت 6.35 دیدم فرزاد نشسته پشت میز آشپزخانه و دارد تمرین می کند و می نویسد. همچنان دانشکده شلوغ است و دخترهای کنکوری بی خیال حجاب که در جایی دولتی و با این تعداد آقایان عجیب است، درس می‌خوانند. یک فایل پیدا کردم که تویش رفتار و اخلاق آدمها را نوشته ام. یک وقتهایی آدم کارهایی می کند که خودش هم متعجب می شود. حدود 20 نفر را نوشته ام با خواصشان و اینکه از هر کدام چه چیزی یاد گرفته ام. فرزاد را هم نوشتم. پشتکارش حرف ندارد. وقتی کاری را شروع می کند دیگر ولش نمی کند. امروز دربی دارد. بیاد دربی 76 به تاریخ 2 آذر 93. با موبایل گذاشتم که ببینم. قبلا به فربد گفته بودم که خوب است برویم ورزشگاه ولی گفت دربی حال نمی ده. بهتر است که بازی معمولی را برویم.
  4. چنین فیلم‌هایی، هورمون‌های آدم را به هم می‌ریزند

    تمامی طول مسیر پلکان برقی هفت طبقه تا خروجی سکوت است. نه ما و نه هیچ کس دیگری حرف نمی‌زند. تمامی طول مسیر تا ماشین و تمامی طول مسیر توی ماشین تا خانه به سکوتی سنگین می گذرد. جز کلمات ضروری چیزی رد و بدل نمی شود. نه اینکه حرفی نباشد. از بس زیاد است و تَورم تاثیر زیاد بوده که نمی توانی کلمات را صورت بندی کنی و جمله ای بسازی که در خور شان باشد. تمام امیدم به این است که بالش، مرحم خیلی از دردهای بی درمان، بتواند تسکینی بدهد. اما بازهم سکوت و فکر و دَوَران صحنه ها و رژه رفتن کلمات است که امان از وجودت می برد. دائم احساست به جمله بدل می شود و خودش را هوار می کند زیر پلکهایت که نگذارد بسته شود، که نگذارد یک دم آرام بگیری. که نیمه شب وادارت کند رمز لپ تاپ را وارد کنی و دیوانه وار به کلمات رژه رونده توی مغز و جلوی چشمت هجوم بیاوری. و تا اینها سفید صفحه وصلت نکنند، تو خواب آرام نخواهی دید.

    اینها نه مسکرات است و نه مخدرات. اینها چیزی است که بعد از دیدن یک فیلم به آدم هجوم می آورد. اسمش تاثیر است. تاثیر وقتی رخ می دهد که چیزی در عمق جسم و جانت رسوخ کند. آنجا که اختیار از تو می گیرد و مثل عروسکی کوکی، فقط آنطور می کنی که این تاثیر خواسته است.

    مدتها از آخرین باری که سینما رفته ایم می گذرد. آنقدر که حتی دقیق یادم نمی آید کی بوده و در چه شرایطی. اما یادم هست که یکی از آخرین تجربیات سینماییمان فیلم "شهر موشها" بود. مثلا رفته بودیم که بچه ها را ببریم یک فیلم باحال کودکانه ببینند. اما اتفاق جالبش این بود که بعد از گذشت 20 دقیقه از فیلم، بچه ها را دیگر ندیدیم. داشتند یک جایی دنبال هم می کردند و ما نشسته بودیم فیلم عروسکی شهر موشها می دیدیم. فقط به این دلیل که برای ما نوستالژی طلایی و خردکننده "دهه شصت" را داشت.

    موومان دیگر قضیه این است که یک روزی شنیدیم سینما آزادی آتش گرفت و در شعله های سرکش به تلی از خاک بدل شد. تا مدتها وقتی از کنار باقی مانده های سیاه و دودزده آن می گذشتیم حسرت می خوردیم که چرا ما دیگر سینما آزادی نداریم؟ و باز بعد از مدتها که ساختمانی شیک و مد روز از جای آن سیاهی ها و خرابی ها سبز شد، هر وقت از جلوی آن رد می شدیم با خود عهد می کردیم که بالاخره یک روز بیاییم سینما آزادی. اما هیچ وقت وصال نداده بود.

    امشب این وصلت جوش خورد. هر چند قبلش فربد کلی غرغر کرد که چرا خودتان می روید و مرا نمی برید و یک جایی از دلمان جلز و ولزی کرد که حالا او تنها بماند و ما برویم مثلا عشق و حال سینمایی. بعد هم وقتی بعد از یک هفته پر کار و یک روز کامل در نمایشگاه کتاب سی و دوم، سانس ساعت 9.5 شب را برای سینما رفتن انتخاب می کنی، معلوم است که آنقدر در راه خمیازه می کشی که خودت هم خنده ات می گیرد که آیا می توانی فیلم ببینی. آنقدرتر که شروع فیلم بین خمیازه نمی دانم چندم، به شوخی می گویی وقتی تمام شد مرا بیدار کن.

    اما حالا، بعد از یک فیلم دو ساعته و در نیمه های شب، دیگر خواب در چشم ترت می شکند. فیلم "متری شش و نیم" با این اسم نیمه مسخره و پر از علامت سوال شروع می شود. اولین کنجکاوی این است که چه چیزی متری شش و نیم خواهد بود؟ و همین سوال است که با اولین سکانس فیلم تو را با خودش می برد. مثل غریقی که در سیلابی عظیم گرفتار آمده باشد.

    چیزهای زیادی در مورد فیلم نخوانده ام و نخواسته ام تا قبل از اتمام این مطلب هم بخوانم. چرا که خلوص احساس خودم بوده که خواسته در اینجا مکتوب شود و اگر چیزی بخوانم آنها در من حلول خواهند کرد و دیگر مطلب من نخواهد بود. فقط یادم می آید که در شب آخر جشنواره فیلم فجر فراوان اسمش را شنیدم و فکر می کنم جایزه ای به جز یکی نبرد.

    فیلم آدم را می برد تا بدبختی مطلق. تا آنجا که حتی مرزهای خیالت هم نمی تواند چنین صحنه هایی را ترسیم کند. مردمی که در لوله ها زندگی می کنند و از زندگی هیچ ندارند و نمی خواهند الا یک چیز: "مواد". چیزی که برایشان توهم و خیال می آفرینند تا برای لحظاتی فکر کنند همه چیز دارند. روی دیگر سکه فیلم به قول خود ناصر خاکزاد (نوید محمدزاده)، پنت هاوس 500 متری است. یعنی کاخ و کوخ، خاک و افلاک، اوج و حضیض. و فیلم پر است از همه این تناقضهای گاه خنده دار و گاه اشک درآر. هر لحظه فیلم هم یک علامت سوال به رنگی و جنسی روبرویت ظاهر می شود. روابط آدمها، دوستی، همکاری، رفاقت، معرفت و خیلی چیزهای دیگر که می شود گفت به عصاره گیری علم روانشناسی و اخلاق شبیه است. آنقدر آدمها را در موقعیتهای دوگانه و بر سر دوراهی انتخاب و رفتار قرار می دهد که انگشت به دهن می مانی. مثلا ماموری که تا الان با اقتدار تمام داشته متهمین را دستگیر و جابجا می کرده به یک باره در موقعیتی قرار می گیرد که به عنوان متهم و زندانی برود در بین تمامی متهمین بازداشتگاه. یا در جای دیگری با یک اتهام دروغین متهم در دادگاه، مامور درستکار و زحمت کش بشود متهمی که حتی قرار بازداشت برایش صادر شود و دستبند به نرده های دادگاه التماس کند که فیلمهای وزن کردن مواد را به او برسانند. یا در جایی دیگر، متهم اصلی که به قول قاضی بیش از هزار نفر برایش اعتراف کرده اند و بیش از 500 کیلو شیشه جابجا و توزیع کرده، بزند زیر گریه که من دل آدم کشی و بچه کشی ندارم و کار من نیست.

    همانقدر که آدم دلش از معتادین و زندانیها به هم می خورد، همانقدر هم دلش به حال پلیسها و شغل وحشتناک خردکننده ای که دارند می سوزد. کسی که با هزار و یک مساله شخصی در زندگیش درگیر است، حالا باید به امور دیگران رسیدگی، گاه دل بسوزاند و پسرک متهم را به پیتزا دعوت کند و گاه با سقاوت قلب زن و بچه یک متهم مواد فروش در سخت ترین شرایط قرار دهد. آنجا که در سکانس نزدیک آخر فیلم، خلافکاری که باعث و بانی زندان و مرگ ده ها نفر بوده، به شبه پدرخوانده ای مقتدر اما در بند در می آید و در نقش عمو، داداش و دایی خوش قلب و مهربان، ثمره جنگیدن و جان به قمار گذاردن برای رفاه عشیره اش، را در پشتک و مهتاب بالانس برادرزاده می بیند هم نمی تواند دمی بیاساید. چرا که خواهرزاده اش فریاد می زند که راهی برای ارسال مواد به ژاپن یافته که گیر هم نمی افتد. یعنی که خانه از پای بست ویران است.

    این حال، این فوران احساس و این رژه دیوانه وار احساسهای تبلوریافته در واژه ها، که تنها دوای دردش، نوشتن و ماندگار کردن آنهاست، قبلا هم در کار بوده و به سراغم آمده. آنجا که نیمه شب بعد از فیلم "مسیر سبز" در سینما سپیده، مدتها پیاده راه می روی و آنجا که بعد از فیلم "مهر مادری" جوری گوشه های چشمت را پاک می کنی که رفقا نبینند و آنجا که بعد از فیلم "ضیافت" تا مدتها رفقا دوران تحصیل ژه دیوانه وار احساسهای تبلوریافته در واژه ها، که تنها دوای دردش، نوشتن و ماندگار کردن آنهاست، قبلا هم در کار بوده و به سراغم آمده. آنجا که نیمه شب بعد از فیلم "مسیر سبز" در سینما سپیده، مدتها پیاده راه می روی و آنجا که بعد از فیلم "مهر مادری" جوری گوشه های چشمت را پاک می کنی که رفقا نبینند و آنجا که بعد از فیلم "ضیافت" تا مدتها در به در شمار تک تک همکلاسیها هستی که از آنها خبر بگیری و آنجاهای فراوان دیگر.

    وقتی فیلمی بلند خواب از چشمت می رباید و امرانه تو را به روانه کردن احساس به سرانگشتان و کیبرد می کند، یعنی فیلمی بوده خوش ساخت. همان که گفتم "چنین فیلمهای، هورمونهای آدم را به هم می ریزند". آنقدر تو را درگیر خوشان می کنند که ریتم زندگی و تنفس و فکر کردنت به طرزی دیگر رقم می خورد. فیلمی که همه چیزش به قاعده و درست بوده. مثل فسنجان جاافتاده ای که هم همه موادش درست و به حساب بوده و هم دستور و مدت زمان پختش. دیالوگهای روان وقتی بر بازی روانتر این هنرپیشه های نام آشنا و راستِ کار سعید روستایی می نشینند، آن وقت است که یادت می رود نویسنده و کارگردان چنین سمفونی تصویری مسحورکننده ای، فقط 30 سال دارد. اینکه در دومین فیلمش بعد از ابد و یک روز، بهتر ظاهر شده. اینکه تصور غلطی است که فکر کنیم سینمای ایران در غولهایی چون عزت‌الله انتظامی و داود رشیدی و علی نصیریان تمام شده. بلکه هر روز شاهد زایشی جدید از استعداد و هنر و نبوغ در نسلهای جدید هستیم.

    در آخر تنها چیزی که آرام کننده این غلیان وحشی است، شعری زیبا از محمد صالح علای عزیز است که وِرد و سهم اردیبهشتی این روزهای تکرارناشونده است.

    امشب تمام عاشقان را دست به سر کن؛       یک امشبی با من بمان، با من سحرکن؛

    بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را؛       کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن؛

    گل های شمعدانی همه شکل تو هستند؛       رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند؛

    تا طاق ابروی بت من، تا به تا شد؛       دردی کشان، پیمانه هاشان را شکستند؛

    تو میر عشقی، عاشقان بسیار داری؛       پیغمبری، با جان عاشق کار داری؛

    یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر؛       این خانه لبریز تو شد، شیرین بيان، حلواي تر

    امشب تمام عاشقان را دست به سر کن؛       یک امشبی با من بمان، با من سحرکن؛

  5. سال‌ها دل طلب جاه ز ما می‌فرمود

    همیشه وقتی که سال تمام می‌شود آدم احساس می‌کند که زندگی یک پله به جلو خزیده است. باید هم چنین باشد. این ساختار طبیعت و ذات انسانی است. همیشه رو به جلو و پیشرفت و رشد و توسعه؛ اما خیلی وقت‌ها هم هست که آدم فقط می‌بیند که سن شناسنامه ای‌اش یک پله، یک سال جلو رفته. این جور وقت‌هاست که زندگی به کام آدم تلخ می‌شود؛ یعنی هیچ به هیچ.

    تنظیمات روح کمال گرای انسان، طوری طراحی شده که امکان ندارد کسی به سوی حقارت و قهقرا حرکت کند. همه می‌خواهند بهترین باشند و هر روز یک پله رو به جلو بروند؛ اما راه را گم می‌کنند. یکی می‌رود به سمت قدرت و دیگری به سمت دانایی و دیگری به سمت ساده‌ترین راه‌ها که پول درآوردن است که خود دو قسم دارد. یکی پول در آوردن از طریق فکر و برنامه و تجارت و ... که نوع سالمش است و دیگری پول درآوردن از میانبرها که می‌شود دزدی و غارت و جنایت و ...

    می‌گفتم که انسان کمال گرایی ویژه ای دارد که در همه آدم‌های معمولی (نرمال، واقعا چرا ما واژه مناسبی در مقابل نرمال نداریم، معمولی یا عادی نمی‌توانند معنی نرمال را برسانند) موجود است؛ اما در برخی آدمها به طور ویژه ای برجسته و در دیگران صفتی علی السویه است. آنان که این صفت را دریافته و قدرش را می‌دانند و بال و پرش می‌دهند، زمینه مساعدی برای انجام کارهای عالی و بزرگ فراهم می‌آورند. چه بسیار آدمیان هستند که از این موهبت به قدر کفایت و حتی وفور برخوردارند اما آن مقدار جاه طلبی (در معنی مثبت) و کمال طلبی که لازمه حرکت باشد را یا در ذات خود ندارند و یا اگر دارند به خوبی پرورش نیافته و به ثمر ننشسته است.

    پس اگر این مقدمه (به قول منطقیون صغرا) که هر انسانی جاه طلبی دارد و این کبری که کمی جاه طلبی مثبت برای موفقیت انسان لازم است را بپذیریم، می‌توانیم نتیجه بگیریم که همه انسان‌ها کمی جاه طلبی دارند. به همان مقداری که همچون واکسن در بدن انسان عمل می‌کند. چرا که واکسن یعنی میکروب ضعیف شده ای که عمدا وارد بدن می‌شود تا بتواند سیستم ایمنی بدن را به تحرک وا دارد و پادتن لازم برای مقابله با بیماری را تولید کند. این مقدار مناسب و به قاعده از جاه طلبی مثبت و بلندپروازی، باعث می‌شود که انگیزه حرکت در انسان همواره بیدار بوده و هر روز مسیری جدید برای رسیدن به هدفی متعالی در اختیار او قرار دهد.

    برای همین است که باید در ابتدای سال همه جاه طلبی‌های سال را مشخص کنیم. نه فقط برای یکسال که همین سال پیش رو باشد. بلکه، دقیقا مثل یک سازمان پیشرو، باید برای زندگی برنامه ریخت و آینده را بر اساس گذشته شکل داد. برنامه ای که حداقل یک بازه زمانی ده ساله داشته باشد. اینکه معلوم کنیم ده سال دیگر ما کجا خواهیم بود و چه خواهیم کرد؟ اگر الان درباره‌اش فکر نکنیم و طرح و برنامه ای برایش نداشته باشیم، دیر نیست که بدان خواهیم رسید و فقط دریغ و حسرت و پشت دست گزیدن توشه و همراهمان خواهد بود. شاید خیلی‌ها معتقد باشند و بپرسند که فایده‌اش چیست؟ حالا که ما از یک لحظه دیگرمان اطلاع نداریم، چه بیهوده کاری است که بنشینیم و بر توسن خیال به آینده های دور سفر کنیم و طرح و نقشه برایش بریزیم؟ اما باید گفت، همانطور که امسال یعنی 1398، ده سال آینده سال 1388 است، به چشم بر هم زدنی، سال 1408 هم خواهد رسید و ما همچنان هاج و واج، در چنبره گذشت برق آسای زمان خواهیم بود. یک طور دیگر هم می‌توان گفت و استدلال آور که خواهر یا برادر من، شما که اگر بنشینی و طرح و برنامه آینده‌ات را بریزی، آیا کسی یقه‌ات را می‌گیرد که چرا ریختی؟ چرا به آینده فکر کردی؟ در حالی که اگر ندانی به کجا خواهی رفت و خودت مسیر برای خودت تعیین نکنی، همچون تکه چوبی شناور بر روی رودی خروشان خواهی بود که آب به طرف دلش خواست و میل داشت تو را خواهد برد. وانگهی، شرایطی هم برای تخته پاره روی آب پیش می‌آید که دیگر خودش اختیاردار مسیر و حرکتش نخواهد بود و چه بسا که در گردآبی هولناک یا آبشاری سهمگین در غلطیده و نابود شود. زندگی انسانی هم اگر بی مسیر و مقصد و راهبری باشد، دور نیست که هلاکی سخت انتظارش را بکشد. وقتی از هلاک انسانی صحبت می‌کنیم، فقط ساقط شدن از زندگی یا قطع نخاع شدن به معنی هلاک نیست. چه بسیار زندگی هایی که در ذات و کنه خود تباه و هلاک آلوده شده‌اند بی آنکه پوسته ظاهرشان دست بخورد. به مثابه آن آهو یا عقاب تاکسدرمی شده ای که ظاهر آهو و عقاب دارد و از دور زنده می‌نماید، اما در واقع پوستی است پر از کاه بی هیچ زندگی و صدایی. پس اگر خواهان زندگی هستی که عنان و اختیارش در دستان تو باشد و آن را به هر آن کجا که تو می‌پسندی رهنمون باشد، باید صبر پیشه کنی، بر مسندی تکیه کنی، پاره کاغذی طلب کنی و برای خودت بنگاری که نه فقط در این سال که در یک دهه و یا بیشتر از یک دهه آینده، مطلوبت چیست. وانگهی، همین اندیشیدن و نوشتن به تنهایی کفایت نمی‌کند که باید برخاست و پاشنه برکشید و به تیغ اراده و همت و پشتکار، پرده مزورانه دنیای دون پرور درانید و زندگی را به کام کیمیایی نیوش داشت.

  6. تقویم بازی

    سالهای سال است که پنجشنه هایم را به شیوه خاصی می گذرانم. عمدتا شده است حیات خلوت هفته ام. بازهم عمدتا در کتابخانه ها گذشته است. بازهم تر، عمدتا در کتابخانه ملی سر شده است. اول صبح پنجشنبه که کرکره لپ تاپ و کار را بالا می دهم، کارهایی مثل نوشتن کارهایی که باید بکنم و خط کشیدن دور کارهای تمام شده و جمع بندی و برنامه ریزی هفته را می آغازم. یکی دیگر از کارهای مهم و ثابتم، تقویم بازی است. اول تقویم کوچکم را باز می کنم و رویدادهای هفته را از آنجا که ننوشته ام با کلیدواژه هایی می نویسم. شاید بیش از 15 سال است که همیشه در سفر و حضر تقویمهای کوچکی همراهم است که ریز ریز و بامداد هر اتفاقی را که برایم افتاده و مهم بوده و ارزش ثبت دارد در آن می نویسم. مرور این تقویمها دنیایی است برای خودش. یک دنیا کلیدواژه که شاید برای دیگران کمترین معنی داشته باشد اما همان یک کلمه کم رنگ و بیجان با مداد نوشته توی تقویم، برای من هزاران معنی و خاطره و اتفاق را شکل می دهد. وقتی از معنا صحبت می کنیم، دقیقا همین که یک نشانه، بو، رنگ یا کلمه ای کمرنگ، ما را به ببرد به ناکجاآباد خط و خاطره و لبخند یا تلخند. بیشترین نگرانی من از اتفاقات غیرمترقبه زندگی نه برای طلاآلات و اسناد املاک و مستغلات و دارایی های دیگر، که برای این تقویمها است. چندباری خیز برداشته ام که یک گاوصندوق یا سیفتی باکس مختص اینها بخرم. یکی دو بار هم خواسته که اسکن و ماندگارشان کنم. البته تلاش می کنم تا جایی که ممکن است وقتی کشوی دومی دراور اتاق خواب را بیرون می کشم، چشمم به آنها نیافتد یا اگر افتاد آنقدر مقاومت کنم که دستم ناخودآگاه به سویشان نلغزد. زیرا که دست کشیدن به جعبه جای پریزهای برقی که حالا شده خوابگه این تقویمهای نازنین همان و رفتن به هزارتوی خاطره و زمانهای خیلی دور و نزدیک همان. و این یعنی حداقل دو ساعت ناقابل اشک و لبخند و تعجب و افسوس و خرسندی و هر احساس دیگری که بشر فکرش را بکند. گاه به چیزهایی می رسم که مثل روز برایم روشن و شفاف است و گویی همین چند دقیقه پیش رخ داده است. گاه به کلیدواژه ها و نوشته هایی می رسم که مطلقا چیزی از آنها به خاطرم نمی آید. گاهی هم با حسرت به رفتارها و شعور گذشته خودم می نگرم. چه کارهای خوبی می کرده ام و چه حالی داشته ام که الان از آن بی بهره شده ام.

    یکی دیگر از عاداتم که سالها با من است، به همراه داشتن دو تقویم است. اولی تقویم سال جاری است که دو کارکرد مهم دارد. اول اینکه در آن اتفاقات روزمره را به سبک و سیاقی که در بالا گفته شد می نویسم و دیگری پیدا کردن روز و زمان است. تقویم دوم، تقویم سال گذشته است که در آن همه یادداشتهای سال پیش موجود است. به طور معمول و به مانند یک اعتیاد قدیمی، هر وقت تقویم جاری را باز می کنم که در آن بنویسم، سری هم به همان روز و تاریخ در سال گذشته می زنم. می خواهم ببینم سال پیش در همین روز یکی دو روز قبل و بعد از آن من کجا بوده ام و چه می کرده ام. همیشه هم انگشت به دهان و متعجب می مانم. چرا که خیلی از رویدادها را که فکر می کرده ام مربوط به چند روز یا شاید یکی دو هفته پیش است، در آنجا می بینم که در یکسال پیش رخ داده. بر عکس، بسیاری از اتفاقاتی که فکر می کرده ام سالها پیش بوده و خاطره مبهمی از آن در ذهن دارم، می بینم که آنقدر هم دور نبوده و یکسال پیش رخ داده. همینجا عبارت "خیلی دور، خیلی نزدیک" به ذهنم می آید و معنی آن برایم روشنتر و بارزتر می شود. در این تقویم گردی ها، یک کار دیگر هم البته با تقویم سال جاری می کنم. می روم به ماه پیش همین روز و می خوانم که چه نوشته ام و چه کرده ام. همینطور ماه به ماه تا جایی که وقت و حال داشته باشم همان روز را مرور می کنم. بازهم در آنجا این عبارت "خیلی دور، خیلی نزدیک" خودنمایی می کند و به یاد آن تعبیر از نسبیت انیشتین می افتم که نوشته بود: "اگر شما یک ساعت با یک خانم زیبا بگذرانید، فکر می کنید یک دقیقه بوده و اگر یک ساعت با آدمی زشت رو و بدخلق باشید، گویی ده ساعت بر شما گذشته است. نسبیت یعنی این". حالا همین قضیه در مورد تقویم و زمان و اتفاقات به شکلی رخ می دهد. برخی اتفاقات شیرین را گویی همین چند لحظه پیش گذرانده ای و برخی اتفاقات را دلت می خواهد به فراموشی بسپری و در تصوراتت آن را دورتر از آنچه بوده شکل می دهی.

     حالا که صحبت به کارکرد تقویم رسید، لازم به ذکر است که تقویم من، کارکرد دومی که در بالا ذکر کردم –یعنی یافتن زمان و روزها – را تقریبا از دست داده است. چرا که برنامه تقویم را روی موبایلم فعال کرده ام و به سرعت می شود چند سال گذشته و آینده را در آن دید. تازه قابلیتهای دیگری که خیلی هم مهم هستند مثل تبدیل سال شمسی به میلادی و قمری و برعکس را هم با آن انجام داد. علاوه بر همه اینها، دیگر آن صفحه آ4 برنامه های ماهانه ام را که به صورتی چاپی تهیه می کردم و برنامه های کاری و قرارها و ... را در آن مشخص می کردم و همیشه باید همراهم می بود، دیگر بی اثر شده و تقریبا می شود گفت که بیش از ده ماه است دیگر درستش نکرده ام. چون تمامی قرارها و کارها را می توانم در تقویم موبایلی مشخص کرده و از آن استفاده کنم. هر چند، کارکردش به همان دلیلی که کتاب چاپی با کتاب دیجیتال متفاوت است و البته ارجحیت دارد متفاوت است اما سهولت و مزایایش به نوستالژی و خاطره اش می چربد.

    همیشه در تمام زندگیم این پرسش مهم دست از سرم برنداشته که قبلا چه می کرده ام و بعدا چه خواهم کرد؟ چیزی مانند تونل زمان همیشه با من همراه است. مثلا تقویم های گذشته را به این دلیل باز می کنم که ببینم در گذشته چه می کرده ام و در کنار آن هم برایم این موضوع پیش می آید که در آینده چه خواهم کرد. سال پیش، ماه پیش، فصل پیش، 5 سال پیش، 10 سال پیش، در این روز و تاریخ من کجا بوده ام؟ چه می کرده ام؟ اندیشه هایم چه بوده؟ و حالا در همین بازه های زمانی در آینده چه خواهم بود و چه خواهم کرد؟

    تقویمها و نوشته های بی جان و کمرنگ درون آنها، برای من به مثابه فانوس دریایی است که زمان را و خودم را گم نکنم. با حرکت در زمان گذشته و فکر به آینده بتوانم از گذشته هایم برای آینده ام درس بگیرم و آینده ام را هوشمندانه تر شکل داده و پی بریم. البته اگر بتوانم.

  7. جمعش کنید

    آخر سال میلادی که می شود، دلم ضعف می رود برای دیدن انواع و اقسام گزارشها و تحلیلهای سالانه این اجنبی ها. برای منی که همیشه کشته و مرده جمع بندی گذشته و تحلیل و برنامه ریزی آینده ام، این وقت سال، خیلی حس و حال خوبی می دهد. همیشه هم انگشت به دهان می مانم که چطوری این اجنبی های از خدا بیخبر! اینقدر ذهنهای تحلیلی جامع نگر دارند. من هیچ وقت استقرایی اندیش نبوده ام. یعنی خودم این طور فکر می کنم. جانم به لب می آید تا در هرج و مرج راهی را برای رسیدن به مقصود بیابم. خیلی ها را دیده ام تا کاری به آنها ارجاع می شود، همان گام اول شروع می کنند که انجام کورکورانه و از یک جایی پیش می روند. بعد از مدتی سرشان به سنگ می خورد و حالا در به در دنبال راه حل می گردند. همیشه هم یاد این دیالوگ صادق هدایت در نمایشنامه مازیار می افتم که از زبان مازیار، فرمانده طبرستانی می گوید: "تقصیر خودمان است که برای دینشان، فلسفه تراشیدیم". فلسفه تراشی به این قاعده اشاره دارد که کاری انجام گرفته و رفته و بعد از اینکه کارش بیخ پیدا کرده، تازه به این فکر افتاده که ریشه ها و غایتها اصلا چی هست که این کار به اینجا رسیده. مثل این مقایسه ایرانی و ژاپنی که: "ژاپنیها، یک سال فکر می کنند و برای حداقل 5 سال برنامه می ریزند و کار را شروع می کنند، اما ایرانیها، 1 سال کار می کنند و تازه می فهمند که راه را اشتباه رفته ان و شروع می کنند به 5 سال اصلاح و رفع عیب کردن".

     اما من قیاسی اندیش، اول باید همه آن اقلامی را که به کارِ کارم می خورند بشناسم و بعد کنترل کنم که همه چیز دیده شده و به آن اندیشه شده است. حالا که مواد لازم در اختیار است، باید بنشینم به روابط بین این اجزا و اشیاء بیاندیشم که کی به کیه و چی به چیه؟ اول چی باید باشه و به تناسب و فراخور، چه اجزای دیگری در کجا قرار بگیرند و چه رابطه ای با اشیای بالاتر و پائین تر و هم ارز پیدا  می کنند. در درس خواندن هم همینطور بودم. باید هر آنچه را که در جزوه و کتاب بود، به سبک و روش خودم آنالیز می کردم و یک شبه هستان شناسی درست می کردم. بعدا دیدم جزواتی که من حاشیه نویسی کرده بودم یا خلاصه برداری از درسهایم که شکل فلوچارتی داشت و دسته بندی ها در آن خیلی پر اهمیت بود بین دانشجویان ترمهای دیگر دست به دست می شد و چند نفری که بازخورد دادند، اشاره کردند که فقط با این دسته بندی های شما درس را یاد گرفتیم و نمره خوب به چنگ آوردیم.

    سبک من چند اشکال عمده دارد که دو تا از اصلی ترینهایش این است. یکی اینکه خیلی طول می کشد، دوم اینکه با ذهن عجول و از سرواکنی کشور ما سازگاری ندارد. طول کشیدنش به این خاطر است که دو مرحله اساسی دارد. یعنی اینکه اول باید همه اجزاء را شناسایی کرد و در مرحله دیگر روابط و ارتباط بین آنها را مشخص کرد. البته، وقتی این دو مرحله سخت را پشت سر بگذاری، کارت خیلی خیلی راحت تر می شود. چرا که فرمول خیلی ساده ای برای رسیدن به موفقیت همراه با خلاقیت در این بین وجود دارد. با مشخص کردن وضعیت ایده‌آل و تعیین وضع موجود، کافی است فاصله بین این دو یعنی رفع آسیبها و رسیدن به ایده‌آلها را پر کنی. آن وقت است که نتیجه مقبول حاصل می شود. البته که به این سادگی که فقط یک سری کلیشه ها را ارائه کنیم نیست و باید راهکارهای حل مساله و شرایط لازم برای دستیابی به آن را فراهم کنی.

    ناگفته نماند که وقتها خودم هم مجبور می شوم به همان سبک کار راه انداز استقرایی اندیشانه پیش بروم و امور اداری را هر چه سریعتر به سرانجام برسانم بدون توجه به گوشه ها و زاوایای کلی و روابط اساسی و درست بین پدیده ها، اما همیشه از خودم دلخورم که چرا نباید اصول کل نگرانه و گشتالتی که به آن معتقدم را به کار ببندم. چونکه توجه به این جزئیات و گوشه های به نظر پرت افتاده، دقت در چیدمان ستونهای یک بنای مهم است و لاجرم ستون باید قرص و محکم باشد.

    دو نمونه خیلی عالی از کارهای کل نگرانه و در عین حال دقیق خارجی ها که همیشه با آنها حال کرده ام به این شرح است. یکی کتاب "همه مردان شاه" نوشته استفان کینزر با ترجمه رضا بلیغ است که تحلیل و جمع بندی آن از تاریخ و روحیات ایرانیها عالی است. یک جمله می گوید اما هزاران معنی در آن نهفته است.

    دیگری نویسنده ای است که تازه کشفش کرده ام و چهار کتاب فوق العاده دارد که پاسخ خیلی از پرسشهای اساسی بشر در این کتابها نهفته است. نوال نوح هاراری (هراری) نویسنده اهل اسرائیل است که دکتری تاریخ از دانشگاه آکسفورد گرفته. در 4 کتاب که سه کتاب آن تاریخ گذشته، حال و آینده بشر است و یکی دیگر که تاریخ پول را بیان می کند، آنقدر جمع بندی جامع و زیبایی از تاریخ و زندگی بشر دارد که فوق العاده آدم را به وجد می آورد.

    • انسان خردمند : تاریخ مختصر گذشته
    • ۲۱ درس برای قرن ۲۱ 
    • انسان خداگونه : تاریخ مختصر آینده
    • کیش سرمایه‌داری: (تاریخ مختصر پول)

    قبلا هم نوشته ام و گفته ام و حالا دوباره می گویم که اول برای تذکر به خودم باشد. حتما در زندگی برنامه ای داشته باشیم که در آن جمع بندی نقشی اساسی ایفا کند. به ویژه الان که داریم به انتهای سال نزدیک می شویم خوب است که جمع بندی از سالمان داشته باشیم. یکی از دوستان هلندی که او را در دهلی ملاقات کردم و با هم دوست شدیم، آقای پرفسور "کیم والت من" است. در انتهای سال میلادی، یک پیام تبریک سال نو فرستاده بود که یک فایل ضمیمه اش بود. در سه صفحه، جمع بندی خودش از سال 2018 را نوشته بود که خواندن آن خیلی لذت بخش و کیفور کننده بود. امیدوارم که ما هم بتوانیم با جمع بندی هر ساله مان، طرح و برنامه ای برای آینده و سالهای پیش رو بریزیم. پس: جمعش کنید (سال را می گویم).

  8. بی خبرم از تو و من تاب ندارم
    این یک سوتی و اشتباه بوده. اما حیفه که برش دارم. شاید کسی دلش یه جایی جلوی کافه ای بنفش بلرزه...

    این آهنگ رو به زمستون تقدیم می کنم.

    بیاد شیشه های بخار گرفته و نم بارون 

    بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
    از دله من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

    باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقِ من اما گله ای از تو ندارم

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    شعر آهنگ جدید حجت اشرف زاده بی خبر از تو

    جز تو ندارم بخدا یاره عزیزی تا کی از این عاشقه تنها بگریزی
    باز اگر سر به بیابان بگذارم عشقه من اما گله ای از تو ندارم

    از دلِ من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مستو خرابه عطر گیسوی توام عاشقه تاب و گره موی توام
    رفتی و یک روز دلم بند نشد بعد تو این بغض که لبخند نشد

    مرا ببخش که دوستت دارم , مرا ببخش که رفتی و زنده ماندم بی تو

  9. وهم و تعقل

    بعضی موضوعات چنان به آدم می چسبند که دیگر نمی شود از خود جدایشان کرد. مثل پوستی که به تن می چسبد و دیگر از آن رهایی نداری. خواندن هم به من چسبیده، شاید هم من به آن چسبیده ام. حالا می فهمم چرا کتابی که حاصل مصاحبه با "امبرتو اکو" و "ژان کلود کوریر"، شده "از کتاب رهایی نداریم". چون بشر هر کاری که بکند، از این پدیده از ازل خوب اختراع شده رهایی ندارد. هر چند که شکل و شمایل آن تغییر کند. به قول سهراب:

    چه اهمیت دارد

    گاه اگر می رویند

    قارچ های غربت

    همین طور اتفاقی، خواندن شد موضوع دو برنامه در دو روز پشت سر هم. ظهر جمعه 30 آذر 1397، مجموعه "پرده‌سرای گلچین" گردهمایی به مناسبت یلدا ترتیب داده بود و من هم دعوت شدم که قبل از ناهار در هتل بین‌المللی فردوسی، برای کارکنان و مدیران این مجموعه درباره کتابخوانی صحبت کنم. برای خودم خیلی هیجان‌انگیز و جالب بود که یک مجموعه فروشگاهی و تجاری در زمینه پرده و تزئینات داخلی چه دخلی می تواند با کتاب و مطالعه داشته باشد. وقتی در آنجا آقای دکتر عیسی جلالی (آنهایی که فیلم راز را دیده اند ایشان را می شناسند) را هم زیارت کردم که در باب ضرورت خودشناسی در کار صحبت کرد، تازه پی بردم که یک مجموعه تجاری چگونه می تواند موفق شود. وقتی مدیری فهیم و نوطلب و خلاق، در راس مجموعه باشد و تشخیص دهد که کارکنانش وقتی می توانند اثربخش باشند و سود تجارت را تضمین کنند که حال خوب داشته باشند، آن وقت به ترویج کتابخوانی هم اهمیت می دهد.

    اتفاق دوم، دعوت برای حضور در برنامه "صبح با خبر" در "شبکه خبر تلوزیون" بود که آنجا هم باز در مورد مطالعه خواسته بودند صبحت کنم. سالهاست که این موضوع دارد با من می چرخد و با تمام جان و دلم دوستش دارم. آخر چه چیزی می تواند از عنصر آگاهی بخش انسانها یعنی کتاب زیباتر و دلفریب تر باشد؟ به همین خاطر، فکر کردم چه چیزی می تواند در این زمینه برای مخاطبان عام و تشنه آگاهی مفید باشد؟

    موضوعی که این روزها ذهن مرا به خود معطوف داشته، موضوع مهم تفکر است. آدمی وقتی فکر می کند، در واقع با واژه ها فکر می کند. اگر در موضوعی به قدر کافی آگاهی نداشته باشد یعنی اینکه واژه هایی برای فکر کردن ندارد. مثلا اگر ما بدون آگاهی بخواهیم در مورد خوشه سنبله و کهکشانها فکر یا تخیل کنیم و در باب آنها سخن برانیم، با فقر واژگان مواجهیم و چیز زیادی از ما نخواهد تراوید. در حالی که مطالعه در ساده ترین شکل ممکن آن، واژه به ما می آموزد که می توانیم با آن به تفکر بپردازیم.

    همه آدمها به دنبال این هستند که شرایط ایده‌آلی برای خود فراهم بیاورند. این ایده‌آل در سایه تعادل به دست می آید. در علم پزشکی واژه ای هست با عنوان "هموستاز". یعنی تلاش اندامهای مختلف برای ثابت نگه داشتن مواد موجود در بدن. یعنی تعادل بین اندامهای مختلف تا انسان بتواند به زندگی معمول خودش ادامه بدهد. زندگی هم مثل بدن وقتی می تواند به درستی به پیش برود که زندگی هموستازیک فراهم باشد. یعنی اینکه، بین تمامی اجزاء، رفتارها و اقدامات بشر، هماهنگی وجود داشته باشد. این مهم به دست نمی آید مگر اینکه آدمی به همه اکناف و گوشه های زندگی خویش نظر افکند و به صورتی منطقی وضعیت آنها را در حالت تعادل بگرداند. یعنی اینکه نه چیزی زیاده باشد و نه چیزی اندک. لازمه تشخیص، ارزیابی و ادامه زندگی تعادلی یا هموستازیک، داشتن تفکر منطقی است و برای دست یازیدن به تفکر منطقی باید آگاهی وجود داشته باشد. بدین معنا که نسبت به جزئیات زندگی در این کائنات گسترده، حواشی و محیط پیرامونی و وضعیت و حالات خود آگاهی و دانش مناسب و کافی کسب کرده باشد. این دانش از کجا به دست می آید؟ از خواندن و کنکاش در کتابهای خوب. وقتی فردی مطالعه می کند، دارد خودش را مجهز به ابزار و سلاح تعادل می کند و نمی تواند موفق باشد مگر اینکه به قدر کافی شناخت عمیق از طریق خواندن و کتاب به دستی حاصل آورده باشد.

    متاسفانه این مطلب بعد از این همه مدت ناتمام ماند. مطالب دیگری که باید به آن بپردازم و کاملش کنم به شرح زیر است:

    • تفکر تحلیلی
    • تفکر انتقادی
    • تفکر خلاق
    • اطلاعات آلوده و پالوده
    • تخیل و توهم (وهم و خیال)
    • خواندن و خواندن و خواندن
  10. دلم یا مغزم؟

    یک وقتی جلال حیدری‌نژاد درآمد و گفت تا چهل سالگی خیلی کوه‎ها را آدم می تواند جابجا کند و بعد از آن دیگر باید از اندوخته ها بهره برد. نه اینکه کاری نشود کرد، نه. سخت می‌شود. حالا عجیب است که من هم هزار و یک مطلب و سوژه توی ذهنم دارم که هر کدام برای خودش تلالویی خیره کننده می‌تواند داشته باشد، اما عجیب است که وقتی قرار است قلمی شوند انگار تکه سنگی روی دستانم می افتد که نوشتن را حسابی سخت می کند. شاید خیلی کمال گرایی این روزها باعث می شود که چیزی در سطح مخاطبان بنویسم که شانشان زیر سوال نرود. چرا که یک مطلب سطحی و سخیف، می شود مثل سریالهای آبکی صدا و سیما که سراسر توهین به مخاطب است. اما دوباره یاد حرف فروغ و صمیمانه و فاخرانه می افتم و حالا افسار کیبرد را به احساس می سپارم ببینم چه می شود. آخر یک اتفاقی هم از لای یکی از کتابها افتاد که بی ارتباط با این موضوع نیست که سعی می کنم به آن اشارتی داشته باشم.

    این هفته دو کتاب شنیدیم. اولی کازابلانکا بود و دومی بینوایان. اول در مورد بینوایان بگویم که مرتبط با موضوع بالا است. این نسخه ای که شنیدم، تنظیم رادیویی کتاب بینوایان توسط مهدی گلستانی برای برنامه "کتاب شب" رادیو تهران (فکر می کنم) بود که با اجرای دلنشین "بهروز رضوی" پخش شده است. البته من فایلهای آنها را می شنوم و برنامه را از رادیو و زنده نمی شنوم به همین خاطر مطمئن نیستم که رادیو تهران قطعی است یا خیر. به هر حال، در انتهای این برنامه که تقریبا شش قسمت 17 دقیقه ای شده بود، مصاحبه ای با آقای مهدی گلستانی که کارگردان و تنظیم کننده بود داشتند. در آنجا اشاره مفصلی به ارزشها و اهمیت رمانهای کلاسیک داشتند که به عنوان کارگاه نویسندگی هستند و کسی که می خواهد نویسنده شود بهتر است کلاسیکهایی از تولستوی، چخوف، هوگو و ... بخواند. در ارزشهای جناب هوگو گفتند که پرآوازه ترین نویسنده ای است که در دوران حیاتش مورد توجه قرار گرفته است. به گونه ای این اثرگذاری هوگو بالا بوده که باعث شده بسیاری به خاطر سایه سنگین و خیمه وار ویکتور هوگو بر روی ادبیات قرن 19 (بینوایان در سال 1862 منتشر شده است) علم مخالفت با او را بردارند. گفتند که هوگو از بنیانگذاران سبک رمانتیسیسم بوده و از چهره های شاخص آن. نهضت و جنبش رمانتیسیسم در مقابل عقل‌گرایی قبل از خودش شکل گرفته و بر این اصل توجه داشته که احساسات انسانی را باید در همه مسائل دخیل دانست و فقط عقل به تنهایی کافی نیست. به همین خاطر، بینوایان علاوه بر یک رمان سیاسی و تاریخی، بیشتر یک عاشقانه و از سمبلهای رمانتیسیستی به شمار می آید.

    اتفاقا، در 2 آبان امسال در همایش ادبیات کودکان و خواندن شورای کتاب کودک شرکت کردم. یکی از سخنرانان آقای دکتر عبدالرحمن نجل رحیم بود که یک عصب‌شناس متخصص است. ایشان، بیش از 20 سال است که دارد سمینارهای "عصب‌پژوهی" را یک تنه برگزار می کند و خیلی مهمانها و موضوعات جالبی دارد که مثلا هوشنگ ابتهاج، دکتر باطنی، دکتر حسن عشایری و ... در آنجا صحبت کرده اند. ایشان نکته خیلی جالبی گفت. اینکه، ما در ادبیاتمان متافورهای (استعاره هایی) داریم که از بنیاد اشتباه است. یعنی در زمان خودش درست به حساب می آمده اما علم الان دیگر آن را قبول ندارد و کودکان هم که با علم سر و کار دارند اینها را نمی پذیرند و وظیفه ادبیات است که این استعاره های اشتباه را اصلاح کند. یکی از مهمترین اینها، جای احساس و دوست داشتن در قلب (یا همان دل) است که به کل اشتباه است. قلب وظیفه پمپاژ و تنظیم گردش خون در بدن را بر عهده دارد و علم سالهاست ثابت کرده که جای همه احساسات از جمله دوست داشتن در مغز است. اما همه ما هنوز هم فکر می کنیم که با دلمان (قلب) دوست داریم.

    استعاره اشتباه دوم هم تقابل عقل و احساس است. این را هم همگان پذیرفته اند که عشق و احساس فعالیتی غیرعقلی و احساسی است. باور هم داریم که خیلی از رفتارهای ما احساسی است که با عقل و منطق در تضاد است و هر کدام راه جدا و مسیری مستقل دارند که تقریبا همیشه هم با هم در تضاد و جدل هستند. در صورتی که ایشان به عنوان یک متخصص عصب شناسی و روانپزشک و آدمی عالم، معتقد بودند که مسائل زندگی اینگونه نیست که بعضی را جدا کنیم و بگوییم اینها با عقل درست می شود و بعضی دیگر را بریزیم گوشه دیگری و بگوییم اینها هم احساسی هستند. تمامی مسائل زندگی با همکاری و همیاری توامان مغز و احساس پیش می روند و هیچ یک از دیگری جدا نبوده و نمی توانند به ثمره ای درست و اصیل ختم شوند.

    اما در مورد کتاب کازابلانکا. این کتاب از روی فیلمنامه آن تنظیم رادیویی شده بود. فیلمنامه نویسان آن هم چندین نفر بوده اند. این فیلم از نمونه های تاثیر معکوس سینما و کتاب است. چرا که خیلی وقت پیشترها، بسیاری از فیلمهای سینمایی از روی کارهای ادبی بزرگ تهیه می شدند و سینما آبشخوری غنی چون ادبیات کلاسیک داشت. اما به مرور سینما جای خودش را یافته و خیلی وقتها فیلمها تبدیل به کتاب می شوند و خیلی ها بعد از دیدن فیلم به سمت خواندن کتاب تمایل پیدا می کنند. فیلم کازابلانکا، که ساخت آن از نظر مکانی هیچ ربطی به کازابلانکا نداشته، جزء ده عاشقانه برتر سینمای جهان است. کتاب را شنیدم و خوشبختانه دانشجویان در همان سر کلاسی که داشتیم در مورد فیلم حرف می زدیم، نسخه دوبله آن را بهم دادند. قبلا چندباری به زبان اصلی دیده بودم اما خیلی از حرفها را متوجه نشده بودم. دوبله فارسی شخصیت ریک (همفری بوگارت) با صدای مرحوم حسین عرفانی و شخصیت الزا (اینگرید برگمن) با صدای همسر مرحوم عرفانیان یعنی شهلا ناظریان، لذتی دیگر دارد. گاهی اتفاقاتی در کائنات می افتد که تاثیرش بینظیر می شود و معجزه ای را می ماند. مثل همین اتفاقی که برای این فیلم افتاده. خود سازندگان فیلم هم باور نمی کردند که این قدر موفقیت شامل حال این فیلم بشود ولی کازابلانکا تبدیل به یک اسطوره ماندگار شد. منصور ضابطیان در کتاب "چای نعنا" که شرح سفرش به مراکش است رفته و از کافه ریک که البته هیچ صحنه کازابلانکا در آن فیلمبرداری نشده دیدن کرده و مفصل در مورد آن نوشته است.

    روز 30 مهرماه رفتم اصفهان. "همایش سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی" برای دومین سال قرار است برگزار شود و من هم جزء هیئت علمی آن هستم و در کنار این همایش، برنامه های استانی تدارک دیده اند. قرعه فال اصفهانش به نام بنده افتاد. دوباره رفتیم در مهمانسرای هنرستان

    موضوع همایش "سواد رسانه‌ای و اطلاعاتی و خانواده" بود. من سخنرانی با عنوان "مغز اجتماعی و تنهایی رسانه‌ای" داشتم که در اینجا گزارش کامل آن آمده است. کلیپ خوبی هم از آن در آپارات گذاشته اند. محتوای اصلی صحبتم روی تئوری مغز اجتماعی بود که در پاسخ به این پرسش که چرا مغز انسان بزرگتر از سایر جانداران شده، پاسخ اجتماعی شدن را می دهد. در حالی که رسانه های مختلف علی رغم مغز اجتماعی ما، باعث تنهایی‌مان شده اند. خود این موضوع به کنار که خیلی روی آن کار و مطالعه کردم و چون می دانستم اصفهان شهر جدی است و از همه اقشار از جمله معلمان درس "رسانه" در دبیرستان در آن شرکت دارند، حسابی خودم را آماده کرده بودم. اما مهمترین چیزی که همه لذت برده و از آن تعریف کردند، شیوه ارائه من بود. در ابتدای هماهنگی با مسئول سالن، ایشان گفتند که پاورپوینت دارید و میکروفن ثابت می‌خواهید؟ که همانجا به نظرم رسید اگر امکان دیگری باشد من خیلی خوشحال می شوم. یک میکروفن بیسیم اچ اف به من دادند و گفتند می توانید استفاده کنید. من هم به جای اینکه یکجا بایستم و باعث چرت ملت بشوم، میکروفن را زدم و گفتم که من معلمم و نمی توانم یکجا بایستم و به نوعی از مشاییون هستم و باید راه بروم تا موتور کلامم روشن شود. خلاصه، نزدیک به یک ساعت صحبت کردم و آنطور که از چهره حضار و بعد از ارتباط و بازخوردها فهمیدم خیلی تاثیرگذار بود. یک نفر آمد و گفت که یاد سمینارهای به سبک "تد" افتادم. پرانرژی و محتوادار و اثربخش. (گویی خیلی جوگیر شدم و حسابی از خودم تعریف کردم اما اشکال ندارد چون هدف آموزشی از آن دارم). با خودم فکر کردم که چرا ما خودمان را اسیر کلیشه ها می کنیم. کجای دنیا نوشته که حتما سخنران باید بیاید و عصاقورت داده یکجا بایستد و ملت هم چرت بزنند و وقت تلف شود و بروند. این همه تریبون ما داشته و داریم اما چرا به روشی نو از آن استفاده نمی کنیم و روی اثرگذاری که هدف اصلی است متمرکز نمی شویم؟ باید هم روی محتوا و هم روی روش حسابی کار کنیم و شیوه ای را برگزینیم که بیشترین اثر را داشته باشد.

    اتفاقا بر این اساس، چندسال پیش کارگاهی را طراحی کردم که ابتکار جالبی بود و واقعا به آن فکر کرده بودم. با خودم فکر کرده بودم که من خودم اگر کسی برایم حرف بزند حداکثر ده دقیقه تمرکز واقعی دارم و بیشتر از آن بشود یا خوابم می برد یا علاقه ام به موضوع را به کل از دست می دهم. حتما بقیه مردم هم همین گونه هستند. تا اینجا آسیب بود و بعد راه حل را یافتم. با خودم فکر کردم که اگر ملت فیلم جذاب ببینند ممکن نیست بی علاقه شوند. به همین خاطر، کارگاه را با فیلمهای جذاب و ناب از فناوری های نوین اطلاعاتی درست کردم (آن وقت این قدر تلگرام و شبکه های اجتماعی رایج نبود که همه بتوانند اینقدر کلیپ جذاب ببینند و به اشتراک بگذارند). کارگاه موضوع بندی و زمان داشت و هر فیلم بر اساس هدفی تهیه شده بود و در خلال فیلمها با ملت صحبت می کردم و فلسفه و کاربرد را با هم بحث می کردیم. در آخر هم مهمترین نکته را کار می کردیم. اینکه چه نظر دارند. اغلب می گفتند خوب است ما اینها را داشته باشیم و استفاده کنیم. اما من روی یک نکته مهم تاکید می کردم: "فکر نمی کنید که در ساخت آنها و راهبری کاری مهم در جهان نقش داشته باشیم؟" 

تمامی حقوق مطالب محفوظ است