دل گفته ها
حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
-
گروه سرود، پدر لیپ سینگ
مرتضی سید اصغر تک خوان گروه بود. قدش هم طوری بود که باعث می شد جلوی صف بایستد و بشود سلبریتی گروه هنری ما. کلاس چهارم بودیم و در اوج حمله های جنگ ایران و عراق و گرامیداشت یوم الله های مختلف که دهه فجر و 22 بهمن می شد اوج علیاکبرخوانی ما. چپ و راست باید برنامه اجرا می کردیم. اسم گروه سرودمان بود "قاسم ابن الحسن" و لباس متحدالشکل گروهمان هم گرمکن سه خط آبی بود که همه یکی از آن را داشتند یا از کسی قرض گرفته بودند.
-
ماشین موزر
یک آرایشگاه در محله بالا بود که غضنفر سالهای سال آن را دایر نگه داشته بود. معمولا هم به قول بچه ها مدل کاسه ای می زد. از همانها که یک کاسه می گذارند روی سرت و دور آن را می زنند و تمام. خود عمو غضنفر هم جزء جاذبه های توریستی به شمار می آمد. در تمام انگشتان دستش انگشترهای درشت و رنگارنگی داشت و در بعضی انگشتها هم دو یا بیشتر انگشتر نشانده بود. طوری که همیشه فکر می کردم عمو در شبهای قدر که قرآن سر می گیرد حتما یکی از خواسته هایش این است که چند انگشت اضافه به
-
شب خرداد به ناآرامی جنگ
روز سی و سوم جنگ دوم است (12 فروردین 1405) و نشسته بودم که چیزی برای جنگ بنویسم. فایلگردی می کردم که به این یادداشتهای جنگ 12 روزه (23 خرداد تا 4 تیر 1404) رسیدم. اینها را نوشته بودم که منتشر کنم اما از بس کمالگرایانه فکر کرده بودم که یک چیز درست و حسابی بنویسم، بلاتکلیف مانده بود. دیدم حیف است که آن احساس و تحمل در موقعیت زمانی اضطراب جنگ بیهوده باقی بماند. این را همان روز آماده کردم و وقتی آمدم با وی پی ان دانشگاه که مدتی محدود متصل بود آن را منتشر کنم
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 16: ایفلای 89 – یک چرت 20 میلیون تومانی
چشمانم را گشودم و مثل فنر از جا پریدم و در گیج و منگی بین خواب و بیداری و دلهره ای ده ریشتری به سمت آقا و خانمِ گیت هجوم بردم که پرواز من کو؟ نگاه سرد و بی تفاوتی آنها اعصابم را متشنج کرد. چرا متوجه نیستید؟ من در آن هواپیمای غول پیکر نیستم و جایم در آن صندلی خالی مانده. ای کاش تاخیر را در همه خطوط هواپیمایی رسمی و اجباری می کردند تا هیچ وقت هیچ مسافری در هیچ جای جهان از پروازش جا نماند. اولین کارم این بود که با پاسپورت از کیوسک اینترنت (معادل فارسی چیست؟)
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 15: ایفلای 89 – به سرزمینم ببارید، ای ابرهای رورشاخی
در کتاب روانشناسی رشته فرهنگ و ادب دبیرستانهای قدیم اسم عجیب و غریبی بود که خیلی دوستش داشتم و همه اش فکر می کردم این قسمت خیلی عمیقا علمی است: تست رورشاخ . می گفت ابرها را ببین و بگو شکل چه چیزی را در آن می بینی تا روانشناسها از روی آن احوالات و مشکلات روحیت را تشخیص بدهند. اما خب چون همیشه و در همه حال ابرها در دسترس نیستند جناب رورشاخ چاره کرده بود که یک قطره جوهر را روی کاغذی بریز و آن را تا بزن و حالا بگو چه می بینی تا بگویم تو کیستی؟ اولین منظره ای
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 14: ایفلای 89 – پچ پچ کروسان به سان همشهری
مالهای مدرن که مامن تمامی برندهای زنده دنیا هستند و ما از دیدن اسم آنها در مملکت خودمان محرومیم، فقط نقش "وای چقدر قشنگه" و "عجب کیفیتی داره" رو بازی می کنند که باید ببینی، تحسین کنی، حسرت بخوری و بعد بگردی توی بازارهای سنتی و مشابه آنها را پیدا کنی. چرا که قیمتهای سرسام آور آنها احساس آمریکا بودن "که هیچ غلطی نمی تواند بکند" را در تو زنده می کند. یک نمونه اش اینکه در همان مرکز خرید نزدیک اکسپو یک بستنی کوچک با دو اسکوپ 1540 تنگه (هر تنگه 177 تومان که
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 13: ایفلای 89 – گوشه آمریکا
دستگاه با کندی به چپ و راست میرفت و میآمد و بوی پلاستیک از آن بر میخواست و هر چند ثانیه یک بار یک خطی یا ردی به جای میگذاشت. همینطور رفت و آمد تا شیئی شکل گرفت و داغ داغ از دستگاه یک نشانه کتاب با نام کتابخانه از پرینتر سه بعدی درآورد و به دستم داد. خانم میکراسپیس (سازیسرا، ساختخانه) گفت که این بخش با همه تجهیزات آن وابسته به گوشه آمریکا در این دانشگاه یعنی اوراسیاست که همه هزینههای استقرار این فضای میکراسپیس را تقبل کرده.
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 12: ایفلای 89 – مِچِد (مسجد)
پنج برند ادکلن معروف مثل Creed, TomFord, Mrley پشت ویترین دستگاهی در ورودی مسجد یعنی اینکه معضل عطر دلاویز جوراب و پا در عبادتگاه مسلمین، اولا جهانی است و دیگر اینکه قابل حل است. دستگاهی برقی که این ادکلنها را گذاشته و شما انتخاب می کنید که با کدامیک خودتان را معطر کنید برای ورود به مسجد. دکمهای زیر هر برند هست که با فشردن آن، ادکلن ارژینال به بدنت اسپری میشود و کافی است که شما نقطهای که باید معطر شود را تنظیم و دکمه را فشار بدهی و عبادتگاهی پر از رایحه
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 11: ایفلای 89 – کوبلای خان
آقای پهپادی گفت که با اشاره من رو به پهپاد دست تکان بدهید تا وقتی که به بالای آن صخره سنگی خشن میرسد من و ایگور که اتفاقی من سفید و او مشکی پوشیده بود و بعدا در فیلمها خیلی کنتراست بالایی ایجاد کرده بود، با لبخندی به پهنای صورتمان، آن دستگاه جالب و موزی که روبرویمان روی هوا ایستاده بود و زل زده بود به چشمانمان را بدرقه کردیم. پهپاد آرام آرام اوج گرفت و بعد با سرعت موشک رفت و در آسمان نقطه شد و گویی میخواست تمام قزاقستان که هیچ، بلکه بخشی از روسیه که پر
-
اینجا آستانه (قزاقستان) 10: ایفلای 89 – بشبارماق با طعم اسب
ایگور قوطی خالی ردبول را از کنار دنده برداشت و گفت تو چیزی می خواهی و من گفتم "ناو" و فقط جاست فور واچینگ می آیم. رفتیم توی فروشگاه و یک قوطی بزرگ ردبول برداشت. تعجب کردم که این موقع صبح ردبول برای چه می خواهد. همینطور که توی فروشگاه می چرخیدم به ذهنم آمد که اینها ردبول اصل است و عمرا در مملکت خودمان با این اطمینان از اصل بودن پیدا بشود یا اگر هم بشود ما دلمان نمی آید خدا تومن بدهیم و بخریم. من هم یک قوطی معمولی برداشتم که ایگور یک بسته توپی گرد بهم داد و