دل گفته ها

حرفهای زیادی هست که حرف دله و باید گفته بشه. اینجا بهترین جاست برای دل نوشته ها...
  1. کار بهار، همه کار دل است
    قرار بود ساعت 17 در فضایی باز که کرونا در آن بی اثر باشد همدیگر را ببینیم. با اینکه بارها او را در موقعیتهای مختلف دیده و با هم ساعتها حرف زده بودیم اما اینبار گویی که دفعه اولی است که می خواهم او را ببینم و دلهره و اشتیاق توامان در خودم حس می کردم. آخر تاب آوردن زیر تیغ مهربانانه نقدش سخت است. با کسی شوخی ندارد و در عین مهربانی، هر کجا کجی یا کاستی ببیند بدون ملاحظه تذکر می دهد. با این حال کمتر کسی را دیده ام که از نقدش دلگیر شود چرا که همه به نیک دلی،
  2. برای آن شاعر بی‌هوازی
    اين مطلب را در بهار 1397 براي استادم بهار خانم رهادوست نوشته بودم و در 30 فروردين 1397 در وب سايت "يادداشتهاي دانشجويي" (http://stnote.ir)منتشر شده بود. اما متاسفانه آن سايت ديگر غير فعال شده و حيف بود که مطلب در جايي قابل دسترس نباشد. ********** برای آن شاعر بی‌هوازی: بهار رهادوست محسن حاجی زین‌العابدینی (عضو هیئت‌علمی گروه علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی؛ رایانامه: zabedini@gmail.com) خط‌کش چوبی را بالا می‌بُرد و می‌زد به بازوی استاد علی‌بیگ.
  3. بنگلادش 2: مهد انبه
    اسمم را که روي مقوايي در ورودي فرودگاه ديدم که عکسم هم کنارش چاپ شده بود کمي آرامش گرفتم. ساعت هشت و نيم صبح روز 19 ارديبهشت 1390 به وقت محلي (يک ساعت و نيم از ما جلوتر هستند که يعني 7 صبح ما) به داکا (پايتخت بنگلادش) رسيدم و به خاطر بيخوابي ديشب گيج و منگ دنبال کسي گشتم که بتواند نجاتم بدهد. همانطور که گفتم در بدو ورود و قبل از مراسم ثبت مشخصات در هتل، ولکام ميل را که همان آب انبه غليظ و خوش طعم بود تعارف کردند.
  4. بنگلادش 1: ساعتها رو هوا
    خانم پذیرش هتل قبل از انجام هر کاری گفت که بفرمائید: ولکام میل، که عبارت بود از یک لیوان آب انبه خوشمزه که تا حالا چنین مزه ای را تجربه نکرده بودم. این طعم را به فال نیک گرفتم و رفتم به دل زندگی یک هفته ای در شهر داکا به عنوان پایتخت کشور بنگلادش. در مسیر فرودگاه تا هتل آنقدر گیج و منگ بودم که خیلی نفهمیدم شهر چطور است اما با همان نگاه ابتدایی به نظرم آمد جایی آمده ام شبیه یکی از روستاهای دور افتاده شهر خودمان که نه سیستم فاضلابی دارد و نه امکانات امروزی
  5. آب جوشان، چشم سوزان
    عید 1400 فرصتی دست داد تا در بهشت زهرای آرتیمان مهدی را ببینم و صحبت از همه جا شد از جمله نوشته های دلگفته ها. گفت که بخش خاطرات را بیشتر از همه می پسندد و حتی بخشهایی از آن را برای خودش یادداشت می کند یا می فرستد که دیگران بخوانند چون خودش را در آنها پیدا می کند. شاید کسان دیگری هم باشند که خودشان را در لابلای این سطور بیابند و خاطره های مستور در لایه های فراموش شده ذهنشان بیدار شود. به همین خاطر رفتم به سراغ خاطره های دیگری از گذشته های حدود سه دهه پیش.
  6. با آب و تاب
    یک رادیوی سونی کوچک بود، اما دنیا را با خودش به اتاق دو در دوام می‌آورد. از قشم خریده بودم به قیمت 80 تومان (هشتاد تا یک تومانی واقعی سال 1377). خیلی کانالها و جاها را می‌گرفت. اما یک برنامه‌اش همیشه میخکوبم می‌کرد. هر چند آن وقت بوکمارک و فیوریت لیست و ذخیره در گوگل کلندر نبود، اما همیشه در تقویم مغزم ساعت 10 شب روزهای پنجشنبه حک شده بود و باید سر ساعت خودم را به رادیوام می‌رساندم. آخر، وقتی بخش شبانگاهی رادیو پیام شروع می‌شد، خوش صدایِ دلبری به اسم
  7. تئوری هم‌رخدادی
    حتماً برای شما هم پیش‌آمده است که در یک خیابان شلوغ می‌خواهید به درون کوچه‌ای تنگ بپیچید و دقیقاً همان وقت که فرمان را می‌چرخانید، یک عابر درست در نبش کوچه و در حال رد شدن از آن ظاهر می‌شود و حالا باید منتظر بمانید تا او رد شود و بعد شما وارد کوچه شوید. تلفن همراهتان از صبح زنگ نخورده و از تنهایی حوصله‌تان سر رفته. ساعت 2 تلفن زنگ می‌زند و شما با اشتیاق گوشی را بر می‌دارید و جواب می‌دهید؛ اما ده ثانیه بعد، دوست دوران ابتدایی‌تان که چندین سال از او تماسی
  8. رستگاری در نه گفتن
    یکی از گلایه‌هایی که این روزها خیلی زیاد از سوی افراد مختلف می‌شنوم و راه حل برای آن می‌خواهند و البته خودم هم با آن درگیر هستم، دشواری تمرکز و به انجام رساندن کامل کارها است. هر انسانی در زندگی وظایف و مسئولیتهایی دارد که انتظار می‌رود به موقع و با کیفیت لازم به وظایف خود عمل کند تا بتواند زندگی بی دغدغه‌ای را پی بگیرد. هر قصوری در انجام وظایف و مسئولیتها، یعنی کوهی از مشکلات متنوعی که ممکن است سررشته امور زندگی را از دست فرد خارج کند.
  9. این چشم‌ها تا ابد خشک نخواهد شد
    نگاهش می‌کنم. چشمانم را می‌دزدم. طاقت نمی‌آورم. دوباره نگاهش می‌کنم و سرم را پائین می‌اندازم. نمی‌شود. سرم را بلند می‌کنم و در چشمانش خیره می‌شوم. دیگر مقاومت نمی‌کنم. خیسی و گرمی گونه‌هایم را حس می‌کنم. این چشم‌ها، آن‌قدر زنده‌اند که از توی عکس اعلامیه هم گویی دارند با آدم نجوا می‌کنند. از همان حرفهای زندگی بساز همیشه‌اش. از همان‌ها که می‌گفت "درست می شه". و این حرف آن‌قدر قدرت داشت که درست هم می‌شد.
  10. رشد پلکانی یا آسانسوری
    بشر وقتی با پدیده های عجیب و غریب مواجه شده که بسامد بالایی هم داشته اند، رفته سراغ ضرب المثل سازی. یعنی دیده که این حجم از اتفاق و به هم ریختگی را فقط باید با یک جمله چگال و مختصر اما اثرگذار بیان کرد که همیشه هم بشود آن را به کار برد. یکی از این ضرب المثلها که این روزها خیلی کاربرد پیدا کرده این است: "غوره نشده مویز می شود". این عبارت ضرب المثلی، خیلی ساده وضعیت حال حاضر رشد و پیشرفت بسیاری از انسانهای هم عصر ما را توضیح داده و تبیین دقیق می کند.

تمامی حقوق مطالب محفوظ است